امروز:

سلطان غریب

» نوع مطلب :

رسانه ی ملی با آب و تاب تبلیغ این هتل را پخش میکند:

"دلیل اقامت شما در هتل

هر چه باشد

ما آن را برایتان دلپذیر میکنیم"

***

و من...

هرگز فراموش نمی کنم آخرین بار که بابام رفت مشهد، بر خلاف همیشه هیچکدوم از ما رو با خودش نبرد!!!

اصلا این اواخر خیلی هم حرف نمی زد، گاهی با مادر پچپچه ای می کرد و هر کدوم از ما بچه ها که سر می رسیدیم، زود حرفاشو تموم می کرد و یه جوری می خندید که به ما بگه غم و غصه ای در کار نیست!

حتی بعضی وقتا می زد زیر آواز و " دل ای دل " می خوند! اما آوازش که تموم می شد، خوب می فهمیدیم چقدر تو خودشه!!!

عشق سلطان غریب هم بیشتر تو دلش بود تا به زبونش...سالی هم یه بار ما رو میبرد پابوس حضرت...بجز این سال آخر...

اصلا یه جوری رفت که هیچ وقت باورم نمیشد بابا اینجوری بره زیارت امام رضا: تک و تنها، حتی بدون مادر!!!

وقتی بی وقت برگشت خونه، تازه به حرف اومد:

"امسال وضع صحرامون خیلی خراب شد، خدایا تو شاهد باش که ناشکری نمی کنم، اینو واسه خودم میگم که بایست برم با خودم خلوت کنم، ببینم چه خبط و خطایی کردم که خدا بارون رحمتش رو برامون نفرستاد؟ ولی برای شما هم میگم که بدونین این سفر،خاطر جمع نبودم که شما رو با خودم ببرم.


امسال تنها رفتم مشهد، با یه اتوبوس از این کاروان ها...پول کمی میخواستن که تونستم برم، اول گفتند سفر مون چهار روزه ست، اما یه مرتبه روز دوم گفتند پاشین ساکتونو ببندین، دیگه پول نداریم خرجتون کنیم، پولایی که دادین، تموم شد!

شبها ما رو تو حیاط یه مهمونسرا می خوابوندند...دیشب، بارون گرفت، نصف شب بیدار شدم، دیدم آب بارون اومده زیر تنم...الانم تموم استخونام درد میکنه..."




نوشته شده در : پنجشنبه 26 مرداد 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: سلطان غریب ، هتل مجلل ، رسانه ی ملی ، اقامت دلپذیر ،
امین داوری
جمعه 27 مرداد 1391 08:40 ب.ظ
کاش یکم بیشتر بود این پست. خیلی دوستش داشتم...
پاسخ آدینه : سلام وعرض ادب!
خیلی لطف دارین،خودم هم این پست روخیلی دوست دارم وبرام عزیزه،چون خاطره ی زیارت رفتن باباست که واقعادلی عاشق داشت.
...
اون روزآخرهم مادرداشت ازخواب دیشبش میگفت که باباداشته میرفته مشهد،خواب مادرنیمه تموم بودکه ازبیمارستان زنگ زدند،وقتی رسیدیم،برادرم چنان بغض واشکی داشت که ...
وگفت:هرچه خواستنداحیاش کنند،نشد...رفت!
...
باسپاس وتقدیم احترام.
اشک باران
جمعه 27 مرداد 1391 04:48 ب.ظ
سلام
الحق که حرف دل منو زدین جالبه که وقتی داشتم برای وبلاگم دراین مورد می نوشتم دیدم شما هم تو همین مورد مطلب نوشتید.
راستی پیشاپیش عیدفطر رو تبریک میگم.
پاسخ آدینه : ممنونم عزیز!
باورکن من زیارتهایی که بابام میرفت،یاماروباخودش میبرد،برام حال وهوای دیگه ای داشت وهرگزازخاطرم نمیره.
kakolpesar
پنجشنبه 26 مرداد 1391 04:50 ب.ظ
سلام. میشه هدایت به بالا بذاری
پاسخ آدینه : سلام عزیزم!
باشه،این کارومیکنیم.
پرنیان
پنجشنبه 26 مرداد 1391 01:09 ب.ظ
یاامام غریب!
پاسخ آدینه : امروزیکی ازعزیزانم زنگ زده بود.حال دخترکش روپرسیدم،گفت:"دیگه نمیتونستم تحمل کنم، فرستادمش خونه ی مادرم، از بس چندروزه اصرارمیکنه بریم مشهد! اونم با این گرونی!"...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو