*بچه گنجشک*

بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد

نویسنده :آدینه
تاریخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 03:45 ب.ظ



دیشب رفته بودیم جشن فارغ التحصیلی خواهرزاده و دوستانش.
البته ما تقریبا آخر برنامه رسیدیم

اونجایی که سوگند مهندسی می خورن و بعد کلاهاشونو میندازن هوا.

یکی شونم اومد یه متن خداحافظی خوند خیلی سوزناک


سیدطه گفت یاد خاطراتی افتادم که اونا ممکنه تو این چهار سال دانشگاه داشته باشن و بعدم حس کردم یه جورایی همین حسو خودم تو فارغ التحصیلی م خواهم داشت گریه م گرفت


برای منم یه سری خاطره از دوره دانشجویی زنده شد و نزدیک بود گریه کنم

ار همه بیشتر دلم برای انرژی عجیبی می سوزه که این جوونا تو خودشون دارن و کسی حواسش،بهشون نیست......

....


راستی!
 یه مهمون کوچولو هم داشتیم تو جشن که همین دیروز رفته بودند براش یه جفت کفش صورتی خریده بودند که باهاش بیاد جشن.

کفشای صورتی خوشگلش هم چراغ داشت هم قرقرچه و موقع راه رفتن هم چسمک می زد هم صدای زنگوله های کوچیکش بلند می شد......


اینام یه جورایی برام نوستالوژیک بودند.....

 






نویسنده :آدینه
تاریخ: دوشنبه 1 خرداد 1396 10:40 ق.ظ


کشکول:
⁣پدرم میگوید از سولماز بگذر

که رنج میآورد

مادرم گریه می کند از سولماز بگذر

که مرگ می آورد

خواهرهایم به من نگاه می کنند . . . باخشم

که ذلیل دختری شده ام

آه سولماز . . .

اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است...

به کوه می گویم سولماز را می خواهم

جواب می دهد من هم...

به دریا می گویم سولماز را می خواهم

جواب می دهد من هم...

در خواب می گویم سولماز را می خواهم

جواب می شنوم من هم...

اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم . . .

زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟




نویسنده :آدینه
تاریخ: دوشنبه 1 خرداد 1396 08:34 ق.ظ



تو که نه خودت رای دادی نه اجازه داده بودی زن و بچه ت رای بدن دیگه چرا وقتی نتایجو اعلان کردند فشار خونت رفت بالا؟


 یه چیزی بگم؟

 خانم بچه ها وقتی نبودی رفتند رای دادند بعدم اومدند خونه و  انگشتی رو که زده بودند تو استامپ 

با اسکاچ ظرفشویی ساییدن و حسابی شستند مبادا تو بفهمی دست از پا خطا کرده ن


حالا هی فشارت بره بالا بیاد پایین

چه کاریه آخه؟!







نویسنده :آدینه
تاریخ: سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 03:21 ب.ظ



اصن اینا رو ولش کن
بیا حرف خودمونو بزنیم
میگم تو هم عشق لیموترش و غوره خشکی؟
 من که از بچگی اینا جزو خوراک اگه نگم روزانه لااقل هفتگی م بود
ننه عذرا لیموترشای خشکو می ذاشت تو کشوی کمد گاز بغل دونه های به خشک کرده که می گفت هر وقت سرما خوردین و سرفه اذیتتون کرد چنتاشو بندازین تو دهنتون بمکین.
دیگه هر وقت من می رفتم سراغ این کشو خودش می دونست دنبال دونه به یا چیز دیگه نمی گردم و به هوای لیمو اومده م اونجا.

یه کیسه هم خودش با دست دوخته بود که سرش با یه نخ بسته می شد غوره خشک می ریخت توش و اینو می برد توی پستوی اتاقی که خودش توش قالی می بافت به دیوار آویزون می کرد 

از مدرسه که می اومدم اگه هیچ جا هیچ خوراکی دستگیرم نمی شد می رفتم تو پستو سراغ غوره خشک و دزدکی دو تا مشت غوره می ریختم تو جیب پیراهنم و شتاب شتاب می زدم بیرون و تو کوچه لابلای بازی گاهی دست توی جیبم می کردم و چنتا غوره خشک می ریختم تو دهنم.... عجب آرامشی داشتم به خدا! من و چه به بازیای بزرگترا و راست و دروغاشون که گاهی انقد قلم بر قاطیه که سواکردنش حداقل کار من نیست 


می بینی؟
 حرف خودمونو که بزنیم نه تو دلت می گیره نه من
حرفای آدم بزرگا گاهی خیلی پیچ و واپیچ داره من و تو سر در نمیاریم و دلمون خیلی می گیره....




نویسنده :آدینه
تاریخ: دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:26 ق.ظ


امروز 

بچه گنجشک 

پنج ساله میشه


تعداد کل صفحات : 348 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
درباره من
لحظه هایی از زندگی


نویسندگان
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :