تبلیغات
*بچه گنجشک*
بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 17 مرداد 1397
نظرات



خاله اعظم زنگ زده:
آدم به قرآن درمی مونه از دست این مردم. اصن بذار یه چیزی ازت بپرسم. این همه زن و بچه و ادم بی دفاع و بی گناه که اول انقلاب با بمب و ترور کشته شدند اینا رو کی کشت؟ ترامپ که معلوم نیست اون زمان کدوم قبرستونی بود بعدم یادته زمان جنگ مردم بچه هاشون و می فرستادند جلوی توپ و تانک عراق بعد یه عده اینجا هی غر می زدند و هرچه تو انبارهاشون داشتند دولا معنا به مردم بدبخت فروختند هی پول روی پول گذاشتند و ی دل مردمو خالی کردند..
دوباره حالا همون بساطه خدا می دونه وقتی اخبار گفت یه نفر رفته با شناسنامه یه نفر که مرده بوده چند هزارتا موبایل خریده انبار کرده موبایل گردم بشه بفروشه انقد ناراحت شدم که گفتم خدا از سرشون نگذره آخه این پولا رو میخوان برای تو قبر؟ برای زندگی شون که انقد دارم که خودشونم نمی دونم چه جوری خرج کنن....



حرف شهدا رو که اصن نزن اینا یه عده آدم انتخاب شده بودند که هر داشتند و نداشتند فرا کردند حالا یه عده با این رفتاراشون به اونا هم خیانت می کنم


ببخش انقد دلم گرفته که نمی تونم چیزی نگم اما مردم ما همچنین بهترین مردم دنیا هم نیستند به وقتش خیلیا بد امتحان می دن....


نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 13 مرداد 1397
نظرات


اومدی چت
و بی مقدمه بناکردی از خاطرات دور نوشتن 
از بچگیامون
از بستنی ها و آلاسکاهای اون دوره
از مردی که نون بربری می گذاشت ترک دوچرخه و صبح ها می اومد توی کوچه ها اونا رو می فروخت 


یاد حیاط خونه همسایه و حوض آب بزرگش که بچه ها توش آب تنی می کردند و پیرمرد همسایه که بیشترمون ازش می ترسیدیم....
یاد بچه گربه هایی که وقتی دنیا اومده بودند چشماشون یه جوری بود که فکر می کردیم همشون کورند....



تو از خاطره هات گفتی و من ادامه شو نوشتم

حالا ساعت نزدیک چهار صبحه و من بعد از کلی گریه و البته دعا در حقت هنوز خوابم نمی بره و بی قرارم


تو
چه وضعیتی داری
تا کی نمی تونم ببینمت؟