عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

یر به یر

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 17 مهر 1398-03:45 ب.ظ



شماره ۱۱۹ یر به یر


 وارد کلاس که شد، همه ی نگاه ها بهش ماسید: سرش از پیشونی به بالا کامل باندپیچی شده بود. رنگش بدجوری پریده بود و چهره ش یه جوری بی رمق و پژمرده شده بود که انگار یهو چند سال پیرتر شده. روی صندلی نشست، نگاهی به ما کرد لبخند بی جونی زد و گفت: _همیشه دوست داشتم وقتی میام کلاس؛ ازم در باره ادبیات سؤال کنید، امروز خوشحالم که میبینم همه تون با نگاه ازم می پرسین آقا! چی شدین؟ کله رو کجا شکستین؟ ما که خیلی براش احترام قائل بودیم، حرفی نزدیم. نه شوخی نه جدی اما خودش انگار اصرارداشت بگه چی شده. نمیگم بهترین معلمم بود اما معلمی بود که از رفتارش خوشم می اومد و واقعا دوست داشتم حرف بزنه تا بیشتر با شخصیتش آشنا بشم. اون روز با همون سر و کله باندپیچی شده رو کرد به ما و گفت: 
_"بچه ها! من یه عمر سر کلاسا درس دادم ولی دیروز خودم سر یه کلاس دیگه بودم و یکی دیگه بهم درس داد! این کله لابد باید می شکست... شاید ندونین که من چندین سال مدیر بودم، البته مدیر دبستان، اون وقتا برفای سنگینی این طرفا میبارید. زمستونا یکی از گرفتاریای من همین برف بود و بچه هایی که روزای برفی زودتر از همیشه می اومدند مدرسه، فقط به عشق برف بازی اما اگه اتفاقی براشون می افتاد من باید جواب خونواده ها رو می دادم. یه روز برف سنگینی اومده بود و من دیدم حدود بیست دانش آموز بازم به حرفام گوش نکردند و سر صبحی پا شدند اومدند مدرسه و تو حیاط هیاهو به پا کرده ند و دارند گوله برفی به سمت هم پرتاب می کنند! از کوره در رفتم و چوب به دست رفتم طرفشون!  همه پا گذاشتند به فرار و فقط یکی شون موند منم عصبلنی تا می خورد زدمش به عبارتی دق همه رو سر همین یکی خالی کردم. من اون لحظه انقد عصبانی بودم که حتی از خودم نپرسیدم چطور همه فرار کردند و این یکی مونده؟ وقتی به خودم اومدم دیدم ولو شده کف حیاط و انگار نمیتونه از جاش بلند بشه. خدایا! من یه طفل علیل رو انقد وحشتناک زده بودم... با این همه غرورم اجازه نمی داد خم شم دستشو بگیرم از زمین بلندش کنم و مثلا ببرمش تو دفتر یه ابجوش بهش بدم که حالش کمی بهتر بشه. همونجا ولش کردم و رفتم تو دفتر . می دونستم چه اشتباهی کرده م با نگرانی از پشت پنجره نگاش کردم. به سختی خودشو جمع و جور کرد و بلند شد وقتی راه افتاد حس کردم یه پاش که کوتاه تر بود انگار کوتاه تر هم شده. حالا موقع راه رفتن بدجوری لنگ می زد و می شنیدم که از درد ناله می کنه یه دل می گفتم برم پیشش و بگم که نگران سلامتی اون و دوستانش بوده م و واقعا نمی خواستم اذیتش کنم یه دل می گفتم اگه این کارو کنم فردا باز همین آش و همین کاسه ست و دیگه حریفشون نمی شم... سالها از این قصه گذشت‌ و دیروز داشتم از صحرا برمی گشتم لابد می دونین که من در کنار معلمی یه خرده کشاورزی هم می کنم. ساعت طرف سه بعد از ظهر بود و خیابون ها خلوت و من با موتور می رفتم طرف خونه که نفهمیدم اون موتوری از کجا پیداش شد و چی شد که زد بهم و پرتم کرد کف خیابون... تو اون لحظه من هیچ نفهمیدم که سرم شکسته و ... اما تا به هوش بودم، تونستم به چهره ش نگاه کنم. خودش بود، همون بچه ای که یه پاش می لنگید اما حالا بزرگ شده بود و اونطور که بعد باباش بهم گفت بی خبر سوییچ موتور باباشو برمی داره و قاچاقی از خونه می زنه بیرون... معلم مکثی کرد و گفت: حالا خدا خدا می کنم این کله شکسته تقاص اون کتکی باشه که اون سال به این بچه علیل زدم! خدا خدا می کنم الان دیگه یر به یر شده باشیم... 


