عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

توی دنیا کسی هست؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 14 خرداد 1398-06:11 ب.ظ



توی دنیا کسی هست که تا به حال به او اهانتی نشده باشه؟! 

به خودِ من آنقدر تا به حال اهانت شده که دیگه از توهین کسی نمی‌رنجم.

 وقتی نمی‌توانم عکس العملی نشون بدم چه کار باید بکنم؟ 

رنجیدن مانع از این میشه که آدم کارش رو انجام بده. و اگه آدم بخواد دنبال قضیه رو بگیره وقتش تلف میشه.
 زندگی همینه دیگه !  

من اول ها از توهین مردم خیلی اوقاتم تلخ می‌شد ولی بعداً که خوب فکرش رو کردم دیدم که همهٔ اونها دل شکسته اند؛ هرکس می‌ترسه که از همسایه اش تو سری بخوره به همین جهت سعی داره که دست پیش بگیره تا پس نیفته ...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حالا ماریای کوچک

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 9 خرداد 1398-09:37 ب.ظ




امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا می‌کرد. ماریا ...
 ماریا ...
و بعد جلو چشمان من مُرد. 
به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم‌سنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد. من معمولا پای افراد را نشانه می‌گیرم. سعی می‌کنم آن‌ها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند
 اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینه‌اش خورد. 

 حالا ماریای کوچکش چه‌قدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمی‌داند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد. جنگ بدترین فکر بشر است ... از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با هم بجنگند و حالا می‌بینم بله. گاهی مجبورند ... چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند. میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند. آن‌ها در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند ... کاش اسلحه‌ام را به سمت رییسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا می‌کنند. راحت‌تر از نوشتن یک سلام. جنگ را شرورترین افراد برمی انگیزانند و شریفترین افراد اداره میکنند.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شب قدر است و من

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 7 خرداد 1398-10:04 ب.ظ




یا رب 
دعای خسته دلان
مستجاب کن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خودش می دونست؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 5 خرداد 1398-10:03 ب.ظ



من از شب های احیا و  حال و احوال ننه عذرا تو اون شبا خاطراتی دارم که هرگز نتونسته م به قلم بیارم 

و البته فراموش هم نمی کنم 

اما چیزی که می تونم الان بگم اینه که ننه عذرا چند سال قبل از فوت توی برف ها افتاده و استخون ران پاش شکسته و جراحی شده بود
و به اصطلاح براش پروتز گذاشته بودند 
پروتزش مراقبت خاصی داشت و اون این بود که ننه عذرا نباید با زاویه نود درجه می نشست به عبارت دیگه نباید روی زمین می نشست و نباید نمازشو ایستاده می خوند چون تشهد روی زمین براش ممنوع بود...



اون اواخر هر چه رفتم خونه ش دیدم مشغول خوندن نمازه من دلم نمی اومد چیزی بگم یا بپرسم خودش می گفت نماز قضا می خونم...


هر وقت یادم میاد میگم ینی خودش می دونست داره میره؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سادگیاش

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 2 خرداد 1398-02:37 ب.ظ




دلم 
برای 
سادگیای ننه عذرا
تنگ شده...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زنگ زدی

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 31 اردیبهشت 1398-09:10 ب.ظ




زنگم زدی امشب
حرفات عادی بود و مث همیشه کمی سربه سرم گذاشتی و وقتی با صدای بلند خندیدم گفتی الهی همیشه دلت خوش باشه و از ته دل بخندی‌‌...

بعد تولد امام حسن علیه السلام رو تبریک گفتی و گفتی طرف شما هم بارونه؟  گفتم اره گفتی طرف شما هم رعد و برق شد و برق خونه تون قطع شد؟ گفتن رعد و برق بود اما برق خونه قطع نشد 
گفتی:
اینحا برق قطع شد اما یه شمع داشتم روشنش کردم و توی نورش گشتم و گشتم تا شماره تو پیدا کردم الانم خوشحالم که صداتو شنیدم...


اخر تلفن هم با شوخی و خنده تموم شد


آخ که چقدر دلم برای یه همچین لحظه هایی تنگ شده بود 
یه صحبت دلخواه
یه محبت بی دریغ
چهار تا کلمه حرف دلی...
الان انگار روی ابرها سیر می کنم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خندید و گفت: پول ندارم...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 30 اردیبهشت 1398-11:18 ق.ظ




خاله اعظم وقتی حقوق پرستاریش میاد یه وقت می بینی روزی سه بار میره بازار 
این که هیچی
خریداش دیدنیه
دیروز اینا رو خریده بود:
سه تا شلوار تو خونه ای برای دختر پونزده ماهه 
یه لباس حریر دامن چین دار هم بود 

می گفت:
برای بچه فلانی خریدم این دفه که رفتم خونه شون دیدم شلوار تو خونه ای های بچه شون دیگه براش کوچک شده این لباس حریرم بیست و پنج تومن خریدم یه وقت خواستند برن مهمونی تنش کنن خوشگله

...


آخر برج که میشه کلا دیگه بیرون نمیره یه بار حرف شد خندید و گفت:
دیگه پول ندارم کجا برم؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گاهی یادم میره...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 30 اردیبهشت 1398-11:13 ق.ظ




گاهی میریم خرید رفتار خونواده ها با بچه ها رو که می بینم خیلی دلم می گیره
وقتی یه پدر جلوی مردم سر زن و بچه ش داد می زنه و میگه:
 چه خبره هی اینو بخر اونو بخر ندارم بابا ندارم ندارم 
و وقتی بی اختیار برمی گردم می بینم دو تا ماکارونی و شامپو گذاشته اند توی چرخ خرید و حالا بچه خواسته یه بسته بیسکویت ورداره و بابا اینجور به داد اومده میگم خدایا چه برسر مردم اوردند؟

گاهی یادم میره چی می خواستم بخرم....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قدم اول

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 30 اردیبهشت 1398-01:48 ق.ظ




انسان آهسته آهسته عقب نشینی میکند،
 هیچکس یکباره معتاد نمی شود،
 یکباره سقوط نمی کند،
 یکباره وا نمی دهد،
 یکباره خسته نمیشود،
 رنگ عوض نمیکند،
 تبدیل نمیشود و ازدست نمی رود،
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه میکند؛
 قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم  
شک نکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت.

 #نادر_ابراهیمی


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تنهایی

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 27 اردیبهشت 1398-12:10 ب.ظ




یه وقت‌هایی، یه گوشه‌هایی از دنیاتون رو قایم کنید و پیش خودتون نگه‌اش دارید! 

یه آهنگ‌هایی رو تنهایی گوش کنید، یه فیلم‌هایی رو تنهایی نگاه کنید، یه خیابون‌هایی رو تنهایی قدم بزنید

 شاید بعدها، 

لازم بشه 

آدم تو گوشه‌هایی از زندگی‌اش باشه که 

اونو یاد هیچ‌کس نمی‌ندازه... 


 @medadrangi2



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :203
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...