امروز:

همه بودند علما شهدا شهدای خودمون...

شماره ۱۴۲ همه بودند؛ علما؛ شهدا؛ شهدای خودمون...



 یست سال پیش میرزا مریض میشه بیمارستان ودکتر و آزمایش و... دکترا میگن باید آندوسکوپی بشه دامادشون که برادرزاده شم هست پیشش بوده میگه: میرزا گفت دکترا چی میگن گفتم: میگن باید یه شیلنگ مخصوص از تو دهنت ببریم تو دل و روده هات ببینیم چته گفت: بهشون بگو شیلنگتونو نگه دارین برا خودتون؛ منو مرخص کنین برم خونه. با اصرار میرزا مرخصش می کنن. بعد میرزا تعریف می کنه که چی دیده؟ خودش می گه: خواب نبودا تو بیداری شهید بهشتی رو دیدم تو یه باغ بهم گفت من بهشتی هستم این باغو هم خودم ساختم اونا بمب گذاشتند که اسم من ورافته اما من این باغو ساختم بعد گفت تو امروز مهمون من هستی بگو چی دوست داری بخوری؟ گفتم من دندون مصنوعی مو دراورده ن دندون ندارم که چیزی بخورم خندید و گفت: این حرفا مال اون ور بود اینجا دندون نیاز نداریم هر چی دوست داریم اراده می کنیم تو دسترسمون قرار می گیره بعد گفت میخوام ازت پذیرایی کنم. دست دراز کرد از درخت برام میوه چید گفت بذار تو دهنت؛ آب میشه و راحت میخوری. خوردم. خوش طعم بود. دو سه تا میوه دیگه هم داد خوردم بعد گفت: اونجا رو نگاه کن. نگاه کردم دیدم علما؛ شهدا؛ شهدای خودمون؛ همه هستند. گفت: این طرفم نگاه کن نگاه کردم دیدم چند نفر مشغول خیاطی هستند گفتم: اینا کی هستند؟ چی می دوزند؟ گفت: مامورند برای تو یه دست لباس می دوزند که وقتی بپوشی قشنگ اندازه ته نه برات بزرگه نه کوچیک. بعد گفت: اما حالا نه. به وقتش. حالا باید بری وقتش که شد میای اینجا. جات محفوظه... .... میرزا بعد داستانو برای برادرش حاج شیخ حبیب الله(خدا رحمتش کنه) تعریف می کنه شیخ با خنده بهش می گه: جا به این خوبی! همونجا می موندی. چرا اومدی بیرون؟ میرزا هم می خنده و میگه: من نیومدم بیرون. ببرونم کردند اما گفتند به وقتش میای...


@bache_gonjeshk @ramazani135


نوشته شده در : پنجشنبه 2 آبان 1398  توسط : آدینه .    نظرات() .

چهارشنبه 8 آبان 1398 11:17 ق.ظ
خدایش او را با فرزندان شهیدش محشور گرداند
پاسخ آدینه : الهی آمین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic