بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 15 خرداد 1397
نظرات



سال ۷۲ یه برف تو شهرمون اومد صب ننه عذرا رفت  وضو بگیره تو حیاط پاش سر خورد افتاد استخوان رانش شکست

یه همچین ایامی 
ینی ماه رمضان بود

شب

من تو امام زاده محمد هلال ع

مجری برنامه شبی با قرآن بودم که مدرسه مون در نظر گرفته بود یکی دوتا قاری کشوری هم بودند از طرف اوقاف هم مهمون داشتیم

دیشب تا سحر

تو نوارهای کاستی که ازاون دوره دارم می گشتم و دونه دونه تست می کردم

نوار اجرای اون شب و پیداکردم

صدام قشنگ جوجه ایه

ضبط صوت ما خیلی پوکیده

امروز میرم ضبط خواهرم و می گیرم

ببینم میشه با موبایل یه تیکه ضبط کنم بفرستم اینجا؟

من بعد ازاون اجرا

اومدم خونه

دیدم بابامسلم خیییلی دل گرفته و ناراحته

نمی تونست راحت حرف بزنه

منوبرد تو اتاق

پیش مادر

و اونجا بودکه فهمیدم

مادر دیگه نمی تونه روی پاش بایسته....

داستانش مفصله

شب قدر
یه تاکسی دربست گرفتیم
حتی آژانس نبود تو شهرمون.

بابام که طفلک پادردشدید و ‌...سفر براش عذاب بود

پسرخاله م که پسرش شهید ومفقود بود وقتی دید من و خواهرم می خواهیم مادرت ببریم تهران گفت منم باهاتون میام

یه تاکسی

جلو راننده و پسرخاله بعد یه بالشت بعد من

عقب خواهرم و ننه عذرا که نمی تونست بنشینه و خواباندیم روی صندلی و خواهرم سرشو به دامن گرفته بود

شب قدر و دل گزفته و پهلوی  مادر شکسته و پسر خاله بچه اولش جوون بیست ساله ش شهید و مفقود و راننده نوار روشن کرد

روضه حضرت زهرا س و پهلوی شکسته و قبر نامعلوم و .....

آقا ما همه داشتیم از گریه جون می دادیم اما هیچ کدوم زبونمون نمی گشت بگیم روضه رو خاموش کن

این شبا

همه ش

اون صحنه ها رو مرور می کنم

فاطمه مشهد:
وقتی پهلو میشکنه آدم نمیتونه راه بره؟

... hoseini:
یه استخون توی ران پا هست شبیه قاشق

منم دارم گریه می کنم

فک کن سر قاشق داخل لگن قرارمی گیره و دسته ش میاد داخل ران

اینجوری ارتباط بین لگن و پا برقرارمیشه

وقتی این سر قاشق

با ضربه

بشکنه

دسته قاشق

توی ران

هست

اما دیگه ارتباطش با لگن قطع شده

اینجا میگن فلانی پهلو ش شکسته

من

عاشق روضه مادربودم

از دانش اموزی

چنتا نوار کاست درجه یک

روضه مادرداشتم

و گاهی وقتی قالی می بافتم

ایناروگوش می کردم

زمزمه می کردم و اشکی و ...

اما

از وقتی پهلوی ننه عذرا شکست

دیگه هیییچ وقت

نتونستم روضه گوش کنم

چون

دیدم پهلو شکسته ینی چی؟

نگاه های مادرم

به کلی عوض شده بود

یه قمری در نظر بگیر

که جفت بالش

یهو بشکنه

نگاهش....

دیوونه ت می کنه

صب کن من گریه م آروم نمیشه

.....

ننه عذرا رو بردیم بیمارستان بقیه الله الاعظم عج

چهارده شبانه روز

بستری بود

جراحی شد
نگاه های مادرم

به کلی عوض شده بود

یه قمری در نظر بگیر

که جفت بالش

یهو بشکنه

نگاهش....

دیوونه ت می کنه

صب کن من گریه م آروم نمیشه

.....

ننه عذرا رو بردیم بیمارستان بقیه الله الاعظم عج

چهارده شبانه روز

بستری بود

جراحی شد

من معلم بودم،

سه شبانه روز یه نفس موندم پیشش

اما باید می اومدم به کلاسام می رسیدم

من که اومدم

خواهرم

چهارشبانه روز موند

اونم تازه استخدام شده بود

و باید می اومد شهرمان تو بیمارستان کارمی کرداون که اومد باز من رفتم

سه شبانه رو دیگه موندم

و بعد اون چهارشانه روز

هیچ کدوم

دیگه کفش نمی تونستیم  بپوشیم

پاهامون به شدت ورم کرده بود

با دمپایی می رفتیم سر کار

والبته

با دلی گرفته

که ایامادر

خوب میشه؟

هرکدوم

می اومدیم خونه

بابامسلم سراغ احوال می گرفت ببینه حال مادرچطوره؟

دفعه دوم

که من اومدم

و خواهرم پیش ننه عذرا موند

وقتی رسیدم خونه

بابا

برعکس

حال مادرم و نپرسید

تا منو دید

با خوشحالی گفت:

فاطمه

دیگه غصه نخور

مادرت

خوب شده

من

خواب دیدم

اما نگفت چه خوابی

بعد که ننه عذرا

مرخص شد

آوردیم ش خونه

یه بار حرف جراحی و ....شد

گفت:

وقتی به هوش اومدم

دیدم به نوجوون

خیلی خوش چهره

با عمامه سبز

کنار  تختم ایستاده

مراقب منه

خواستم تو چهره ش دقیق بشم

ببینم کیه؟

انگار خواب دیده باشم

دیدم اصلا همچین کسی اونجا نیست

نمی دونم خواب بودیابیداری

باز دیدم کنارتختم ایستاده

اروم

بی آنکه یه کلمه حرف بزنه

من

تو دلم گفتم

ما هیات محله مون

هیات قاسم بن الحسن ع هست

حتما این نوجوون خوش چهره با عمامه سبز حضرت قاسم هستند

...

مادرم

شفا گرفت

و هیچ کس

باور نمی کرد

این زن

ازاون سال

ینی سال ۷۲

تا ۸۵

بدون دارو

بدون عصا

زندگی کرد

....

حیفم اومد یادنکنم

یه همچین روزا و شبایی بود....

نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 12 خرداد 1397
نظرات



بعضی روزا
نزدیک افطار 
می بینم سیدطه
کلی ساکت می شه

هر دفع به یه بهانه میرم اتاقش


دیروز هم امتحان داشت هم کلاس
هوا هم گرم تر از روزای قبل بود

غروب
رفتم کنارش
گفتم:
امروز خیلی گرم بود
خیلی تشنه ت شد؟

گفت: نه زیاد

دست گذاشتن به گردنش
آتش بود...