منوی اصلی
بچه گنجشک
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو
  • آدینه پنجشنبه 31 مرداد 1398 11:31 ق.ظ نظرات ()
    شماره ۲ روزنوشت سی ام مرداد ۱۳۹۸

    کنار خودپرداز منتظر بودم نوبتم بشه تو شلوغی رفت و آمدها دیدم صدای دلینگ دلینگ میاد برگشتم دیدم یه زن ریزه میزه میانسال دست چپ یه پسر سه چهار ساله تو دستشه دارن میاد. صدای دلینگ دلینگ از دو جفت دستبند(که مثلا باهاش دست مجرمان رو می بندند) بود که به جیب راست شلوارک پسرک آویزون بود نگاهم به دستش خورد که تو دست اون زن بود یه کلت رو محکم چسبیده بود به مچ اون یکی دستش هم یه مچ بند سیاه بسته. کل وزنش با کلت و دو جفت دستبند و مچ بند پونزده کیلو نمی شد یه لحظه به این فکر کردم که میگن قلب هر کس به اندازه مشت گره کرده شه. مشت گره کرده پسرک رو در نظر گرفتم و پیش خودم گفتم: تو دل به این کوچکی کلت و دستبند چی میگه و چه جوری جا میشه؟ @bache_gonjeshk
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 مرداد 1398 11:32 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آدینه شنبه 19 مرداد 1398 12:30 ب.ظ نظرات ()




    پارسال اربعین خیلیا رفتند پیاده روی و خیلیا مث من نشد برن.
    یه دوستی داشت می رفت از همون وقت که داشت ساک می بست بنا کرد گزارش لحظه به لحظه داد
    اولش گفتم چرا این کارو می کنه؟ چرا دل آدمو می سوزونه؟
    بعدش اما نظرم عوض شد...
    دیشب براش نوشتم:
    نمیدونم یه پست نوشته بودی یا پروفت بود که نوشته بودی:
    منو ببر به زیر گنبد حسین
    همون جایی که هرشب
    شب آرزوهاست...
    گفت اره ولی الان ندارمش کانالو پاک کردم
    گفتم ولی من دارمش
    من پارسال با اون پرچمی که با خودت بردی پیاده روی و با پی امایی که تو گروه گذاشتی باهات همسفر شدم و
     الان با خاطراتت
     کلی خاطره دارم...
    آخرین ویرایش: شنبه 19 مرداد 1398 12:31 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آدینه سه شنبه 15 مرداد 1398 12:02 ق.ظ نظرات ()



    هیچی نمی خوای بگی؟

    ...


    شده حالت حال کسی باشه که تو یه برهوت تک افتاده باشه و برف گرفته باشه و ....



    از دور شعله آتشی ببینه و 
    دلش گرم بشه؟...



    الان حرف زدنت اون شعله ست...
    آخرین ویرایش: سه شنبه 15 مرداد 1398 08:34 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آدینه دوشنبه 14 مرداد 1398 03:52 ب.ظ نظرات ()


    خاله اعظم اومده بود خونه مون. دو سه تا کشک گذاشته بودم تو آبجوش که نرم بشه و یه مقدار نمکش گرفته بشه که بخورم.



    به ایشونم تعارف کردم گفت الان طبعم نمی گیره
    خودم یه دونه شو برداشتم گذاشتم تو دهنم حس کردم هنوز شوره

    نخواستم جلوی اون کشکو از دهنم بیارم بیرون.  رفتم تو آشپزخونه. کشک رو درآوردم بشورم نصف شد.
    دیدم اوه اوه. یه چیزی توش هست. انداختمش تو سبد ظرفشویی و با یه حس چندش دهنمو شستم اومدم تو اتاق.
    خاله گفت:
    چی شد؟
    -خاله یه جوریه که نمیشه بهش دروغ گفت. - گفتم:
    هیچی. یه چیزی تو کشکه بود مث زنبور 
    یه نگاه به قیافه م کرد بلند شد رفت طرف آشپزخونه و گفت:
    انداختی دور؟
    گفتم: اره انداختم تو سبد

    رفت از تو سبد درش اورد لامپ وسط آشپزخونه رو روشن کرد کشک رو زیر نور نگاه کرد و گفت: 
    یه دقه  بیا

    رفتم 
    گفت:
    ببین این زنبور نیست یه مورچه س پس دلت نلرزه که فک کنی مثلا تو نیشش زهری چیزی داشته...

