امروز:

اون پنجره هه



...

من اخیرا درباره عشق حرفایی ازیه نفر شنیدم
 که دلم براش سوخت

 عشقی که اون می گفت 
 اصلا خواستنی نبود
 اگه بخوام توصیفش کنم 
 براساس حرفایی که زد تو چند نوبت
 میگم عشقی که اون میگه 
 مث یه قاب نقاشیه که یه روز تو یه مغازه دیدم
 قاب نه 
 بذار اینجوری بگم 
 مغازه ش تو یه زیرزمین بود 
 نه تهویه خوبی داشت نه نوری کوچیک و دلگیر و .... 
 مثلا اومده بود یه فنی بزنه مغازه ش خوشکل بشه 
 یه طرف دیوارو طرح پنجره درآورده بود 
 خب اون پنجره شاید یک دو ثانیه تو اون فضا نگاهتو به سمت خودش می کشید
 اما 
خیییلی زود می فهمیدی که این یه دروغه و این جا راه به جایی نداره
یه  بن بست که نه قراره نوری ازش بیاد تو 
 نه هوایی
 نه قراره کسی از پشت این پنجره رد بشه که منتظرش هستی

 بعضیا عشقشون اینجوریه 

 دردناکه 

 و دردناک تر اینکه
 فکر می کنند کلا عشق فقط همینه که اونا بهش فکر کردند
 و بهش رسیدند
 اسم عشق که میاد یاد اون پنجره هه میفتن 

 خب 

حقم دارن عاشقا رو درک نکنند


نوشته شده در : شنبه 5 مرداد 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: اون پنجره هه ،

شبیه تو نیست





دلتنگی شبیه تو نیست
 گاه و بیگاه در میزند!
 هر جا دلش خواست مینشیند
 و با حسادت عجیبی درباره #تو حرف میزند. 


 #آرزو_نوری


نوشته شده در : پنجشنبه 3 مرداد 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

.....


نوشته شده در : دوشنبه 31 تیر 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

خط خطیاتم قشنگه



نقاش ﻣﺸﻬﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ. 

ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﻄﻮﺭ ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ... 

ﻧﻘﺎﺵ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ، ﮐﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ...

 ﻧﻘﺎﺵ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻦ، ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻟﺒﻪ ﭘﺮﺗﮕﺎﻩ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ...

 ﺷﺨﺼﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺵ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮﺩ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺗﺮﺱ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ... 

ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻗﻠﻤﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ ﮐﺮﺩ!!! 

ﻧﻘﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ، ﺗﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪﺵ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻮﺩ.  


ﺑﺮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺁﯾﻨﺪﻩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﮔﻮﯾﺎ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﭼﻪ ﺧﻄﺮﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽﮐﻨﺪ... ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ؛ ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ: ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ... @Loveispublic


نوشته شده در : چهارشنبه 26 تیر 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خط خطیاتم قشنگه ،

هنوز دلم گیره...


بچه بودم

 پنج شش ساله با موهای لخت مشکی

 تو کوچه های قدیمی خیابون طبرسی


 یه بچه آهو بود طرف بازار احسان 
تو کوچه ها پرسه می زد


 من و داداشم احمد گاهی صب بیدار می شدیم تو مسافرخونه 
تو اتاقی که فقط اسمش اتاق بود
 اما هییییچ نداشت 

بابامسلم و ننه عذرا نبودند و ما می دونستیم وقت نماز رفته ن حرم

 خودمون دوتایی بودیم و من با قوری و استکانی که داشتیم روی چراغ خوراک پزی خاموش چای الکی دم می کردم
 و داداشم که یه سال از من کوچکتر بود می رفت روی رختخواب ها که مثلا منبر بود و روضه الکی می خوند و من الکی گریه می کردم و اخر روضه توی دو تا استکان اب می ریختم و دوتایی انگار چای داغ می خوریم اب رو می ریختیم توی نعلبکی که مثلا چایی مون خنک بشه
 و بعدش نوبت تخمه هایی بود که ننه عذرا خودش با نمک و آبلیمو تفت داده بود و با اونا مشغول بودیم تا بابا مسلم و ننه عذرا از حرم برگردند
 و همه این داستان ها توی یه اتاق توی یه مسافرخونه درب و داغون اتفاق می افتاد 
 اتاقی که فقط اسمش اتاق بود و هیچی نداشت 
خودمون همه چی می بردیم 
از رختخواب تا ظروف 
ده روز می موندیم و 
تو تمام این ده روز 
خوراکمون
 نون و پنیر و انگور 
نون و پنیر و خربزه مشهد 
نون و انگور
 نون و خربزه 
نون و پنیر
یا نون بود


