تبلیغات
*بچه گنجشک* - از زبان من: یک معلم
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 18 تیر 1396
نظرات



یه زمان وقتی می رفتم سر کلاس اون دسته از بچه ها که خیلی بِهِم نزدیک می شدند از من کتاب می خواستند برای مطالعه و گاهی با شرم خاصی می پرسیدند:
نماز شب چه جوری خونده می شه؟ 
یا می پرسیدند:
ببخشین! شما سیّدین؟

ینی تو این برنامه ها بودند البته سوای درسی که با هم کار می کردیم و الحمدلله نتایج آبرومندانه ای به دست می اومد


امسال که دوباره دعوت به همکاری شدم از بابت هوشمند شدن مدرسه نگران نبودم چون خودم تو این برنامه ها بودم 

بابت عوض شدن کتاب درسی هم اصلا باکی نداشتم به خصوص وقتی کتاب جدید رو ورق زدم و اول و اخرش دستم اومد

و حتی از این که وسط سال دارم میرم کلاسایی که تا اون موقع یه همکار دیگه سر اون کلاسا بوده هم استرسی نداشتم که حالا مثلا کار دو دست می شه و بچه ها شاید شرایط جدیدو راحت نپذیرند

از این بالاتر، هیجان داشتم که بعد از چند سال دور بودن از این محیط دوست داشتنی که واقعا برام عشقه، دوباره برمی گشتم تو اون فضا و بین بچه هایی که هیچ وقت از بودن باهاشون خسته نمی شم.

رفتم
و خیلی زود با بچه ها رفیق شدم
رفیق
ینی غمشون غمگینم می کرد و از خوشحالی شون واقعا حالم خوب می شد.

و بچه ها بِهِم نزدیک شدند
و بعضیاشون صمیمی 

از کتابایی برام گفتند که می خونن
از شوخیای بین خودشون 
از عکسای پروفایلشون تو تلگرام
و گاهی حتی از چیزایی که دل آزرده شون می کنه و راهی برای علاجش نداردند


این همه را گفتم که بگم 
این بار که رفتم مدرسه شرایط جامعه خیلی عوض شده بود از فضای مجازی گرفته تا نوع ارتباطای اجتماعی و خیلی چیزای دیگه اما بچه ها همچنان دوست داشتنی بودند و خواستنی.

و اون چیزی که هنوز تغییری نکرده بود این بود که بچه ها همچنان و همچنان و همچنان تو مشکلات و مسایلشون تنها بودند مثل چند سال پیش مثل چندین سال پیش.
ینی ندیدم از بالا کسی براشون وقت بذاره برنامه بریزه و بگه این مسیر تو این شرایط جواب میده برین تجربه ش کنین
در کلان ندیدم کسی جدی به فکرشون باشه
 جدی ینی با برنامه با فکر با راهکار. 
بچه هامون تو تنهاییاشون گاهی واقعا احتیاج به کمک دارند و خیلی وقتا این دیده نمیشه 
و دیده نشدن، دلیل بر نبودن مشکل نیست. 

بچه هامون واقعا تنهان
حتی تو شادیاشون
و هنوز که هنوزه کسی براشون کاری نکرده.

دختری که چند سال دیگه یه مادره
الان چی یاد می گیره برای مادر بودن
و پیش از اون برای همسر بودن و روبرو شدن با هزار رنگ زندگی و از پسِ این هزار رنگ براومدن...

پسری که قراره همسر بشه و تکیه گاه خونواده
حتی بهش یاد نمیدیم چه جوری با همسرش حرف بزنه
و چه جوری با رنگارنگ وسوسه های بیرون خونه کنار بیاد که وقتی اومد خونه، آروم باشه و آرامش بده به همسر و بچه ش...
 
ما برای بچه ها، کاری نمی کنیم...

برای مسایلی که از نون شب براشون واجب تره فکری برنمی داریم

و این ینی اوج تنهایی اونا...

       

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
ریحانه دوشنبه 19 تیر 1396 12:13 ق.ظ



سلاااااام.طبق معمول همینکه کامپیوترم رت روشن میکنم اول،اول به سراغ وبلاگ شما میروم از پستهاش لذت میبرم و بعد..
به مسئله مهم و خوبی اشاره کردهاید و افسوس که رسیدگی نمیکنند.
به امید فردایی بهتر
آدینه پاسخ داد:


سلااام ریحانه جان

ممنونم عزیزم خیلی لطف دارین



و واقعا امید به فردایی بهتره که آدمو سرپا نگه می داره و بهش انرژی میده.

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.