آدینه پنجشنبه 28 دی 1396 04:45 ب.ظ نظرات ()




دیروز تلفنش فرق داشت با همیشه

کمتر خندید و بیشتر حرف زد

حرف که چه عرض کنم بیشتر درد دل بود

می گفت:

دو تا برادرام که شهید شدند 
حالا بعد از سی وچند سال بابام یه طرف باید پوشکش کنیم
مادرم هم هر روز دوا و دکتر و آزمایش و .... اما دایی م دیگه یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی!

دو تا شهید داره که خودت همه داستاناشونو می دونی

حالا دو ساله افتاده گوشه خونه بچه هاش نوبتی پرستاریشو می کنن

تازگی زخم بستر هم گرفته

روز و شب تو خونه دایی م معلوم نیست
همه همیشه بیدارند
یعنی دایی م انقد ناله می کنه و هر دفعه یکی از بچه ها رو صدا می زنه دیگه کسی نمی تونه بخوابه

زن دایی هم که طفلک مریض بود حالا یه بارگی شده چند روزه بیمارستان بستریه ...

.....

یادم اومد ننه عذرا که دکتر جوابش کرده بود و یه مدت تو خونه نگهش داشتیم به این مرحله ها رسید

دکتر گفت دیگه ماساژ و هوادهی کمر براش موثر نیست خیلی بی حرکت شده براش پماد زخم بستر بگیرین


اون روز یه صبح تا ظهر فقط استراحت من وقتایی بود که تو تاکسی از یه داروخانه به داروخانه دیگه می رفتم

شمردم بیست داروخانه رفتم

آخر دست خالی برگشتم خونه...