بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 22 فروردین 1396
نظرات


یه لاک پشت داشتیم

اون وقتا که سیدطه بچه بود

با هم کی رفتیم لب باغچه می نشستیم به تماشا


گاهی هم می آوردیمش توی حیاط یه چرخی بزنه

براش برگ کاهو و خیار پوست کنده می بردیم 

ذوست داشتیم بنشینیم نگاه کنیم لاک پشته با دستش غذاشو نگه می داره و وقتی اونو گاز می زنه جاش روی خیار یا برگ کاهو می مونه

دیگه بهش عادت کرده بودیم و به خصوص سید طه خیلی دوسش داشت

یه روز

لاک پشته رفت لب باغچه ازیه ارتفاعی افتادپایین لاکش شکست

یهو رفتیم خیار بهش بدیم بخوره طه گفت مامان  این چرا ماتش برده؟

دیدم همین طورکه انگارداره نگاهمون میکنه

فیکس شده و مرده

هر دومون بغض کردیم

من به سیدطه گفتم عب نداره می خوای گریه کنی گریه کن

همه می میرن

ننه عذرا و بابا مسلمو  یادت نیست؟

....


انگار خیلی وقته دلتنگشون بودیم و منتظر یه همچین چیزی که بغضمون بترکه....

هر دو گریه کردیم...

....


امروز عیده

من ید ولادت حضرت امیر علیه السلام

عیدتون مبارک


من چیزی رو نوشتم که حسم بود...

حلال کنید...




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
پنجشنبه 24 فروردین 1396 03:25 ب.ظ
عیدشمام مبارک
مارال سه شنبه 22 فروردین 1396 10:45 ب.ظ
سلام!
کاملا اتفاقی وبلاگتونو پیدا کردم...
ولی همین چنتا پستی ک خوندم رو خیلی زیاد دوست داشتم!
ممنون که خوب مینویسین
آدینه پاسخ داد:


سلام

خوش اومدی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.