تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب خرداد 1391
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

وعده ی دیدار

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 31 خرداد 1391-01:41 ب.ظ


دیشب

گل بوته های کویر

با دوست

وعده ی دیدار داشتند
.
.
.
در یک شب خردادی

.
.
.
زیر شر شر باران




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سلام همسایه!

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 31 خرداد 1391-10:09 ق.ظ


قد بلند بود و بور و لاغر.

خیلی هم آروم و بی سر وصدا رفت وآمد میکرد.

دوست داشت وقتی میاد رد بشه، هر کس سر راهشه، سلامش کنه!

یه بار که اومد رد بشه، وسط بازی بودیم،بازیمون حسابی داغ شده بود.

نفهمیدیم این آدم کی از راه رسید؟ هیچکی سلامش نکرد!

این بنده ی خدا هم نه گذاشت و نه برداشت ، گفت : صُمٌّ بُکمٌعُمیٌ

ما که نمی دونستیم این کلمات از قرآنه و یعنی: کرند و لال وکور!!!

از آهنگ این کلمه ها خوشمون اومده بود و دم به دقیقه تو

بازی هامون این کلمه ها رو تکرار می کردیم !!! ..





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آلودگی با وایتکس!!!

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 30 خرداد 1391-03:46 ب.ظ


حالا ما یه بار گفتیم امروز برنج میذاریم، با تن ماهی می خوریم:
شوهر: تن ماهی ام شد ناهار؟ شما بخورین، من میرم واسه خودم یه خورشتی چیزی می گیرم.پسرم! برای تو هم خورشت بگیرم؟
پسر: نه! تلویزیون گفته تب کنگو اومده،غذای بیرونو نخورین!
شوهر: انقد به حرفای این تلویزیون گوش کن تا تن ماهی خور از آب در بیای!
-:ای بابا! آقا! این تن ماهی که خریدی،تاریخ نداره!
_:چرا تاریخ داره، زیر مقواشه.
-: تلویزیون گفته تن ماهی که روی قوطیش مقئا داره، نخرین، تقلبی اومده تو بازار،دوتا شرکت اسم و رسم دارم این کنسروا رو دادند بیرون! دلفین مرده س! تن نیس!!!
_: من دیگه نمیرم بیرون تو این گرما!
_:من می ترسم من و بچه از این کنسروا بخوریم! کنسرو اگه خدای نکرده، مشکل داشته باشه، باهیچ احدی شوخی نداره! کشنده س!
-خب بیاین از همین خورشت من بخورین!
...
_باشه! صبر کنین برم یه تن دیگه بگیرم ،این یکی رو بذارین باشه بعدا خودم می خورم!
...زیر لب غر میزنه و از پله ها میره پایین.
...
شوهر: خانم! شما که شیر از سوپری نخریدین؟
-نه! چطور مگه؟
_آخه یه خانم اومده بود به فروشنده می گفت: بی زحمت از اون شیرا بدین که وایتکس توش نیست!!!

*******
چند روز بعد:

یه پیرزن داره از سوپر محله میا بیرون،یه شیرم دستشه، دولا دولا راه میره و میگه: این شیر گرون تره، عوضش دیگه "واتکس" توش نیس! خاطر جمعیه دیگه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قسط مسکن

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 30 خرداد 1391-10:14 ق.ظ


نوبت می گیرم و می شینم ،این دفعه ال سی دی هم گذاشته اند

و برای مشتریا تیکه های علمی و طنز واینا پخش می کنن،بینش

هم البته تبلیغات بانک خودشونو تو حلق آدم می کنن! تبلیغاتشون 

انقدشیکه که آدم حسرت می خوره چرا ازشون یه وام گرفته اونم

واسه مسکن؟ کولر گازی ، ال سی دی ،صندلیای شیک بالا،

دکوربندیا همه آپ دیت!!! آدم یعنی دلش غش میره هی بیاد تو این 

بانکا وام بگیره بره!کم کم نوبتم میشه،دفترچه قسط تو مشتمه،

پولامو که می شمرم،می بینم هزار تومن از قسط کمتر دارم،عدلم

همین حالانوبتم میشه:

شماره ی فلان به باجه ی بهمان...

سلام عرض می کنم و میگم:

ببخشیدآقا!پول نقدم هزار تومن کمه...

با احترام میگه: مشکلی نداره،قبول می کنیم،البته قسط حساب

نمیشه ها! میذاریم به حسابتون، یه وخ اگه جریمه ای چیزی شامل

حالتون شد،این براتون مث یه قلکه!

می پرسم:اونوقت تکلیف قسط این ماه چی میشه؟ خیلی راحت

میگه:

هیچی همینجوری میمونه، البته جریمه م بهش می خوره! 

می گم :نه آقا! من می خوام قسط حساب بشه !

ولومو یه کم میبره بالا:خانوم محترم!وقتی پول ندارین،من

کاری از دستم بر نمیاد!...

چن تا از مشتریا یه جوری بهم نگاه میکنن!

میگم:پول دارم،بفرمایین...و کارت بانکی مو جلوش می ذارم.

میگه:کارت بانکی به چه دردمن می خوره؟ ...

میگم: خب تو حسابم پول هست،شمام که دستگاه شتاب

دارین!

میگه:خانوم! سیستم  ما اینجوری نیس! تشریف می برین

بیرون،از عابر بانک پول می گیرین میاین.

میگم :یعنی از اول دوباره باید نوبت بشینم؟ آقایی می کنه و

میگه: نه،بیاین همین باجه،خودم قبول می کنم.

خوشحال می شم و می پرم بیرون، تو صف عابر بانک وامیسم،

بالاخره پولو می گیرم و میام همون باجه،مشتری که رفت،دفترچه

و پولامو تقدیم می کنم و می خوام یه نفس راحت بکشم که

می بینم چک پولمو میگیره جلو دستگاه!!!

دیگه آه از نهادم بر میاد: دیگه این چک پولیه که جلو چشمتون از عابر 

بانک خودتون همین جا دم در گرفتم!

با خونسردی میگه:

من کار ندارم از کجا گرفتین، تقلبی باشه، به خودتون بر می گردونم... 

وقتی از کنار باجه میام این طرف که از بانک بیام بیرون، داغ داغم،

خصوصا که نگاه چن تا از مشتریا عین لیزر داره سوراخم میکنه!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تفاوت از زمین تا...

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 27 خرداد 1391-11:45 ق.ظ


 بچه ها دور میز من جمع شده ن و  داریم یه وسیله ی

کمک آموزشی رو نگاه می کنیم که کار گروهی بچه هاست:

مدیر اول :

در کلاسو زده و نزده ، وسط کلاسه :

خفه شین!!! مدرسهرو گذاشتین رو سرتون!

بعضیا می ترسن،ولی یکی دوتا از دانش آموزان،خنده شون

گرفته و نمی تونن خنده شونو بخورن! 

مدیر: نیشتو نو ببندین میمونا!!!...

با نگاه ممتد بچه ها که دور میز من جمعند،مدیر مجبور میشه

به من نگاه کنه:

ای بابا! شمام تشریف دارین؟دانش آموز برا آدم اعصاب نمیذاره!

ببخشید والله!...

داره از کلاس میره بیرون، یواشکی بیخ گوش بچه های میز اول 

غر می زنه: از بس که بی شعورین!!


**********************************

مدیر دیگر:

در کلاس، به خاطر گرمی هوا کاملا بازه...

مدیر از جلوی در کلاس رد میشه و یه لبخندبه اضافه ی یه

چشمک برام ارسال می کنه!

زنگ تفریح هم، کنار راحتی که روش نشسته م و نونکی

سق می زنم، یه نیش ترمزمی کنه و با لبخندی رضایت آمیز

میگه:...واقعا لذت بردم... تبریک می گم! شما کلاس زنده ای دارین...






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نصف نان

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 25 خرداد 1391-11:15 ب.ظ

یه نگاه به صف و جمعیت می کنه و میگه: خدا مرگم بده! ...

همه تون با هم گشنه تون شده؟

...انقدر پیر هست که همه بهش تعارف کنن:مادر! شما بیا

نونت رو بگیر برو، ولی پیرزن میگه: نه عزیزجون! میشینم تا

 نوبتم بشه...چند تا از مشتریا دارن در باره ی گرونی نون با

هم

حرف می زنن...شاگرد نانوا یه نوجوونه، از نانوا می پرسه:

یعنی آتیش 

جهنم از این تنور،خیلی داغ تره؟

بغل دستی ام به پیرزن میگه: ننه! نوبت شماست.

پیرزن میگه: شما نونتونو بگیرین، من عجله ندارم، جایی که

کاری ندارم ، باید برم کنج خونه، بشینم نگاه به دیوار کنم، 

این جا چارتا آدم می بینم دلم وا می شه... یکی از خانما

انگار با خودش حرف می زنه:

کناره ی نوناش همش سوخته س ، برکت خدا 

رو ببین چه جوری،حروم می کنن! ...

پیرزن به من  نگاه می کنه.می گم: سلام حاج خانوم! بهم

نزدیک میشه و با خوشحالی می گه:

سلام به روح ماهت! شمام برو نون بگیر، من یه نصف نون

بیشتر نمی خوام ...بعد یه نگاهی به دور و برش می کنه

و میگه: یه نون گرفتم، نفهمیدم بردم کجا گذاشتم؟!...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کوچه ی ما

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1391-07:59 ب.ظ


بی بی میگه: دارم میرم بیرون چهار تا قدم راه برم. یه دقیقه نشده
میبینم برگشت؛
میگم چی شد؟
میگه هیچی،یه پرنده نشسته وسط کوچه داره یه خورده نونی
چیزی میخوره،ترسیدم بخاطر من از غذا خوردن بیفته،برگشتم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تنفس

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1391-01:10 ب.ظ










داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مغازه ی خوشحالی فروشی

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 22 خرداد 1391-07:58 ب.ظ

  ازش می پرسم: مهمون بیاد خونه مون، چی براش بیاریم؟

میگه: خوشحالی!

میگم: خوشحالی؟!  چه جوری؟

میگه: میریم از مغازه ی خوشحالی فروشی ، براش خوشحالی می خریم!

_اون وقت این مغازه ای که میگی کجاست؟

_از این جا که بری بیرون، میری اون طرف خیابون، بعد میری میری ، میرسی به اون مغازه.

_به آقاهه بگم خوشحالی بده؟

_بله!

_خوشحالی چه شکلیه؟

_بعضیاش شکل سیبه، بعضیاش شکل پرتقاله، یه دونه شم شکل اناره...

...تو چشماش خوشحالی و اطمینان موج میزنه!

******

*بر گرفته از برنامه ی انجمن بچه های گنده 

با اجرای امیر زنده دلان





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هوادار

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 22 خرداد 1391-11:44 ق.ظ

شما طرفدار کدوم تیم هستید؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3