امروز:

بیایید از عشق صحبت کنیم (2)




مرد چوپون از شدت شادی ندونست به چه زبونی از خدا تشکر کنه، گفت:

الهی! من از دار دنیا همین چند تا گوسفندو دارم، تو اگه گوسفند نداری، بیا من نصف گوسفندامو بهت بدم، اگرم گوسفند داری، بیار من مجانی برات نگهشون دارم!

موسی از این حرفا ناراحت شد و سر چوپون داد زد! ندا اومد که ای موسی! چرا سرش داد می زنی؟ هر کس شوق ما به دلش بیفته، این جوری ذوق زده میشه! بهش بگو خدای تعالی میگه تو و گوسفندات همه ملک من هستین، این که گفتی بیا نصف گوسفندامو بهت بدم، قبول کردم و در عوض این حرف زکاتت رو بخشیدم و این که گفتی گوسفنداتو بفرست من بچرونم، برات عبادت هفتاد ساله در نظر گرفتم!

موسی تعجب کرد و گفت خدایا! یه چوپون سیاه چطور این همه مقام و درجه گرفت؟ 

خطاب اومد ای موسی! به سیاهی رنگش نگاه نکن به نور دلش نگاه کن که به عزت و جلالم قسم که اگه نور دلشو ظاهر کنم، قاف تا قاف عالمو روشن می کنه...
_____________________________________

پ.ن 1: این دو پست برداشتی بود از تفسیر ادبی و عرفانی حدائق الحقائق/ ملا مسکین هروی

پ.ن 2: عنوان متن، مصرعی است از مرحوم قیصر امین پور






نوشته شده در : دوشنبه 30 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: زکات ، عبادت ، عزت و جلال ، ذوق زده ،
پرنیان
چهارشنبه 1 مرداد 1393 04:13 ب.ظ
الحق و الانصاف همون معلمی هستی که سر کلاسای قرآن دین رو برامون از عسل شیرین تر بیان می کردی و از مرگ طوری حرف می زدی که آدم دلش می خواست از جاش پاشه وسط کلاس رو به قبله بخوابه بگه خداجونم دوباره منو به خودت برگردون

بابا ایولا ...
پاسخ آدینه :



اگه من امروز محکم نیفتادم زمین با کله! حالاببین!

______________

قربون خدا برم که یه ذره ازش حرف زدن انقد کیف میده به تو.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic