امروز:

چادر نماز



ننه عذرا سحر شب احیا رفته بود وضو بگیره که روی برف سر خورد افتاد استخون فمورش شکست همین جا بردیمش متخصص و براش عکس و نوبت عمل گرفتیم ولی خودش گفت دلم به اینجا تاریکه. چون بابا خودش پا درد شدیدی داشت من زنگ زدم پسر خاله م و دربست گرفتیم و تو دل شب من و خاله اعظم و پسر خاله بردیمش تهران و با چه مقدماتی بردیم بیمارستان بقیة الله بستری ش کردیم و وقتی عکسای رادیولوژی شو دیدند قبول نکردند و گفتند یه بار دیگه ببرید عکس بگیرید و وقتی عکسا رو آوردیم دیدند، خانم پرستار یه نگاهی به ننه عذرا کرد و با یه خنده ی خاصی گفت: 
_مادر! این شکستگی که شما دارید، دردی داره که الان باید فریادتون به آسمون برسه، از بس شما ساکت و آروم بودید، ما گفتیم حتما اشتباهی شده و اون عکسا مال شما نیست، مجبور شدیم دوباره اشعه بهتون بدیم و عکس بگیریم!

ننه عذرا با لبخند گفت: 
_خب! چی بگم؟ اتفاقیه که افتاده...

اینا رو وقتی تو جمع چند نفر از همکارام گفتم اشکم در اومد. یکی شون که تازه استحدام شده بود و من تا حدی خونواده شو می شناختم، با کنجکاوی پرسید:

_ این قضیه کی بوده؟ 

گفتم الان تقریبا سه سال از این ماجرا می گذره!

همکارم یه ذره صداشو برد بالا و گفت:

خانوم! شما دیگه خیلی احساساتی هسین! اوووووه! سه سال پیش؟ هنوزم انقد یادتونه؟
...

اون خانوم نمی دونم الان کجاست و چه وضعیتی داره ولی لابد خبر نداره که بعد از سالها هنوز خواب می بینم جنازه ی برادر شهیدشو که اون سالها مفقود بوده آورده ن تو حسینیه ی محله شون و همه درمونده شده ن که چه جوری برن به پدرش خبر بدن و من از جوّ سنگینی که تو اون خواب حاکم بود با ناراحتی از خواب پریده م!

یقین اون خانوم خبر نداره که یه شب خواب دیدم آدمای عجیب غریبی اومده بودند به کوچه محله ها و هر جا آدمی می دیدند، حمله می کردند و من وقتی دیدم فاصله شون از من هر لحظه کمتر و کمتر میشه، با همه ی توانم شروع کردم به دویدن و خیلی زود خودمو تو خونه ی پدر مادر همین خانوم  دیدم و پدرش که تو بچگی مشتری مغازه ش بودم طوری باهام حرف زد و مادرش بنا کرد از همسایه های قدیمی حرف زدن و من احساس کردم تو محیط امن و آشنایی قرار گرفته م و هیچ خطری تهدیدم نمی کنه...

شاید اون همکارم فکرشم نکنه که همین تازگی خواب دیدم  دارم میرم مدرسه اما هر چه نگاه می کردم می دیدم چقدر کوچه ها عوض شده و چه خونه های قشنگی ساخته ن و در خونه ها باغچه های پر از گلای رز رنگی رنگی بود و من تو دلم می گفتم اینجا رو قبلن م دیده م، این خونه ی فلانیه، چقد قشنگ شده! اون یکی خونه ی فلان همکلاسی مه، چقد خونه شون روشن و تر و تمیزه! و همون جا توی یکی از همین کوچه ها اومدم از جلوی یه مغازه رد شم دیدم چه عطر سیب گلابی پیچیده و یه مغازه ی بزرگ دیدم پر از جعبه های سیب گلاب که روی هم و کنار هم چیده شده بود و خواستم یه مقدار بخرم، دیدم از مغازه دار خبری نیست ولی ننه عذرا بین یه ردیف جعبه ها تو مغازه روی یه جعبه خالی نشسته و خیلی سر حال... بی این که من حرفی بزنم گفت:

صاحب مغازه رفته همین دور و بر کار داشته، مغازه شو به من سپرده...

و اون همکارم خبر نداره که من هر چه مادرمو تو حواب دیده م چادر نمازش سرش بوده و هنوز دلم نرسیده برم تو صنودق لباساش، چادرشو پیدا کنم و بگیرم تو دستام، بذارم رو صورتم و نفس بکشم...
____________________________

فمور: استخوان بالایی ران

شکستگی لگن در ناحیه اطراف مفصل ران به دسته ای از شکستگی ها اطلاق می شود که در قسمت بالایی استخوان ران یعنی در اطراف محلی که استخوان ران با لگن مفصل میشود بوجود می آیند. شکستگی های اطراف مفصل ران جزء گروه بزرگتر شکستگی های لگن هستند.

http://barzkar2.blogfa.com/tag/درمان-شکستگی-فمور


نوشته شده در : دوشنبه 24 خرداد 1395  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: چادر نماز ، مادر ، شکستگی استخوان ، بیمارستان بقیة الله ، اتاق عمل ،
دنبالک ها: درمان شکستگی فمور ،
روستا
شنبه 5 مهر 1393 09:53 ق.ظ
یا جابر!
عزیزدلم سلام!
قربون اون دل بی قرارت كه ما را هم بی قرارمی كند!

چه احساسات لطیفی, خدامی داند هربار كه ازمادر وپدر بزگوارت می گویی ومی نویسی ,غم نبودشان را
كه باقلب تو چه می كند, می توان به خوبی حس كردواغلب نگران قلبت می شوم كه بار غم دوری را چگونه تاب می اورد؟
خدا برایت جبران كند!
میترا
جمعه 4 مهر 1393 08:49 ق.ظ
فقط عشق..عشق..عشق..و باز هم عشق...
بچه سرمحله
پنجشنبه 3 مهر 1393 06:03 ب.ظ
سلام خانم ادینه
.................................
اگر سطر اخر این پست را نمی نوشتید مز احم نمیشدم
فرموده اید دلم نمی اید چادر نماز مادرم را دست بزنم و از بقچه در اورم .
خدا به شما صبر دهد
داغ دلم را تازه کردید
بعد از فوت مادرم دوسال پیش هنوز جرات نکرده ام وارد خانه مادر م شوم چند بار به در خانه رفته ام در را باز کرده ام ولی به خدا قسم شهامت این که وارد خانه شوم وجای خالی او را ببینم ندارم
چند قطره اشک به یادش میریزم و در را می بندم
بار ها شده در کوچه انها پیر زنی را دیده ام
که مثل او راه می رفته به یاد او با ان زن سلام واحوال پرسی کرده ام
خدا همه رفتگان را بیامرز د
پاسخ آدینه :

باسلام و احترام شعری از فریدون مشیری تقدیم حضورتان می گردد:

تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمانی یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه "مادر" داشتن
______________________

خدا مادرتان را رحمت کند.
دخترت
پنجشنبه 3 مهر 1393 01:50 ب.ظ
پاسخ آدینه :

دخدر قلب مامانه...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو