آدینه پنجشنبه 13 مهر 1391 04:34 ب.ظ نظرات ()



_من می خواستم بفهمم توی این کوره چه کاره ام، که فهمیدم.

...

_"ای والله نوه ی حاج فتاح، تو نوه ی منی، بعد از این هم همه کاره ی کوره ی فردوس، اما فکر نکن تو همه کاره ای. کار را نه تو انجام می دهی، نه هیچ کدام آن اسمی ها..."

_این را فهمیدم باب جون! شما مثل نخ تسبیح می مانید...

_"نه! نخ تسبیح من نیستم. نخ تسبیح، لطف خداست که هر روزی یک جوری جلوه میکند...پاری وقت ها توی دست های حسن است که جهنم نمی سوزاندش و فال فال آجر داغ را زیر  و رو می کند. هر روز یک جور جلوه می کند، امروز هم همان قانعی بود که محمود گفت."

_کارگر کرد چاه؟

_"آره، همان کارگر کرد. اگر یک آدم خوب، خیلی خوب، میان یک جمع نباشد، آن جمع، بشمار سه از بین می رود.گرگ ها هم را پاره می کنند...پس نخ تسبیح همان آدم خوب است، همان کار خوب است، همان...می فهمی؟"

علی سرش را تکان داد. از این که چیزی فهمیده بود، خوشحال بود. دست باب جون را گرفت و گفت:

_شما از همه اسمی ترید!

*****

من او/رضا امیرخانی