    بعدم گفت یه چایی چیزی بخور طعم دهنت عوض بشه 


    دو دقه بعد پاشد رفت خونه ش و زود برگشت. تو یه سبد صورتی کوچیک سه جور کشک برام آورده بود می گفت:
    معلوم بود کشک دلت خواسته دیدم بدجوری به خاطر اون مورچه تو ذوقت خورده اینا رو برات آوردم بخوری اینا خاطر جمعیه دیگه.

    سبدو ازش گرفتم و تشکر کردم نگاهم که به کشک ها خورد فهمیدم چرا میگه اینا خاطرجمعیه.
    همه شونو از دم شکسته بود که مبادا مورچه ای چیزی توشون باشه....




    آخرین ویرایش: سه شنبه 15 مرداد 1398 02:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آدینه چهارشنبه 9 مرداد 1398 09:59 ق.ظ نظرات ()




    ای لحظه دیدار بیا تا نفسی هست
    ما نیز ببینیم فراهم شدنت را
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 مرداد 1398 10:01 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آدینه سه شنبه 8 مرداد 1398 04:08 ق.ظ نظرات ()



    خلق عالم گر شوند اغیار و خصم

    نیست غم گر یار باشد یار ما


    آخرین ویرایش: سه شنبه 8 مرداد 1398 04:11 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آدینه شنبه 5 مرداد 1398 04:33 ب.ظ نظرات ()


    ...

    من اخیرا درباره عشق حرفایی ازیه نفر شنیدم
     که دلم براش سوخت

     عشقی که اون می گفت 
     اصلا خواستنی نبود
     اگه بخوام توصیفش کنم 
     براساس حرفایی که زد تو چند نوبت
     میگم عشقی که اون میگه 
     مث یه قاب نقاشیه که یه روز تو یه مغازه دیدم
     قاب نه 
     بذار اینجوری بگم 
     مغازه ش تو یه زیرزمین بود 
     نه تهویه خوبی داشت نه نوری کوچیک و دلگیر و .... 
     مثلا اومده بود یه فنی بزنه مغازه ش خوشکل بشه 
     یه طرف دیوارو طرح پنجره درآورده بود 
     خب اون پنجره شاید یک دو ثانیه تو اون فضا نگاهتو به سمت خودش می کشید
     اما 
    خیییلی زود می فهمیدی که این یه دروغه و این جا راه به جایی نداره
    یه  بن بست که نه قراره نوری ازش بیاد تو 
     نه هوایی
     نه قراره کسی از پشت این پنجره رد بشه که منتظرش هستی

     بعضیا عشقشون اینجوریه 

     دردناکه 

     و دردناک تر اینکه
     فکر می کنند کلا عشق فقط همینه که اونا بهش فکر کردند
     و بهش رسیدند
     اسم عشق که میاد یاد اون پنجره هه میفتن 

     خب 

    حقم دارن عاشقا رو درک نکنند
    آخرین ویرایش: شنبه 5 مرداد 1398 04:36 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آدینه پنجشنبه 3 مرداد 1398 11:39 ب.ظ نظرات ()




    دلتنگی شبیه تو نیست
     گاه و بیگاه در میزند!
     هر جا دلش خواست مینشیند
     و با حسادت عجیبی درباره #تو حرف میزند. 


     #آرزو_نوری
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 3 مرداد 1398 11:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آدینه دوشنبه 31 تیر 1398 07:47 ب.ظ نظرات ()
    آخرین ویرایش: دوشنبه 31 تیر 1398 07:48 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • آدینه چهارشنبه 26 تیر 1398 08:18 ق.ظ نظرات ()


    نقاش ﻣﺸﻬﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ. 

    ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﻄﻮﺭ ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ... 

    ﻧﻘﺎﺵ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ، ﮐﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ...

     ﻧﻘﺎﺵ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻦ، ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻟﺒﻪ ﭘﺮﺗﮕﺎﻩ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ...

     ﺷﺨﺼﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺵ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮﺩ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺗﺮﺱ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ... 

    ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻗﻠﻤﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ ﮐﺮﺩ!!! 

    ﻧﻘﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ، ﺗﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪﺵ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻮﺩ.  


    ﺑﺮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺁﯾﻨﺪﻩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﮔﻮﯾﺎ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﭼﻪ ﺧﻄﺮﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽﮐﻨﺪ... ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ؛ ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ: ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ... @Loveispublic
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 26 تیر 1398 08:20 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 203 1 2 3 4 5 6 7 ...