امروز:

ننه! من وضو دارم؟



چند روزی بود که دیدیم پیرزن پیداش نیست خاله اعظم پرسیده بود گفته بودند رفته خونه دخترش و حالش اصلا خوش نیست. یه روز گفت میرم ببینم در چه حاله. رفت برگشت گفتم چی شد؟ چه جوری بود؟ دیدم خاله بغض کرده. گفتم: حالش خیلی بد بود؟ گفت: سکته کرده. نه دیگه کنترل ادرارش دست خودشه نه حواس بجایی داره‌. منو که انقد بهم می گفت "دوست دارم" نشناخت. کلی باهاش حرف زدم انگار هیچی نشنیده برگشت گفت: چادر نمازمو بیار می ترسم آفتاب غروب کنه نمازم قضا بشه. یکی از نوه هاش با خنده گفت: بیا نن بزرگ اینم چادر نماز و سجاده ت. بخون. و خودش و خواهرش یواشکی خندیدند خاله می گفت: مادر بزرگه گفت برگشت به من گفت: ننه! من یادم نیست وضو دارم یا نه؟ پسره در جوابش گفت: آره آره داری خیالت راحت؛ نمازتو بخون. و باز با خوهره بناکردند خندیدن. مادر بزرگه همونطور که تو تشکش نشسته بود چادرشو کمی مرتب کرد و تکبیره الاحرام گفت. به خاله گفتم: خب آره منم دلم براش می سوزه اما به هر حال پیریه و هزار جور مریضی. این که طبیعیه گاهی یه جوون م دور از جون گرفتار این مشکلات میشه. گفت: می دونم اما وقتی نن بزرگه به قول خودش رفت سر نماز پسره بنا کرد سربه سرش گذاشتن و با شیطنت بهش گفت: ننه! پولات کجاست؟ و پیرزن بینوا همون سر نماز گفت: تو کیف خودم زیر بالشته ننه... و اونا بهش خندیدند.... خاله اعظم اینو که گفت دیگه نتونست اشکاشو نگه داره و با گریه گفت: اون لحظه یادم اومد دفه آخری که برای همین نوه هاش سوپ پخته بود و برده بود خودش می گفت نزدیک خونه شون یهو حالم خیلی بد شد یه جوری که یه تکه راه رو نشسته رفتم‌...

 @bache_gonjeshk


نوشته شده در : پنجشنبه 14 شهریور 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: ننه! من وضو دارم؟ ،

آسیب



وقتی به کسی اهمیت بدی، آسیب دیدن از اون شخص هم جزئی از کارته ...


نوشته شده در : پنجشنبه 14 شهریور 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

من حتی...

شماره ۲۲ 


 بد نیست گاهی یه کتاب صوتی هم گوش کنیم. داریم به کارای دیگه مون می رسیم اینم انگار رادیو باشه کنارمون زمزمه کنه دیروز داشتم یه کتاب صوتی گوش می دادم برام جالب بود و لحظه به لحظه با نویسنده و قهرمان داستان همراه شده بودم. 

البته داستان ادامه داره هنوز اما دیروز دو تا چیز فهمیدم: 

یک: همونطور که خوندن یه کتاب می تونه انقد جذبم کنه که دوست داشته باشم دوباره بخونم ش شنیدنش هم می تونه همین حسو بهم بده. 

و دو: وقتی آدم کسی رو خیلی دوست داشته باشه دوست داره هرجا و هر جور شده نشونی ازش ببینه. همونطور که تو این کتاب صوتی قهرمان ما از یه نویسنده خوشش میاد و براش نامه می نویسه همه اینها یه طرف؛ شاه بیت همه حرفای کودکانه اش برای اون نویسنده اینه که: 

آقای "ون هوتن"! من انقد نوشته های شما رو دوست دارم که حتی حاضرم لیست خرید خونه تونم که شما نوشته باشین بخونم... @bache_gonjeshk


نوشته شده در : پنجشنبه 7 شهریور 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: من حتی... ،

نشانی بچه گنجشک در تلگرام




شما هم دعوتید به:



@bache_gonjeshk


نوشته شده در : پنجشنبه 7 شهریور 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

