عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

"اضمحلال"

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-02:02 ب.ظ


رفته بودیم اورژانس، یه دختر کوجول اورده بودن براش آمپول بزنن.

مادرش به ما و مسئول تزریقات رسوند که بگیم این آمپوله درد نداره.

وقتی دختزک از اتاق اومد بیرون، به شدت بغض کرده بود و اشکاش می ریخت

یه نگاه به ما کرد و گفت:

_ همه تون دروغگویین!

به قول "دختر هابیل":

_ اون جا بود که معنی "اضمحلال" رو درک کردم! 



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بدون شرح

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-11:05 ق.ظ

Center



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بر هر چی دروغگو...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-08:05 ق.ظ


قبلا:

tv:

-شامپو ...حاوی عصاره طبیعی!  بیایید با طبیعت آشتی کنیم!

بچه مون(با خوشحالی):

_باشه آقا! من میام! 

مامانی تو هم میای؟

این روزها:

tv (یه خانم لوس داره پاسازارو متر می کنه) :

_باورم نمیشد بتونیم هم جهیزیه دخترمونو تهیه کنیم هم هر چی خودمون لازم داریم بخریم! اونم تو یه روز! 

بازار ولیعصر!

ما(خطاب به یه روح سرگردان!):

_ کجاست  این کنترل؟

ای بر هر چی دروغگو...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کوی دوست

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 29 بهمن 1391-10:10 ب.ظ

من قدم بیرون نمی‌یارم نهاد از کوی دوست

دوستان معذور داریدم که پایم در گلست



گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست

همچنانش در میان جان شیرین منزلست



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چشمهاشو نگاه کن!

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-02:16 ب.ظ

در لبنان موقوفه ای وجود دارد که از درآمد آن، باید هرروز 2 نفر به بیمارستان های مختلف شهر بروند

و بر بالین بیماران حاضر شوند. این دو نفر باید در حالی که بیمار، صدای آن ها را بشنود

به آهستگی صحبت کنند

و جملاتی را ردوبدل کنند تا روحیه بیمار را بهتر کند.

جمله هایی با این مضمون:

«چشمهاشو نگاه کن. قیافه ش رو ببین! حالش خیلی بهتر شده.»

******

 

کتاب «جامعه توحیدی اسلام و عدالت اجتماعی»

نوشته: «مصطفی سباعی»

ترجمه: « سید علی محمد حیدری» 

جهان نیوز




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از قصد نبوده...

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-08:22 ق.ظ


اون شب خیلی خُلقم تنگ شد

فرداش رفتم سر همه ی کلاسام گفتم:

بچه ها!

دیشب واسه عید خرید کرده بودیم

کفش و لباس و ...

هم بچه رو باید نگه می داشتم

هم خودمو

هم این وسایلو

ترک موتور

سر یه پیچ 

بسسته های خریدمون خورد به دست یه خانم 

...

تو فامیل و آشناهاتون بگین 

بلکه این خانم پیدا بشه و از سر من بگذره

آخه

کار من از قصد نبوده...

****

راوی: آشنا 



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدا دوست داره...

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 27 بهمن 1391-06:42 ب.ظ

 روزهای آخر بهمن 

 حاج عماد ...

سید عباس ...

 شیخ راغب الحرب 

 و حالا

حاج حسن شاطری 

و

حاج رمضان روحی  

"خدا دوست داره ..."

http://www.mashreghnews.ir/fa/news/193949/یار-27-ساله-تخت-تخت-را-رها-کرد-و-بیتایش-را-تنها-فیلم-و-عکس




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خجالت میکشم

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 27 بهمن 1391-09:35 ق.ظ



ننه عذرا رفته بود دیدن حاج خانم همسایه.

اومدنی گفت:

امروز تو کار خدا موندم! 

پیرمرد همسایه از صحرا برگشته بود(بیرون شهر یه کشاورزی جزیی دارند) به حاج خانم گفت دستت درد نکنه، زحمت کشیدی برام غذا درست کردی فرستادی صحرا.

 حاج خانم گفت: دست شما درد نکنه! والله من ازت خجالت میکشم سرما وگرماهمه ش باید بری صحرا بخاطرمن زحمت بکشی.

ننه عذرامیگفت:
آدم حظ میکرد حرف زدن اینا رو با هم ببینه...


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من، مادرش

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 26 بهمن 1391-08:25 ب.ظ

اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم

مضی الزمان و قلبی یقول انک آتی


 چهار تا جوجه داشته باشی، بهشون دلبسته میشی 

یکی شون بره تا خونه ی همسایه

دل تو دلت نیست تا برگرده

خب! 

حکایت ما خیلی حکایته

عباس 

بچه اولمون بود

یه روز در خونه رو وا کردم 

کوچه رو یه دید بزنم

_انگار می خواستم قبل از این که در بزنه، درو باز کنم!_

دیدم خواهر زاده م تو کوچه ست

تا منو دید دستپاچه شد

گفت: دایی! امروز نیا تو کوچه!

گفتم: برای چی؟

_بچه دلش کوچیک بود نتونست خودداری کنه و این خبرو نگه داره_

نمی گفت

ولی گفتم: باید بگی چی شده؟

گفت: دایی!

عباس شهید شده، جنازه شم گم شده!

...

هنوز اینه که من در خونه رو وا می کنم

تو کوچه رو نگاه می کنم

من

مادرش

آن به آن

منتظریم...

گوشه ی جگرمونه...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

می دانید آقا؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 26 بهمن 1391-11:31 ق.ظ


می دانید آقا؟

بعضی ها

آهنگ شان را چنان به دور دست ها پرتاب می کنند که گویی هرگز خیال باز گشتن و برداشتنش را ندارند!

آهنگ مقدس آنها تکه تکه می شود و هر تکه اش به گوشه ای می افتد...

می دانید آقا؟

اگر همین طور پیش برود و در تمام لحظه های خطر،

مردم آهنگ هایشان را دور بیندازند

دیر یا زود

دیگر هیچ آهنگ خوبی بافی نخواهد ماند...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5