عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

با خاطره هات خاطره دارم

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 19 مرداد 1398-11:30 ق.ظ





پارسال اربعین خیلیا رفتند پیاده روی و خیلیا مث من نشد برن.
یه دوستی داشت می رفت از همون وقت که داشت ساک می بست بنا کرد گزارش لحظه به لحظه داد
اولش گفتم چرا این کارو می کنه؟ چرا دل آدمو می سوزونه؟
بعدش اما نظرم عوض شد...
دیشب براش نوشتم:
نمیدونم یه پست نوشته بودی یا پروفت بود که نوشته بودی:
منو ببر به زیر گنبد حسین
همون جایی که هرشب
شب آرزوهاست...
گفت اره ولی الان ندارمش کانالو پاک کردم
گفتم ولی من دارمش
من پارسال با اون پرچمی که با خودت بردی پیاده روی و با پی امایی که تو گروه گذاشتی باهات همسفر شدم و
 الان با خاطراتت
 کلی خاطره دارم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هیچی نمی خوای بگی؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 14 مرداد 1398-11:02 ب.ظ




هیچی نمی خوای بگی؟

...


شده حالت حال کسی باشه که تو یه برهوت تک افتاده باشه و برف گرفته باشه و ....



از دور شعله آتشی ببینه و 
دلش گرم بشه؟...



الان حرف زدنت اون شعله ست...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطرجمعی

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 14 مرداد 1398-02:52 ب.ظ



خاله اعظم اومده بود خونه مون. دو سه تا کشک گذاشته بودم تو آبجوش که نرم بشه و یه مقدار نمکش گرفته بشه که بخورم.



به ایشونم تعارف کردم گفت الان طبعم نمی گیره
خودم یه دونه شو برداشتم گذاشتم تو دهنم حس کردم هنوز شوره

نخواستم جلوی اون کشکو از دهنم بیارم بیرون.  رفتم تو آشپزخونه. کشک رو درآوردم بشورم نصف شد.
دیدم اوه اوه. یه چیزی توش هست. انداختمش تو سبد ظرفشویی و با یه حس چندش دهنمو شستم اومدم تو اتاق.
خاله گفت:
چی شد؟
-خاله یه جوریه که نمیشه بهش دروغ گفت. - گفتم:
هیچی. یه چیزی تو کشکه بود مث زنبور 
یه نگاه به قیافه م کرد بلند شد رفت طرف آشپزخونه و گفت:
انداختی دور؟
گفتم: اره انداختم تو سبد

رفت از تو سبد درش اورد لامپ وسط آشپزخونه رو روشن کرد کشک رو زیر نور نگاه کرد و گفت: 
یه دقه  بیا

رفتم 
گفت:
ببین این زنبور نیست یه مورچه س پس دلت نلرزه که فک کنی مثلا تو نیشش زهری چیزی داشته...

بعدم گفت یه چایی چیزی بخور طعم دهنت عوض بشه 


دو دقه بعد پاشد رفت خونه ش و زود برگشت. تو یه سبد صورتی کوچیک سه جور کشک برام آورده بود می گفت:
معلوم بود کشک دلت خواسته دیدم بدجوری به خاطر اون مورچه تو ذوقت خورده اینا رو برات آوردم بخوری اینا خاطر جمعیه دیگه.

سبدو ازش گرفتم و تشکر کردم نگاهم که به کشک ها خورد فهمیدم چرا میگه اینا خاطرجمعیه.
همه شونو از دم شکسته بود که مبادا مورچه ای چیزی توشون باشه....







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آرزو کنیم مثلا

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 9 مرداد 1398-08:59 ق.ظ





ای لحظه دیدار بیا تا نفسی هست
ما نیز ببینیم فراهم شدنت را



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نیست غم

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 8 مرداد 1398-03:08 ق.ظ




خلق عالم گر شوند اغیار و خصم

نیست غم گر یار باشد یار ما





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اون پنجره هه

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 5 مرداد 1398-03:33 ب.ظ



...

من اخیرا درباره عشق حرفایی ازیه نفر شنیدم
 که دلم براش سوخت

 عشقی که اون می گفت 
 اصلا خواستنی نبود
 اگه بخوام توصیفش کنم 
 براساس حرفایی که زد تو چند نوبت
 میگم عشقی که اون میگه 
 مث یه قاب نقاشیه که یه روز تو یه مغازه دیدم
 قاب نه 
 بذار اینجوری بگم 
 مغازه ش تو یه زیرزمین بود 
 نه تهویه خوبی داشت نه نوری کوچیک و دلگیر و .... 
 مثلا اومده بود یه فنی بزنه مغازه ش خوشکل بشه 
 یه طرف دیوارو طرح پنجره درآورده بود 
 خب اون پنجره شاید یک دو ثانیه تو اون فضا نگاهتو به سمت خودش می کشید
 اما 
خیییلی زود می فهمیدی که این یه دروغه و این جا راه به جایی نداره
یه  بن بست که نه قراره نوری ازش بیاد تو 
 نه هوایی
 نه قراره کسی از پشت این پنجره رد بشه که منتظرش هستی