 @bache_gonjeshk @ramazani135



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من چیزی م نشده...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 9 مهر 1398-08:16 ق.ظ





حرف اون سالها شد که عراق به کشورمون حمله کرده بود. می گفت: من اون زمان یه دانش آموز دبیرستانی بودم. تو کلاسمون ۳۶ نفر بودیم‌. یکی دو تا از همکلاسی هامون داوطلبانه رفتند غرب کشور و جنازه شون اومد. ما سی و چهار نفر همه با هم داوطلبانه رفتیم جبهه. بچه ها تو اون هشت سال زحمت ها کشیدند و مظلومیت ها تحمل کردند و به مرور از اون کلاس سی و شش نفره بیست و شش نفر شهید شدند؛  دو نفر قطع نخاع و  فقط چند نفر ماها موندیم.  


ازش پرسیدند: شما چند بار و چه جوری مجروح شدین؟ لبخندی زد و گفت: من؟ چیزی م نشده فقط دو سه تا گلوله به یه طرف سرم خورده یه چند تا تیر و ترکش به پام خورده یه چنتا ترکش هم به پشت کتفم... یکی دو بار هم تو منطقه بودیم که عراق بمباران شیمیایی کرد و یه نسیمی از این مواد به منم خورد که البته اینها در مقابل شهادت بهترین دوستان و همکلاسی هام چیزی به حساب نمیاد... پ.ن: حاج علی اکبر احسن زاده/ فرمانده گردان امام محمد باقر (ع) در دوران دفاع مقدس/ یکی از دانش آموزان دبیرستان شهیدان عبداللهی آران و بیدگل @bache_gonjeshk



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کیف پولت فلان جاست

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 6 مهر 1398-03:45 ب.ظ





شماره ۸۲ 

 کیف پولت فلان جاست...

خاله طاهره دانشگاه تهران درس می خوند من و دایی احمد هم همونجا قبول شدیم. قشنگ یادمه دایی احمد زمان دانشجویی یه کیف پول مردونه خیییلی ساده داشت. یه روز کل پولی که خاله بهش داده بود به اضافه پولی که از خونه اورده بود تو کیفش بود و کیفش گم شده بود. می گفت: رفتم تو راهروی خوابگاه دانشجویی اطلاعیه زدم که یه کیف پول گم شده هر کس پیداش کرده بیاره اتاق شماره فلان و مژدگانی بگیره. رفتم دانشکده برگشتم دیدم یه نفر اومده زیر اطلاعیه م یادداشت گذاشته که کیف پولت رو پشت خوابگاه زیر فلان درخت گذاشته م برو بردار در ضمن مژدگانی م رو خودم برداشتم. دایی احمد می گفت رفتم کیف پولم رو پیدا کردم دیدم طرف کل پولمو برداشته کیف خالی انداخته اونجا...

 @bache_gonjeshk @ramazani135



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره شهید

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 19 شهریور 1398-02:05 ب.ظ




شهیدِ ناب، کسی است که بی‌سلاح و بی‌دفاع با پتیاره‌ی بدی روبرو می‌شود، آنقدر به نیروی روحی و حقّانیّتِ هدفِ خود ایمان دارد که کمترین ابراز دفاع یا بیم را بر خود حرام می‌شمارد، تا مبادا از اریکه‌ی شهادت به زیر افتد. اگر مقاومت کند، از عیارِ شهادتِ او کم خواهد شد. «شهادت» در مردم، خاصیّت پیوند دهنده و بیدار دارنده داشته. موجب برانگیختن و برافروخته نگاه داشتن وجدانِ بشریّت بوده است. خاطره‌ی شهید، همبستگی و اشتراکِ سرنوشت ایجاد می‌کند، قوّت قلب می‌بخشد. ذکر شهیدان هرجا رفته، به عنوان هشداری به کار رفته است برای برحذر داشتنِ ستمکارانِ زنده. 


 #داستان_داستان‌ها  
کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی‌ندوشن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چقد دلم گرفته خدا...

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 15 شهریور 1398-02:10 ب.ظ




رفته بالا منبر میگه: 

میخوام براتون یه حدیث بگم خیلی گوش بدین اگه من بتونم این حدیث و بگم که نمی تونم و اگه شما بتونی بفهمی که نمی فهمی تازه اون وقت می فهمیم که هیچی نیستیم. بعدم خیلی خوشحاله که اینا رو گفته و با افتخار میگه: عجب حدیثیه این حدیث!


