بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1395
نظرات







دیشب رفتیم بازار یه چرخی زدیم.

امروز سر ناهار سیدطه یهو خنده ش گرفت گفتیم چی شد؟ گفت:

یهو یادم اومد دیشب تو بازار چی دیدم؟ یه بچه که شاید چهار یا پنج سالش بود دستش تو دست باباش بود تو دست باباش هم یه نایلون که فک کنم خریداشون توش بود. اومدند جلوی همون مغازه ای که ما داشتیم خرید می کردیم مامانه اومد تو مغازه بابا و بچه دم در بودند بچه یه نگاه تو نایلونه کرد که تو دست باباش بود و یهو برگشت به باباش گفت:

آخه من گوسفند می خواستم دیوونه؟

سیدطه میگه:
 پدره یه جوری شد و گفت: اون مال ملیکاست برا تو یه چیز دیگه می خریم.
یه لحظه دلم برای باباهه سوخت...




برچسب‌ها: باباهه یه جوری شد ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
الناز جمعه 6 اسفند 1395 04:02 ب.ظ
عخی
مانا جمعه 6 اسفند 1395 02:50 ب.ظ
عزیزممممممم
آدینه پاسخ داد:
نخند
سرت میاد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.