تبلیغات
بچه گنجشک
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

من هم باید ترک کنم

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 27 اردیبهشت 1398-12:00 ب.ظ




پیرمرد جواب داد: 
" من هم باید ترک کنم. من هر روز فقط دو نخ سیگار می کشم، برای همین نباید زیاد سخت باشد. اما می دانی، رفتن به مغازه برای سیگار خریدن و آمدن به این جا برای سیگار کشیدن، خودش کمک می کند وقت بگذرد. من را به تحرک وا می دارد و نمی گذارد زیاد فکر کنم."  

گفتم:
 " یعنی می گویید برای سلامتی تان سیگار می کشید؟" 

 پیرمرد با نگاهی جدی گفت:
 " دقیقاً." 

 


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نامهربانی اقتصادی

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398-04:43 ب.ظ




وقتی اقتصاد حرف اولو بزنه
محبت حرفی برای گفتن نداره


این روزا وقتی می خریم چهارتا خرده ریز برای خونه بخریم
 خودمون یه طرف 
از دیدن حال و روز مردم واقعا دلم می گیره



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بچه گنجشک هفت ساله شد

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398-09:17 ق.ظ



یه همچین روزایی بود سال ۱۳۹۱ رفته بودیم مشهد و توی رواق امام خمینی با خانم صداقت استاد عزیزم قرار ملاقات داشتم.
از این دیدار که بعد از چند سال دوباره همدیگه رو می دیدیم لحظه های قشنگی به خاطرم موند از جمله وقتی همدیگه رو توی صحن دیدیم و بارون می اومد.


یه نماز مغرب و عشا هم به جماعت کنارش خوندم و بین دو نماز نمی دونم چی شد که یاد ننه عذرا و بابامسلم افتادم. چیزهایی که از ذهنم گذشته بود برای خانم صداقت گفتم. دقیق گوش کرد و بعد اروم و مهربون گفت:
وبلاگ بزن و اینا رو که میگی بنویس...
وب نویسی من اینجوری شروع شد و اینکه موضوع وب رو "لحظه هایی از زندگی" انتخاب کردم برای همینه که از خیال ننویسم و چیزایی رو که دیده ام یادداشت کنم.


قصدم از نوشتن این وب نه تعریف و تمجید بی مورد از کسی است نه میخوام از کسی بت بسازم تنها و تنها دوست دارم رفتارهای قشنگی که دیده ام بنویسم تا موندگار بشه و با گذشت زمان رنگ نبازه و فراموش نشه....


بعضی اخلاق و رفتارها اگه نباشه زندگی یتیم میشه... 







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیدم افطارم که میشه...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 24 اردیبهشت 1398-06:54 ب.ظ




می خواستم بگم سحر که میشه دلم برای ننه عذرا تنگ میشه و برای بابامسلم و خاله اقدس.

دیدم افطارم که میشه خیلی جاشون خالیه

همین جوری توی طول روز هم میرم یه باغچه یا چهار تا گلدون آب بدم دلم هواشونو می کنه.

خداجونم
ینی بازم از این آدما به دنیا میآن؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نفس بریده خدایا...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 24 اردیبهشت 1398-04:24 ق.ظ





       


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهنام صفوی

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 23 اردیبهشت 1398-12:27 ب.ظ




بعضی خبرا رو باور نمی کنی
اما واقعیت داره



صدای بهنام ثفوی رو خیلی دوست داشتم و دارم
خدا رحمتش کنه
دنیا چقد عجیبه
یهو کلمه ها در باره یه نفر عوض میشن
فعل ها حالت ماضی به خودش می گیره و به جای اینکه از خود اون آدم حرف بزنیم از روحش می گیم

روحش شاد....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حس بچه ای رو داشتم که...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 23 اردیبهشت 1398-12:00 ب.ظ




یه روز با خاله اعظم بحثم شد یادم نیست سر چی؟
هنوز ننه عذرا زنده بود و سرحال‌.
بحث که تموم شد به این فکر کردم که من چه حرفایی زدم و خاله چه حرفایی.
من تو ناراحتی هر چه گفته بودم خاله سکوت کرده بود و آخر گفته بود انقد جوش نخور مریض میشی
اصلا انگار نه انگار حرفای تلخ و تند منو شنیده
حس بچه ای رو داشتم که به خاطر یه آبنبات بابای تنومندشو به باد مشت و لگد گرفته و اهر سر بابا گفته دستت درد نگرفت عزیزم؟ ...

