بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 30 بهمن 1391
نظرات


رفته بودیم اورژانس، یه دختر کوجول اورده بودن براش آمپول بزنن.

مادرش به ما و مسئول تزریقات رسوند که بگیم این آمپوله درد نداره.

وقتی دختزک از اتاق اومد بیرون، به شدت بغض کرده بود و اشکاش می ریخت

یه نگاه به ما کرد و گفت:

_ همه تون دروغگویین!

به قول "دختر هابیل":

_ اون جا بود که معنی "اضمحلال" رو درک کردم! 


مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 30 بهمن 1391
نظرات
Center