بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 21 دی 1396
نظرات

دیشب داستان داشتیم
خاله اعظم می گفت خواهرزاده باید حتما آزمایشات جدیدشو یه جا نشون بده تو یه جوری زنگش بزن و بگو که هول نشه
سیدطه رو داشتیم که تو اتاقش نشسته بود و مثلا سرش به کار خودش بود اما تمام دیالوگای ما رو گوش می داد:
من:
خاله!حالا به نظرت چه کنم؟
خاله:
از من می شنوی با چیزایی که من تو بیمارستان دیده م و تجربه هایی که دارم همین الان بره زایشگاه بهتر از یه ساعت دیگه ست اما فکراتو بکن یه جوری نگی اوضاع کلا به هم بریزه


حالا من هی دیالوگ ردیف می کنم:

اول!
سلام 
خوبی؟
چه خبر؟
میگم تو خاله اعظمو در چه حد قبول داری؟
انقد قبولش داری که اگه بگه همین الان سیسمونی چیدن و اینا رو ولش کن پاشو بیا زایشگاه 
قبول کنی و پاشی بری؟....



اینجوری بگم یهو فشار خونش نمی ره
 بالا؟


دوم:
سلام!
میگم این حاملگی هم چند داستان داره ها! هی دکتر هی آزمایش
بعد یه کم شوخی و خنده و ....


مثلا تو همین دیروز رفتی چاپ اما خاله اعظم میگه به خاطر پروتئین ادرار بهتره امروزم بری یه آزمایش دیگه بدی البته چیز خاصی نیست اما خب آدم اینجوری خاطرش جمع تره...


تا دلمو سفت کردم که زنگ بزنم به خواهرزاده خاله اعظم زنگ می زنه:
سلام
میگم استرس برای خواهرزاده خوب نیست اونم تو مسکن مهر و این همه پله یهو یه جوری باهاش حرف نزنی بیاد تو پله ها فشارش بره  بالا سرش گیج بره  خدا نکرده داستان بشه.....

من:
باشه خاطرت جمع...


همه دیالوگام نابود...
حالا از اول باید یه سناریو جدید بنویسم....زنگ بزنم به خواهرزاده اول کمی  شوخی و خنده
 بعد بگم:
راستی! این پروتئین که گفتی چقد بود؟....




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نارین سه شنبه 26 دی 1396 01:19 ق.ظ
و سناریوی جدید ازین قرار بود
قرار بود با همسرم بریم خرید.اون شب زودتر از شبای دیگه اومد و زنگ زد بیا پایین من دم درم.خلاصه تا تو ماشین نشستم گف دفترچه و آزمایشاتت رو آوردی؟
من:آره دنبالمه.چطور؟
همسرم:هیچی دیگه بریم زایشگاه امشبو بستری میشی.....
خاله خدا بگم چی کارت کنه که طاقت نیاوردی
خلاصه اینکه رفتیم زایشگاه و ازمایش و فشار بالا و ....گفتن باید بستری بشی.منم از ترسم امضا و اثر انگشت دادم و د بدو که دررو
خداروشکر هنوز زنده ام و به خیر گذشت.
قربون خاله های مهربون و دلواپسم برم من
امیر حسین پنجشنبه 21 دی 1396 10:47 ب.ظ
سلام ؛ با آرزوی نیکی ؛ در پناه خدا
آدینه پاسخ داد:


سلام و تشکر

همچنین شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.