شااااید بابا یه بار گوشت می خرید
 از صاحب مسافرخونه م چراغ و قابلمه می گرفت
  ننه عذرا یه تاس کباب می پخت

 اما صفای مسجد سنگی رو یادم نمیره 

حال و هوای بازار احسان رو
با اون روسریای رنگی رنگی و انگشتریای نگین آبی و نگین قرمز 
که کلی از اونا با یه کم پول نصیبمون می شد 
و تا مدتی بین دوست و فامیل پخش می کردیم 
و تا مدتها مهمون داشتیم و با نخودچی کشمش مشهد و چای از مردمی که می اومدند دیدن زواری مون  پذیرایی می کردیم


هنوز که هنوزه دلم تو اون روزا گیره و 

مثل اون بچه آهو تو اون کوچه ها پرسه می زنم... 

 دنبال چی می گردم؟؟؟ ❤️❤️❤️


نوشته شده در : یکشنبه 23 تیر 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: هنوز دلم گیره ،

دلم گیره...




بچه بودم

 پنج شش ساله با موهای لخت مشکی

 تو کوچه های قدیمی خیابون طبرسی


 یه بچه آهو بود طرف بازار احسان 
تو کوچه ها پرسه می زد


 من و داداشم احمد گاهی صب بیدار می شدیم تو مسافرخونه 
تو اتاقی که فقط اسمش اتاق بود
 اما هییییچ نداشت 

بابامسلم و ننه عذرا نبودند و ما می دونستیم وقت نماز رفته ن حرم

 خودمون دوتایی بودیم و من با قوری و استکانی که داشتیم روی چراغ خوراک پزی خاموش چای الکی دم می کردم
 و داداشم که یه سال از من کوچکتر بود می رفت روی رختخواب ها که مثلا منبر بود و روضه الکی می خوند و من الکی گریه می کردم و اخر روضه توی دو تا استکان اب می ریختم و دوتایی انگار چای داغ می خوریم اب رو می ریختیم توی نعلبکی که مثلا چایی مون خنک بشه
 و بعدش نوبت تخگه هایی بود که ننه عذرا خودش با نمک و آبلیمو تفت داده بود و با اونا مشغول بودیم تا بابا مسلم و ننه عذرا از حرم برگردند
 و همه این داستان ها توی یه اتاق توی یه مسافرخونه درب و داغون اتفاق می افتاد 
 اتاقی که فقط اسمش اتاق بود و هیچی نداشت 
خودمون همه چی می بردیم 
از رختخواب تا ظروف 
ده روز می موندیم و 
تو تمام این ده روز 
خوراکمون
 نون و پنیر و انگور 
نون و پنیر و خربزه مشهد 
نون و انگور
 نون و خربزه 
نون و پنیر
یا نون بود


شااااید بابا یه بار گوشت می خرید
 از صاحب مسافرخونه م چراغ و قابلمه می گرفت
  ننه عذرا یه تاس کباب می پخت

 اما صفای مسجد سنگی رو یادم نمیره 

حال و هوای بازار احسان رو
با اون روسریای رنگی رنگی و انگشتریای نگین آبی و نگین قرمز 
که کلی از اونا با یه کم پول نصیبمون می شد 
و تا مدتی بین دوست و فامیل پخش می کردیم 
و تا مدتها مهمون داشتیم و با نخودچی کشمش مشهد و چای از مردمی که می اومدند دیدن زواری مون  پذیرایی می کردیم


هنوز که هنوزه دلم تو اون روزا گیره و 

مثل اون بچه آهو تو اون کوچه ها پرسه می زنم... 

 دنبال چی می گردم؟؟؟ ❤️❤️❤️


نوشته شده در : یکشنبه 23 تیر 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: دلم گیره ،

تولد امام رضا علیه السلام مبارک




➰‏ در این بازار عطاران ‏مرو هر سو چو بی‌کاران  ‏

                به دکان کسی بنشین ‏که در دکان شکر دارد ‏


نوشته شده در : شنبه 22 تیر 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: تولد امام رضا علیه السلام مبارک ،

دوستی نوشته بود...




- علاج دلتنگی زیارت است...


نوشته شده در : چهارشنبه 19 تیر 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: دوستی نوشته بود... ،

و هر چیز از دنیا...





وَ هـرچیز از دُنیــا، 

        شنیدنش از دیدنش بزرگ‌تَـر است...! 



 


نوشته شده در : سه شنبه 18 تیر 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: و هر چیز از دنیا... ،

دلتنگی



ﺑﻌﻀﻰ‌ﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ‌ﺍﻳﻢ

 ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻰ ﺣﺮﻓﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻰ‌ﺁﻳﺪ

 ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻰ‌ﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻴﻢ ...!

 #نزار_قبانی


نوشته شده در : یکشنبه 16 تیر 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: دلتنگی ،