 چقدر دلم گرفته خدا.... چی میگن اینا؟؟؟؟ تی وی هم پخش می کنه


 @bache_gonjeshk



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ننه! من وضو دارم؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 14 شهریور 1398-04:24 ب.ظ



چند روزی بود که دیدیم پیرزن پیداش نیست خاله اعظم پرسیده بود گفته بودند رفته خونه دخترش و حالش اصلا خوش نیست. یه روز گفت میرم ببینم در چه حاله. رفت برگشت گفتم چی شد؟ چه جوری بود؟ دیدم خاله بغض کرده. گفتم: حالش خیلی بد بود؟ گفت: سکته کرده. نه دیگه کنترل ادرارش دست خودشه نه حواس بجایی داره‌. منو که انقد بهم می گفت "دوست دارم" نشناخت. کلی باهاش حرف زدم انگار هیچی نشنیده برگشت گفت: چادر نمازمو بیار می ترسم آفتاب غروب کنه نمازم قضا بشه. یکی از نوه هاش با خنده گفت: بیا نن بزرگ اینم چادر نماز و سجاده ت. بخون. و خودش و خواهرش یواشکی خندیدند خاله می گفت: مادر بزرگه گفت برگشت به من گفت: ننه! من یادم نیست وضو دارم یا نه؟ پسره در جوابش گفت: آره آره داری خیالت راحت؛ نمازتو بخون. و باز با خوهره بناکردند خندیدن. مادر بزرگه همونطور که تو تشکش نشسته بود چادرشو کمی مرتب کرد و تکبیره الاحرام گفت. به خاله گفتم: خب آره منم دلم براش می سوزه اما به هر حال پیریه و هزار جور مریضی. این که طبیعیه گاهی یه جوون م دور از جون گرفتار این مشکلات میشه. گفت: می دونم اما وقتی نن بزرگه به قول خودش رفت سر نماز پسره بنا کرد سربه سرش گذاشتن و با شیطنت بهش گفت: ننه! پولات کجاست؟ و پیرزن بینوا همون سر نماز گفت: تو کیف خودم زیر بالشته ننه... و اونا بهش خندیدند.... خاله اعظم اینو که گفت دیگه نتونست اشکاشو نگه داره و با گریه گفت: اون لحظه یادم اومد دفه آخری که برای همین نوه هاش سوپ پخته بود و برده بود خودش می گفت نزدیک خونه شون یهو حالم خیلی بد شد یه جوری که یه تکه راه رو نشسته رفتم‌...

 @bache_gonjeshk



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آسیب

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 14 شهریور 1398-12:02 ب.ظ



وقتی به کسی اهمیت بدی، آسیب دیدن از اون شخص هم جزئی از کارته ...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من حتی...

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 7 شهریور 1398-05:58 ب.ظ

شماره ۲۲ 


 بد نیست گاهی یه کتاب صوتی هم گوش کنیم. داریم به کارای دیگه مون می رسیم اینم انگار رادیو باشه کنارمون زمزمه کنه دیروز داشتم یه کتاب صوتی گوش می دادم برام جالب بود و لحظه به لحظه با نویسنده و قهرمان داستان همراه شده بودم. 

البته داستان ادامه داره هنوز اما دیروز دو تا چیز فهمیدم: 

یک: همونطور که خوندن یه کتاب می تونه انقد جذبم کنه که دوست داشته باشم دوباره بخونم ش شنیدنش هم می تونه همین حسو بهم بده. 

و دو: وقتی آدم کسی رو خیلی دوست داشته باشه دوست داره هرجا و هر جور شده نشونی ازش ببینه. همونطور که تو این کتاب صوتی قهرمان ما از یه نویسنده خوشش میاد و براش نامه می نویسه همه اینها یه طرف؛ شاه بیت همه حرفای کودکانه اش برای اون نویسنده اینه که: 

آقای "ون هوتن"! من انقد نوشته های شما رو دوست دارم که حتی حاضرم لیست خرید خونه تونم که شما نوشته باشین بخونم... @bache_gonjeshk




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نشانی بچه گنجشک در تلگرام

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 7 شهریور 1398-05:55 ب.ظ




شما هم دعوتید به:



@bache_gonjeshk



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کجای دلت جا میشن؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 31 مرداد 1398-11:31 ق.ظ

شماره ۲ روزنوشت سی ام مرداد ۱۳۹۸


کنار خودپرداز منتظر بودم نوبتم بشه تو شلوغی رفت و آمدها دیدم صدای دلینگ دلینگ میاد برگشتم دیدم یه زن ریزه میزه میانسال دست چپ یه پسر سه چهار ساله تو دستشه دارن میاد. صدای دلینگ دلینگ از دو جفت دستبند(که مثلا باهاش دست مجرمان رو می بندند) بود که به جیب راست شلوارک پسرک آویزون بود نگاهم به دستش خورد که تو دست اون زن بود یه کلت رو محکم چسبیده بود به مچ اون یکی دستش هم یه مچ بند سیاه بسته. کل وزنش با کلت و دو جفت دستبند و مچ بند پونزده کیلو نمی شد یه لحظه به این فکر کردم که میگن قلب هر کس به اندازه مشت گره کرده شه. مشت گره کرده پسرک رو در نظر گرفتم و پیش خودم گفتم: تو دل به این کوچکی کلت و دستبند چی میگه و چه جوری جا میشه؟ @bache_gonjeshk



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :203
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...