امروز:

فدای تو

» نوع مطلب :


پیام یک دوست صمیمی:

سلامتی اون دوستان قدیمی

که خالصانه و صادقانه

همدل و همراه بودیم

بعد دانشگاه و...

مجال جواب دادن نامه رو نداشتند

بعد

اون قدر با معرفت بودند که خودشون

تجدید عهد دوستی کردند

...

والله

خوشحالیت

خوشحالم می کنه

و غمت

غمگینم

***

پاسخ حقیر:

یادت هست

برای دوستی مون 

قرآن باز کردی

و آیه آخر سوره زیبای مریم اومد؟

دوستی من و تو

روز به روز

قیمتی تر می شه

فدای تو


نوشته شده در : چهارشنبه 30 اسفند 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: سوره مریم-غشق-پاکی-دوست صمیمی ،

یا محوّل الحول و الأحوال حوّل حالناإلی أحسن الحال


نوشته شده در : چهارشنبه 30 اسفند 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

این روزا...

» نوع مطلب :


این روزا

حواسمون 

به بچه ها باشه...


نوشته شده در : سه شنبه 29 اسفند 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بچه ها ،

عیدتون مبارک!


نوشته شده در : سه شنبه 29 اسفند 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: عیدتون مبارک ،

سکوتی که...

» نوع مطلب :


امسال 

بیش از هر چیز

تمرین سکوت کردیم


سکوتی که

نشانه رضا

نبود

...


نوشته شده در : سه شنبه 29 اسفند 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: سکوت-رضا ،

من خواب دیده ام ...

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید
و همه چیز را قسمت می‌کند
ـ و سهم مرا هم به داداشش می‌دهد ـ
و از مأموران شهرداری نمی‌ترسد
و از گل‌آقا هم
زورش بیشتر است!
*
من هی خواب می‌بینم
هی بیدار می‌شوم
کور شوم اگر دروغ بگویم
و کور شود کسی که بگوید
من این حرفها را از خودم درآورده‌ام!

دوستان عزیز وبلاگ نویس!
اینم سبزه سفارشی مخصوص فرد اعلا!
تقدیم به شما...
عیدتون مبارک!


نوشته شده در : دوشنبه 28 اسفند 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: عیدتون مبارک! ، من خواب دیده ام ،

رحم کن...

» نوع مطلب :


بابامسلم یه وقتایی می گفت:

خدایا!

ما خودمون به خودمون رحم نکردیم

تو به ما رحم کن...


نوشته شده در : دوشنبه 28 اسفند 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

مگه نمیگن عیده؟

» نوع مطلب :


خداجون!

تلخه برام

وقتی میرم گوشت بخرم

ده نفر اونجا ایستاده ن

با حسرت نگاه می کنن...

خداجون!

خیلی سنگینه برام

وقتی میرم صندوق، خریدمو حساب کنم

صندوقدار

با نگاهش

سرتاپامو اسکن میکنه که مبادا دست از پا خطا کرده باشم و ...!

اصلا حسّ خوبی ندارم وقتی صندوقدار فروشگاه

به همکارش می گه کیف این خانمو دقیق بگرد!

و خانمی که نفر جلویی من تو صفه، با خجالت بگه:

وا! خدا مرگم بده!

ما چیزی هم که با تاول دستامونم می خریم از گلومون پایین نمیره چه رسه به مال حروم!

کم مونده با تیر و تفنگ

کنار یخچال مواد غذایی

کشیک بدن!

خداجون!

مگه نمیگن عیده؟


پس چرا من اینقد دلم گرفته؟!

*****

برگزاری 2500 جشن در نوروز 1392/جهان نیوز 


نوشته شده در : دوشنبه 28 اسفند 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

لباس عید

» نوع مطلب :




همه ی فکر و ذکرمون کفش و لباسی بود که بابا مسلم قراره از بازار شهر برامون بخره و بیاره.

یه نخ چلّه* از ننه عذرا می گرفت ما رو ردیف می کرد و پاهامونو با نخ اندازه می گرفت هر نخی که تو جیب جلیقه ش بود در واقع سفارش یه جفت کفش واسه عیدمون بود!

دلامون تاپ تاپ می کرد تا بابامسلم بیاد.
گاهی وقتا برای یکی مون  یه کفشی خریده بود که دو شماره بزرگ بود می گفت کوچیک نباشه دیگه خوبه بپوشین یواش یواش بزرگ میشین اندازه تون میشه! این قانون شامل شلوار و لباس هم می شد!
یه چند متر تاقچه پوش هم می خرید واسه هشت نه تا تاقچه ی اتاقی که با سقف گنبدیش سال تا سال همین تاقچه پوشای پلاستیکی نونوارش می کرد. تا یه هفته بوی پلاستیک تا ته مخمونو پر می کرد ولی چون اینا نشونه عید بود یه جورایی به خومون نوشته بودیم که اینا باید اتفاق بیفته!

دیگه شبا خوابمون نمی برد از خوشحالی! دایی احمد ده بار کفشای عیدشو می پوشید یه چرخی باهاش می زد دوباره تمیزش می کرد میذاشت تو جعبه ش. 

ما دخترا هم لباسای عیدمونو می پوشیدیم می رفتیم خونه این همسایه و اون همسایه، نشون دخترای هم سن و سالمون می دادیم.
دلمون طاقت نداشت صبر کنیم سال نو تحویل بشه! صد بار این کفش و لباسای نو رو می پوشیدیم و درش می آوردیم صاف و صوفش می کردیم میذاشتیم  تو صندوق ننه عذرا.
خیلی برامون مهم بود لباس عیدمون جیب داشته باشه تا بتونیم عیدیامونو بذاریم توش.
تا یه مدت بخاطر این کفش و لباس شبا خوابای خوش میدیدیم یه وقتایی هم با ترس و وحشت از خواب می پریدیم چون مثلا خواب می دیدیم داشتیم غذایی چیزی می خوردیم یهو همه ش ریخته رو لباس عیدمون! همین خوابا باعث می شد هر وقت قراره چیزی بخوریم یا لباس عیدمونو در بیاریم یا حسابی حواسمونو جمع کنیم آخه این لباسا سهم یه سالمون بود و تا سال دیگه عید، از لباس نو خبری نبود! 
****
نخ چلّه: تار قالی که از جنس پنبه است و بخاطر انعطافی که داشت گاهی کفشای سفارشیمون بزرگ از آب در می اومد!


نوشته شده در : یکشنبه 27 اسفند 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خاطره ها ، لباس عید-کفش-سال نو-بازار ،

دلم گرفته

دلم گرفته به حدّی که میل باغ ندارم


به هر طرف نگرم مثل تو سراغ ندارم



نوشته شده در : یکشنبه 27 اسفند 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: شعر از مادر شهید احمد معینی ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic