امروز:

نامه ی مادرم



همین چند لحظه پیش یکی از برادران نامه ی مادرم را برایم آورد

مادرم در نامه نوشته است:

"می ترسم چشمت بزنند، تو خیلی زود به جبهه رفته ای!"

***

بر شانه های شهاب/ مهدی  پور رضاییان


نوشته شده در : یکشنبه 31 شهریور 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: نامه ، مادر ، جبهه ،
دختــرهابیل
سه شنبه 2 مهر 1392 08:09 ب.ظ
آخه...
صدیقه
دوشنبه 1 مهر 1392 07:20 ق.ظ
چرا هر چه می گذرد نیاز به یاد شهدا رابیشتر حس می کنیم؟؟اینها حقایق مکنونند یا مشهود ؟ما به سراغشان می رویم یا آنها به سراغمان می آیند وجلوه گری می کنند ؟؟
یکشنبه 31 شهریور 1392 11:36 ب.ظ
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غُرّان، تیزی تیغ بُرّان نری جمله نرّان، با عشق کُند آید
در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند پایِ نگارکرده این راه را نشاید
طبل غَزا برآمد، وز عشق لشکر آمد کو رستمِ سرآمد تا دست برگشاید؟
رعدش بغرد از دل جانش ز ابرِ قالب چون برق بجهد از تن، یک لحظه‌ای نپاید
هرگز چنین سری را تیغ اجل نبُرد کاین سر ز سربلندی بر ساقِ عرش ساید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic