تبلیغات
*بچه گنجشک*
بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 8 بهمن 1396
نظرات


تا یه بند انگشت برف رو زمین و دیوارهای خشت و گلی می نشست

ما بچه ها دم به دقه به بهانه دسشویی از زیر کرسی می زدیم بیرون و می رفتیم سراغ برفا 

بابامسلم می گفت:

برف اول 
سگیه 
نباید خورد

با یه زاجراتی خودمونو نگه می داشتیم تا برف دوم
حالا می گفت:
برف دوم 
شغالیه 
مبادا بخورینا 
مریض میشین 

البته اون وقتا برف زود به زود می اومد اما ما بچه بودیم و صبرمون به این حرفا نمی رسید
یه بار بهش گفتیم:
پس کی می تونیم برف بخوریم؟
گفت:
صبر کنین تا خودم بهتون بگم

ما دیدیم بابا هی برف اول و برف دوم می کنه و معلوم نیست کی بذاره ما دلی از عزا در بیاریم
کشیک می دادیم ببینیم کی خوابش می بره
هر وقت قشنگ که تا خرخره می رفت زیر لحاف کرسی و کلاهش کج می شد می اومد تا روی دماغش و صدای خروپفش درمی اومد 
مام عین فشنگ از زیر کرسی می اومدیم بیرون و می رفتیم تو حیاط

هنوز یادمه که برف روی کدوم دیوار و کدوم پله پشت بوم رو گوله می کردیم و هول هولکی می ذاشتیم تو دهنمون...


دیگه خیلی باید بابت بابا خاطرجمع می شدیم که به این زودیا بیدار نمی شه 
که یه کاسه وقاشق ور داریم و برف بیاریم تو اتاق و با یه کم شیره انگور مخلوط کنیم و برف و شیره بخوریم
البته از ترس اینکه بابا بله ما برف وشیره رو خورده و نخورده 
کاسه قاشق رو زود می شستیم و عین بچه آدم می چپیدیم زیر لحاف کرسی
فقط خدا خدا می کردیم که بابامسلم نفهمه
گاهی وسط خروپف یهو انگار ترمز دستی بکشه یه خروپف محکم می کرد و بیدار می شد
 یه چشمش باز یه چشمش بسته اول ما رو چک می کرد ببینه سر جامون هستیم یا نه؟


شایدم بعضی وقتا که می دید انقد مظلومانه نگاهش می کنیم تو دلش می گفت:
بخت کورا ! یه ذره برفم نذاشتم بخورند امسال...

نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 6 بهمن 1396
نظرات


جنگ هنوز تموم نشده

اینو دانش آموزم گفت

شاگرد اول کلاسم بود

می گفت:

جنگ

هنوز تموم نشده

اگه باور نمی کنین یه شبانه روز بیاین خونه ما

مادرم یه چای جرات نداره دم کنه

می ترسه وقتی آب جوش اومد

بابام یهو قاطی کنه

بلند شه 

آب جوشو بریزه رو سر و صورت ما



می دونی تا حالا ما چند بار سوختیم؟

هر کس میگه جنگ تموم شده بیاد خونه ما

داد وفریادای بابام  بشنوه که تا هفت تا خونه اون  ور تر میره

بابام وقتی قاطی کنه

سر همه داد می زنه

من 
آجی م
مامانم

مامانم طفلک
جرات نداره یه جایی دم کنه

...



 
 
لحظه هایی از زندگی


آیت الله جوادی آملی:

ظاهرِ مردم

باطنِ مسئولین جمهوری اسلامی است.

...........................



آدینه