تبلیغات
*بچه گنجشک*
بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 31 مرداد 1397
نظرات


خاله اعظم زنگ زده:
 می گم تو هم نگاهت به خونه همسایه می خوره دلت می سوزه؟
-آره بالاخره می بینم بعد از عمری کارگری بچه هاشونو زن دادند و برای اینکه پول نداشتند خونه یا زمینی براشون  بخرند توی حیاط خونه شون گود برداشتند  و دو تا اتاق سر هم کردند من هروقت از پنجره نگاهم به خونه شون می خوره دلم می سوزه
:این که هیچی؛من درگشته هیچ وقت حرف نمی زدم اما حالا که اینها بنایی می کردند  از بس این بنایی سروصداش اذیتم می کرد گاهی می گفتم کی میشه این کار تموم بشه؟ من خدا می دونه دلم می خواست کارشون درست وحسابی و با دل خوش تموم بشه دوست نداشتم یهو انقد همه چی گرون بشه که این بندگان خدا همین دو تا اتاق بدون شناژ و معمولی رو توی ساختنش بمونند و کار نیمه کاره رها بشه حالا هروقت نگاهم از پنجره به این خونه می خوره خدامی دونه پنداری مار به جگرم می زنه میگم خدایا یه دری واکن این طفلکیا این دوتا اتاق رو تموم کنن بچه هاشون بیان توش بنشینن و عروساشونو بیارن...

میگم:الهی آمین ان شاالله که به زودی وضع دلار خوب بشه و گره از کار اینها هم وابشه
میگه:
من از یه چیز دیگه م دلم می سوزه دلم از این می سوزه که اینقدر سروصداهاشون رو تحمل کرده بودم تا اون یکی دو روز آخر که کار می کردند از بس خسته شده بودم از سروصدای صبح و شب و ووقت و بی وقتشون اون اواخر گاهی زیر لب غر زدم حالا که گرونی شد و اینا حسرت به دل موندند و کارشون خوابید میگم کاشکی زبونم لال می شد و غر نمی زدم که حالا هروقت نگاهم به خونه شون بخوره اینقد دلم بسوزه هیچ کاری هم از دستم برنیاد.. راستی! به حساب زنگ زده بودم عید قربان رو بهتون تبربک بگم...

نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 22 مرداد 1397
نظرات



میری مغازه 
دست رو هر چی میذاری مغازه دار میگه:
همین یه دونه مونده اگه الان بردارین به قیمت قبلی حساب می کنم سری بعد سی و پنج درصد میاد روش...


چرا اخه؟ اینجوری اگه نخواد گرونی هم بشه خودمون اصرار داریم همه چی رو گرون کنیم الکی میگیریم انبار می کنیم چو میندازیم که نیست
که  تموم شد
چرا آخه؟