خاله یه طرف ننه عذرا یه طرف که وقتی دیده بود ما بحث می کنیم رفته بود یه پتو کشیده بود روی سرش و خوابیده بود...
بحث که تموم شد دیدم میخواد حرف بزنه دهنش خشکه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جای خالی سلوچ

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 23 اردیبهشت 1398-09:47 ق.ظ




آدمی به مرور آرام می‌گیرد،
 بزرگ می‌شود
 بالغ می‌شود 
و پای اشتباهاتش می‌ایستد 
 آنها را به گردن دیگران نمی‌اندازد 
و دنبال مقصر نمی‌گردد 
 گذشته‌اش را قبول می‌کند، نادیده‌اش نمی‌گیرد و اجازه می‌دهد هر چیزی که بوده در همان گذشته بماند.
 آدمی از یک جایی به بعد
 می ‌فهمد که از حالا باید آینده‌‌اش را از نو بسازد 
 اما به نوعی دیگر می‌فهمد که زندگی 
یک موهبت است، یک غنیمت است، یک نعمت است و نباید آن را فدای آدم‌های بی‌مقدار کرد! 

اصلا از یک جایی به بعد 
حال آدم خودش خوب می‌شود ... 


 جای خالی سلوچ #محمود_دولت_آبادی @mahomahi


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیشب سحری خواب موندیم

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 22 اردیبهشت 1398-09:01 ب.ظ



حالا خاله اعظم هی راهکار میده که چه کنیم دیگه خواب نمونیم. بهش میگم دیگه تکرار نمیشه پارسال هم یه شب این اتفاق افتاد اما فقط همون یه شب بود که همه مون خسته بودیم و کمبود خواب داشتیم اما چیزی که برام عجیب بود رفتار سیدطه بود.
ساعت ده باید دانشکده می بود. نه صداش کردم و هنوز خواب و بیدار بود با دلگرفتگی بهش گفتم:
دیدی چطور سحری خواب موندیم!
با تعجب گفت:
خواب موندیم؟ نه سحری خوردیم که.
هم خنده ام گرفته بود هم دلم براش می سوخت با خنده گفتم:
سحری خوردیم؟طاهاااا!!!!

کمی مکث کرد و گفت:
ینی نخوردیم؟...

چند دقیقه بعد که لباس پوشیده بود بره دانشگاه ده بار عذرخواهی کرد و گفت:
تقصیر من شد که خوابم برد
خندیدم و گفتم:
 کسی دنبال مقصر نمی گرده خوابه دیگه همه مون خوابمون برد حالا اگه دیری خیلی ادیت میشی روزه تو باز کن...
رفت دانشگاه اومد. قیافه ش مث کسانی بود که تو باد دویده اند... آی دلم سوخت 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگه بابا بمیره

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 22 اردیبهشت 1398-12:36 ق.ظ




یه شرکت لبنیات یک و خرده ای میلیارد تومن جریمه شده بابت گرونفروشی


دیشب یاد نوجوونیم افتاده بودم شاید دوازده ساله بودم و تشنه کتاب به خصوص کتاب های قصه اما تو زندگی کشاورزی و قالی بافی چیزی به اسم کتاب و پول دادن بابت کتاب تعریف نشده بود


یه همشاگردی داشتم همون موقع آبونمان یکی دو تا مجله رو داشت و هر چند وقت یه بار مجله ای براش می اومد مثل کیهان بچه ها و دوستم همونجا تو مدرسه مجله رو می خوند حتی جدولشم حل می کرد بعد می داد من ببرم خونه بخونم. کتاب قصه هم می خرید می خوند بعد من ازش قرض می گرفتم.

اون سال زمستون برف زیادی اومده بود و کتاب خوندن زیرکرسی بابامسلم تو اتاق قالی بافی ننه عذرا خیلی می چسبید به خصوص وقتی یه قابلمه شلغم و چغندر و زردک روی چراغ نفتی داشت می پخت و بخارش اتاقو ورداشته بود.


دوستم یه کتاب بهم داده بود بخونم به اسم"اگه بابا بمیره" آخ که چقدر با این قصه به روزی فکر کردم که بابا بمیره و چه غصه ها که نخوردم و چه اشک ها که یواشکی نریختم....


امشب که خبر جریمه اون شرکت رو خوندم با خودم گفتم من وقتی دوازه ساله بودم غصه می خوردم که دنیا بدون بابامسلم جای دلگیری میشه جایی که یه پدر یه مرد درست و حسابی کم داره با خودم فکر نی کردم دنیایی که بابا توش نباشه خیلی دلگیره بابایی که حرفش حرفه دل و زبونش یکیه بابایی که حتی وقتی هشتاد ساله شد صفای یه بچه رو می شد تو نگاهش دید ...
با خودم گفتم یعنی اینایی که کلاه سر مردم میگذارند و کم فروشی و گرونفروشی می کنن اونم تو این دوره که مردم تو سختی دارن روز و ماه و سال می گذرونند اینایی که قوز بالای قوز میشن برای مردم بینوا اینا بچه هاشون چه فکری در باره شون می کنن؟ بچه هاشون به دنیای بدون بابا فکر می کنن؟  بچه هاشون هز اینکه تصور کنند یه روزی باباشون میمیره چه حالی میشن؟
با خودم گفتم اصلا بابا برای اونا چه تعریفی داره؟ و اگه بابا بمیره دنیا جای دلگیری میشه؟







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :203
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...