 بعضیا عشقشون اینجوریه 

 دردناکه 

 و دردناک تر اینکه
 فکر می کنند کلا عشق فقط همینه که اونا بهش فکر کردند
 و بهش رسیدند
 اسم عشق که میاد یاد اون پنجره هه میفتن 

 خب 

حقم دارن عاشقا رو درک نکنند



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شبیه تو نیست

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 3 مرداد 1398-10:39 ب.ظ





دلتنگی شبیه تو نیست
 گاه و بیگاه در میزند!
 هر جا دلش خواست مینشیند
 و با حسادت عجیبی درباره #تو حرف میزند. 


 #آرزو_نوری


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

.....

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 31 تیر 1398-06:47 ب.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خط خطیاتم قشنگه

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 26 تیر 1398-07:18 ق.ظ



نقاش ﻣﺸﻬﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ. 

ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﻄﻮﺭ ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ... 

ﻧﻘﺎﺵ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ، ﮐﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ...

 ﻧﻘﺎﺵ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻦ، ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻟﺒﻪ ﭘﺮﺗﮕﺎﻩ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ...

 ﺷﺨﺼﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺵ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮﺩ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺗﺮﺱ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ... 

ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻗﻠﻤﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ ﮐﺮﺩ!!! 

ﻧﻘﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ، ﺗﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪﺵ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻮﺩ.  


ﺑﺮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺁﯾﻨﺪﻩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﮔﻮﯾﺎ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﭼﻪ ﺧﻄﺮﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽﮐﻨﺪ... ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ؛ ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ: ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ... @Loveispublic



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنوز دلم گیره...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 23 تیر 1398-10:37 ق.ظ


بچه بودم

 پنج شش ساله با موهای لخت مشکی

 تو کوچه های قدیمی خیابون طبرسی


 یه بچه آهو بود طرف بازار احسان 
تو کوچه ها پرسه می زد


 من و داداشم احمد گاهی صب بیدار می شدیم تو مسافرخونه 
تو اتاقی که فقط اسمش اتاق بود
 اما هییییچ نداشت 

بابامسلم و ننه عذرا نبودند و ما می دونستیم وقت نماز رفته ن حرم

 خودمون دوتایی بودیم و من با قوری و استکانی که داشتیم روی چراغ خوراک پزی خاموش چای الکی دم می کردم
 و داداشم که یه سال از من کوچکتر بود می رفت روی رختخواب ها که مثلا منبر بود و روضه الکی می خوند و من الکی گریه می کردم و اخر روضه توی دو تا استکان اب می ریختم و دوتایی انگار چای داغ می خوریم اب رو می ریختیم توی نعلبکی که مثلا چایی مون خنک بشه
 و بعدش نوبت تخمه هایی بود که ننه عذرا خودش با نمک و آبلیمو تفت داده بود و با اونا مشغول بودیم تا بابا مسلم و ننه عذرا از حرم برگردند
 و همه این داستان ها توی یه اتاق توی یه مسافرخونه درب و داغون اتفاق می افتاد 
 اتاقی که فقط اسمش اتاق بود و هیچی نداشت 
خودمون همه چی می بردیم 
از رختخواب تا ظروف 
ده روز می موندیم و 
تو تمام این ده روز 
خوراکمون
 نون و پنیر و انگور 
نون و پنیر و خربزه مشهد 
نون و انگور
 نون و خربزه 
نون و پنیر
یا نون بود


شااااید بابا یه بار گوشت می خرید
 از صاحب مسافرخونه م چراغ و قابلمه می گرفت
  ننه عذرا یه تاس کباب می پخت

 اما صفای مسجد سنگی رو یادم نمیره 

حال و هوای بازار احسان رو
با اون روسریای رنگی رنگی و انگشتریای نگین آبی و نگین قرمز 
که کلی از اونا با یه کم پول نصیبمون می شد 
و تا مدتی بین دوست و فامیل پخش می کردیم 
و تا مدتها مهمون داشتیم و با نخودچی کشمش مشهد و چای از مردمی که می اومدند دیدن زواری مون  پذیرایی می کردیم


هنوز که هنوزه دلم تو اون روزا گیره و 

مثل اون بچه آهو تو اون کوچه ها پرسه می زنم... 

 دنبال چی می گردم؟؟؟ ❤️❤️❤️



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :203
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...