بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 21 مهر 1396
نظرات


دیشب خواب می دیدم رفته بودیم یه خونه 
تو خواب می دونستیم اونجا خونه ننه عذراست وگرنه اصن شبیه ونه ای بود که قبلا توش زندگی می کردیم نه خونه ای که اون چند سال آخر قسطی خریده بودیم
من تو خواب به خواهرزاده هام می گفتم ببینین چقدر زیرزمینش قشنگه این خونه!
دور تا دور چارچوب درش یه جوری سبزینه و گیاه داشت و سبزینه اش یه جوری زنده و شاد و خوشرنگ بود که از یه فاصله ای چشم آدمو می گرفت
گفتم خوبه بریم از نزدیک ببینیم اونجا رو
با خواهرزاده ها رفتیم طرف زیرزمین و از نزدیک اون گل و گیاه خوشرنگ رو دیدیم 
بعدم وارد زیرزمین شدیم و دیدم قشنگ همه ظرف و ظروف هست و معلومه کسی اینجا زندگی می کنه و از این که رفته بودیم اونجا رو ببینیم همه خوشحال بودیم
وقتی اومدیم بیرون 
من حواسم رفت به حیاط خونه و تازه متوجه درختان سرسبز و قشنگی شدیم که تو حیاط با فاصله از هم توی باغچه بودند 
از ذهنم گذشت که برم درختان رو آب بدم که دیدم یکی همه شونو آب داده یه جوری که فقط پای هر درخت خیس بود و دور و بر آبی نبود 
گفتم:
معلومه ننه عذرا تازه همه شونو آب داده
....

من به تو هم که گفتم همه اینا رو خواب دیدم 
پس چرا خودم وقتی داشتم تعریف می کردم یهو صدام لرزید و اشکام ریخت؟!


نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1396
نظرات


یه عده م اصل رو رها کرده ن چسبیده ن به فرع

طرف تو محرم توجه درست کرده هی به امام حسین علیه السلام التماس می کنه شهیدم کن
یا هی میگه میخوام بیام بین الحرمین بمیرم


یا آرزومه تو محرم بمیرم


بحث شهادت رو هم تا همین حد پایین آوردند

ینی چی آخه؟



اول یاد بگیر چه جوری زندگی کنی 
اول ببین خودت وظیفه ت چیه بعد آرزو کن خدا یه مرگ شرافتمندانه نصیبت کنه


خیلی از اولیا تو محرم یا تو بین الحرمین از دنیا نرفتند


اینکه ملاک نیست




من انقدر می فهمم

نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 18 مهر 1396
نظرات


بازم  رفتم یه سایت خبری رو همین جوری یه نگاه سرسری کردم

چه خبر بود


اوه اوه


همه سر جنگ دارن با خودشون و با همه

چه کاریه آخه؟



یه جوری که انگار بترسم یکی شون از تو سایت بیاد بیرون و بخواد  سروصدا کنه  زود صفحه  رو بستم


بی خیال اصن ....




نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 13 مهر 1396
نظرات



اگه تبریک های سر صبح نبود من از کجا می فهمیدم امروز  " روز جهانی معلم" ه؟

نخواستیم اصلا 
همون بهتر که اداره مون تبریک نگه 

خیلی هم دلم از دستشان خوشه که تبریک هم بفرستند

اداره ما ته تهش سالی یکی دو سه تا پیامک می زنه که مشهد فوری انقد تومن و کربلای فوری اون قدر.

البته خودشون قربون خودشون برن  صبح و ظهر و قبل از خواب و حتی جمعه برامون پیامک می زنند که فلانی مرده و بهمانی تشییع جنازه شه و کی سالگردش و ... هیچی نگی باید شبانه روز یا تو خیابون دنبال جنازه باشی یا تو جلسه ختم و فاتحه خونی باشی یا تو قبرستون سر قبر معلمانی که بنده های خدا هر کدوم ه جوری دار فانی رو وداع گفته ن


تازگیا هم که تخم دو زرده دادند و برامون پیامک می زنند که آهای معلم و فرهنگی عزیز!
بدوین بیایین تعاونی مصرف کت وشلوار و مانتو قسطی وردارین 
کت و شلوار و مانتو در بیست قسط 
با چهل در صد تخفیف



یه بار دلم می خواست بگن آقای فلانی!
خانم فلانی!
 شما بیست سال بیست و پنج سال معلم این وزارت و این اداره و این مجموعه بودین 

این صورتحسابتون انقد دستمزدتون بوده انقد بهتون پرداختیم انقد طلبکارین

عمدا اگه لب تر کنند

می ترسند بفهمیم چی به چیه؟

عزت و احترام و تبریک و این سوسول بازیا همه پیشکش 

................




نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 12 مهر 1396
نظرات





تعطیلات بود و وقت زیارت؛ آن هم با مینی‌بوس و بیشتر زن‌ها بودند که پولشان را پس‌انداز کرده و برای زیارت امام رضا نگه داشته بودند.
روز رفتن، اهلِ‌محل می‌آمدند توی کوچه. مینی‌بوس وسط کوچه می‌ایستاد. راننده، پرچم سبز و سفید را می‌بست دوطرف مینی‌بوس.
شاگرد راننده چادرِشبِ پر از رختخواب مسافران را روی سقف ماشین جاسازی می‌کرد. زن‌ها وسایلشان را می‌چپاندند زیر صندلی‌ها. بچه‌ها دور مینی‌بوس حلقه می‌زدند و مردی چاووشی می‌خواند.
کوچه بوی صلوات و گلاب و اسفند می‌داد. مینی‌بوس که راه می‌افتاد، پرچم‌های سبز و سفید بال می‌زدند و کاسهٔ آب و می‌رفت تا دو هفتهٔ دیگر که مشهدی‌ها برمی‌گشتند و قبل از آمدنشان کوچه آب و جارو می‌شد. 
زن‌ها با شیشهٔ گلاب و شربت و کله‌قند می‌رفتند برای زیارت‌قبولی. ما هم می‌رفتیم دیدن نزدیکان. صاحب‌خانه گلاب می‌آورد. یک مشت می‌ریختیم روی صورتمان. عجب بوی امام رضا می‌داد. بوی مینی‌بوس مشهد، بوی پرچم سبز و سفید.
نُقل‌های خوش‌بوی مشهدی را که می‌خوردیم می‌نشستیم پای صحبتشان. از گرفتن ضریح آقا گرفته تا گم‌شدنشان در شهر و رفتن به باغِ‌وحش و خریدن سوغاتی‌ها، همه را گوش می‌دادیم.
آن روزها همهٔ دختر‌بچه‌های محل النگوهای طلایی و عقیق‌نما داشتند که هدیهٔ امام رضا بود و پسربچه‌ها با ماشین‌های کوچک پلاستیکی توی کوچه جولان می‌دادند.
این مینی‌بوس که می‌آمد مینی‌بوس دیگری بار سفر می‌بست و برگی از دفتر خاطرات تابستانمان ورق می‌خورد. خاطراتی که بوی گلاب داشت، بوی پرچم سبز و نُقل‌های خوش‌بوی سفید.