آدینه پنجشنبه 21 دی 1396 02:53 ب.ظ نظرات ()

دیشب داستان داشتیم
خاله اعظم می گفت خواهرزاده باید حتما آزمایشات جدیدشو یه جا نشون بده تو یه جوری زنگش بزن و بگو که هول نشه
سیدطه رو داشتیم که تو اتاقش نشسته بود و مثلا سرش به کار خودش بود اما تمام دیالوگای ما رو گوش می داد:
من:
خاله!حالا به نظرت چه کنم؟
خاله:
از من می شنوی با چیزایی که من تو بیمارستان دیده م و تجربه هایی که دارم همین الان بره زایشگاه بهتر از یه ساعت دیگه ست اما فکراتو بکن یه جوری نگی اوضاع کلا به هم بریزه


حالا من هی دیالوگ ردیف می کنم:

اول!
سلام 
خوبی؟
چه خبر؟
میگم تو خاله اعظمو در چه حد قبول داری؟
انقد قبولش داری که اگه بگه همین الان سیسمونی چیدن و اینا رو ولش کن پاشو بیا زایشگاه 
قبول کنی و پاشی بری؟....



اینجوری بگم یهو فشار خونش نمی ره
 بالا؟


دوم:
سلام!
میگم این حاملگی هم چند داستان داره ها! هی دکتر هی آزمایش
بعد یه کم شوخی و خنده و ....


مثلا تو همین دیروز رفتی چاپ اما خاله اعظم میگه به خاطر پروتئین ادرار بهتره امروزم بری یه آزمایش دیگه بدی البته چیز خاصی نیست اما خب آدم اینجوری خاطرش جمع تره...


تا دلمو سفت کردم که زنگ بزنم به خواهرزاده خاله اعظم زنگ می زنه:
سلام
میگم استرس برای خواهرزاده خوب نیست اونم تو مسکن مهر و این همه پله یهو یه جوری باهاش حرف نزنی بیاد تو پله ها فشارش بره  بالا سرش گیج بره  خدا نکرده داستان بشه.....

من:
باشه خاطرت جمع...


همه دیالوگام نابود...
حالا از اول باید یه سناریو جدید بنویسم....زنگ بزنم به خواهرزاده اول کمی  شوخی و خنده
 بعد بگم:
راستی! این پروتئین که گفتی چقد بود؟....

و هر عددی گفت بگم به نظر من یه آزمایش دیگه م بده برای خاطر جمعی. اصن می خوای خودم بیام با هم بریم؟ من الان لباس می پوشم....


حالا یه نفر باید جلوی خنده های بلند سیدطه رو می گرفت.