کجای دلت جا میشن؟

شماره ۲ روزنوشت سی ام مرداد ۱۳۹۸


کنار خودپرداز منتظر بودم نوبتم بشه تو شلوغی رفت و آمدها دیدم صدای دلینگ دلینگ میاد برگشتم دیدم یه زن ریزه میزه میانسال دست چپ یه پسر سه چهار ساله تو دستشه دارن میاد. صدای دلینگ دلینگ از دو جفت دستبند(که مثلا باهاش دست مجرمان رو می بندند) بود که به جیب راست شلوارک پسرک آویزون بود نگاهم به دستش خورد که تو دست اون زن بود یه کلت رو محکم چسبیده بود به مچ اون یکی دستش هم یه مچ بند سیاه بسته. کل وزنش با کلت و دو جفت دستبند و مچ بند پونزده کیلو نمی شد یه لحظه به این فکر کردم که میگن قلب هر کس به اندازه مشت گره کرده شه. مشت گره کرده پسرک رو در نظر گرفتم و پیش خودم گفتم: تو دل به این کوچکی کلت و دستبند چی میگه و چه جوری جا میشه؟ @bache_gonjeshk


نوشته شده در : پنجشنبه 31 مرداد 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

با خاطره هات خاطره دارم





پارسال اربعین خیلیا رفتند پیاده روی و خیلیا مث من نشد برن.
یه دوستی داشت می رفت از همون وقت که داشت ساک می بست بنا کرد گزارش لحظه به لحظه داد
اولش گفتم چرا این کارو می کنه؟ چرا دل آدمو می سوزونه؟
بعدش اما نظرم عوض شد...
دیشب براش نوشتم:
نمیدونم یه پست نوشته بودی یا پروفت بود که نوشته بودی:
منو ببر به زیر گنبد حسین
همون جایی که هرشب
شب آرزوهاست...
گفت اره ولی الان ندارمش کانالو پاک کردم
گفتم ولی من دارمش
من پارسال با اون پرچمی که با خودت بردی پیاده روی و با پی امایی که تو گروه گذاشتی باهات همسفر شدم و
 الان با خاطراتت
 کلی خاطره دارم...


نوشته شده در : شنبه 19 مرداد 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

هیچی نمی خوای بگی؟




هیچی نمی خوای بگی؟

...


شده حالت حال کسی باشه که تو یه برهوت تک افتاده باشه و برف گرفته باشه و ....



از دور شعله آتشی ببینه و 
دلش گرم بشه؟...



الان حرف زدنت اون شعله ست...


نوشته شده در : سه شنبه 15 مرداد 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: هیچی نمی خوای بگی؟ ،

خاطرجمعی



خاله اعظم اومده بود خونه مون. دو سه تا کشک گذاشته بودم تو آبجوش که نرم بشه و یه مقدار نمکش گرفته بشه که بخورم.



به ایشونم تعارف کردم گفت الان طبعم نمی گیره
خودم یه دونه شو برداشتم گذاشتم تو دهنم حس کردم هنوز شوره

نخواستم جلوی اون کشکو از دهنم بیارم بیرون.  رفتم تو آشپزخونه. کشک رو درآوردم بشورم نصف شد.
دیدم اوه اوه. یه چیزی توش هست. انداختمش تو سبد ظرفشویی و با یه حس چندش دهنمو شستم اومدم تو اتاق.
خاله گفت:
چی شد؟
-خاله یه جوریه که نمیشه بهش دروغ گفت. - گفتم:
هیچی. یه چیزی تو کشکه بود مث زنبور 
یه نگاه به قیافه م کرد بلند شد رفت طرف آشپزخونه و گفت:
انداختی دور؟
گفتم: اره انداختم تو سبد

رفت از تو سبد درش اورد لامپ وسط آشپزخونه رو روشن کرد کشک رو زیر نور نگاه کرد و گفت: 
یه دقه  بیا

رفتم 
گفت:
ببین این زنبور نیست یه مورچه س پس دلت نلرزه که فک کنی مثلا تو نیشش زهری چیزی داشته...

بعدم گفت یه چایی چیزی بخور طعم دهنت عوض بشه 


دو دقه بعد پاشد رفت خونه ش و زود برگشت. تو یه سبد صورتی کوچیک سه جور کشک برام آورده بود می گفت:
معلوم بود کشک دلت خواسته دیدم بدجوری به خاطر اون مورچه تو ذوقت خورده اینا رو برات آوردم بخوری اینا خاطر جمعیه دیگه.

سبدو ازش گرفتم و تشکر کردم نگاهم که به کشک ها خورد فهمیدم چرا میگه اینا خاطرجمعیه.
همه شونو از دم شکسته بود که مبادا مورچه ای چیزی توشون باشه....





نوشته شده در : دوشنبه 14 مرداد 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خاطرجمعی ،

آرزو کنیم مثلا





ای لحظه دیدار بیا تا نفسی هست
ما نیز ببینیم فراهم شدنت را


نوشته شده در : چهارشنبه 9 مرداد 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: آرزو کنیم مثلا ،

نیست غم




خلق عالم گر شوند اغیار و خصم

نیست غم گر یار باشد یار ما



نوشته شده در : سه شنبه 8 مرداد 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: نیست غم ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic