تبلیغات
*بچه گنجشک* - مشهدی ها

*بچه گنجشک* - مشهدی ها

بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن

بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن

*بچه گنجشک* - مشهدی ها بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن





تعطیلات بود و وقت زیارت؛ آن هم با مینی‌بوس و بیشتر زن‌ها بودند که پولشان را پس‌انداز کرده و برای زیارت امام رضا نگه داشته بودند.
روز رفتن، اهلِ‌محل می‌آمدند توی کوچه. مینی‌بوس وسط کوچه می‌ایستاد. راننده، پرچم سبز و سفید را می‌بست دوطرف مینی‌بوس.
شاگرد راننده چادرِشبِ پر از رختخواب مسافران را روی سقف ماشین جاسازی می‌کرد. زن‌ها وسایلشان را می‌چپاندند زیر صندلی‌ها. بچه‌ها دور مینی‌بوس حلقه می‌زدند و مردی چاووشی می‌خواند.
کوچه بوی صلوات و گلاب و اسفند می‌داد. مینی‌بوس که راه می‌افتاد، پرچم‌های سبز و سفید بال می‌زدند و کاسهٔ آب و می‌رفت تا دو هفتهٔ دیگر که مشهدی‌ها برمی‌گشتند و قبل از آمدنشان کوچه آب و جارو می‌شد. 
زن‌ها با شیشهٔ گلاب و شربت و کله‌قند می‌رفتند برای زیارت‌قبولی. ما هم می‌رفتیم دیدن نزدیکان. صاحب‌خانه گلاب می‌آورد. یک مشت می‌ریختیم روی صورتمان. عجب بوی امام رضا می‌داد. بوی مینی‌بوس مشهد، بوی پرچم سبز و سفید.
نُقل‌های خوش‌بوی مشهدی را که می‌خوردیم می‌نشستیم پای صحبتشان. از گرفتن ضریح آقا گرفته تا گم‌شدنشان در شهر و رفتن به باغِ‌وحش و خریدن سوغاتی‌ها، همه را گوش می‌دادیم.
آن روزها همهٔ دختر‌بچه‌های محل النگوهای طلایی و عقیق‌نما داشتند که هدیهٔ امام رضا بود و پسربچه‌ها با ماشین‌های کوچک پلاستیکی توی کوچه جولان می‌دادند.
این مینی‌بوس که می‌آمد مینی‌بوس دیگری بار سفر می‌بست و برگی از دفتر خاطرات تابستانمان ورق می‌خورد. خاطراتی که بوی گلاب داشت، بوی پرچم سبز و نُقل‌های خوش‌بوی سفید.

تاریخ : چهارشنبه 12 مهر 1396 | 11:34 ب.ظ | نویسنده : آدینه | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.