تبلیغات
*بچه گنجشک* - مطالب تیر 1391
بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 31 تیر 1391
نظرات

خواهرم میگه:

یه روز از تولد بچه م می گذشت و من تو بیمارستان بستری بودم. قرار بود مادر با اتوبوس بیاد ترمینال وهمسرم بره دنبالش...چشمم به در بود و دیگه از تاخیری که  پیش اومده بود، نگران شده بودم. هر جور خواستم دلمو  راضی کنم،  نمی تونستم، خصوصا که مادر اصلا با محیط تهران آشنا نبود. .. در اتاق که باز شد، همسرم وارد شد، آشفته و نگران گفت:

مادر گم شد!... مادر تو قسمت زنونه سوار شد، منم تو قسمت مردونه، براش توضیح دادم فلان ایستگاه به این نشون و این نشون باید پیاده بشیم، پیاده شدم و اتوبوس رفت، مادر تو ایستگاه نبود، گفتم شاید یه ایستگاه کم و زیاد پیاده شده، مسیرو رفتم و برگشتم ، نبود!

بد جوری نگران بودیم و به صرافت افتادیم برای پیدا کردن مادر، دست به دامان پلیس و کلانتری بشیم که در اتاق باز میشه و در کمال ناباوری، مادر وارد میشه!  کنار تختم مینشینه به حرف زدن:

من  آدرس ایستگاه رو اشتباه متوجه شده بودم، پیاده که شدم، دیدم از نشونیایی که همسرت گفته بودند، خبری نیست، فهمیدم اشتباه پیاده شدم، رفتم از یه آقایی پرسیدم بخوام برم فلان بیمارستان، باید چکار کنم؟ راهنماییم کرد که برم اون سمت خیابون ، اتوبوسی که میاد ایستگاه، سوار بشم و یه ایستگاه که رفت، پیاده بشم، وقتی هم گفتم  بلیت اتوبوس ندارم، یه بلیط اتوبوس بهم داد و منو اورد تو ایستگاه، به راننده سپرد اینجا پیاده م کنه. ازش تشکر کردم و گفتم من پول خرد ندارم ، گفت: خانم! یه بلیت یه تومنی که قابل نداره! گفتم: نه! من دیگه شما رو نمی بینم، دین شما به گردنم می مونه! گفت: نه!!!!! من حلال کردم ، برین به امید خدا!...

...

چند سال بعد، حمام قدیمی محله رو تعمیر می کنن، دارن کمک جمع می کنن، مادر  پولی برای این کار هدیه می کنه و میگه:  به نیت اون کسی که وقتی تو تهران گم شدم، کمکم  کرد...



نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1391
نظرات

جمله ی تیتر یادگار خسرو شکیبایی عزیزه، پست امروز رو، به یاد اون و مهربونای دیگه مثل بابام ، می نویسم: 

این وقت سال تو کویر، هوا گرم نیست، داغه...دمپاییای دم در تو آفتابند، وقتی می پوشی اولش احساس می کنی به پات چسبیده ن، بعد کم کم برات عادی می شه. 

بابا این اواخر خیلی سخت از پله ها بالا پایین میشد، دلش هم نمی خواست هر دفعه کسی بیاد زیر بغلاشو بگیره، به خاطر همین دو جفت دمپایی داشت: یک جفت برای پاهاش، یه جفت برای دستاش که به قول خودش دستاشو عصا کنه و بره تو حیاط و دستشویی و وضو بگیره و ... 

اینا رو گفتم که بگم: یه بوته ی گل رز، تو حیاط این خونه بود که تازه ساکنش شده بودیم. از یه طرف مادر، از طرف دیگه بابا هی راه به راه می رفتند سراغ باغچه و به این بوته ی رز، با یه عشقی نگاه می کردند و محو تماشای این بوته می شدند که انگار هیچ جا هیچ خبری نیست! به قدری هم عزیز بودند که ما خجالت می کشیدیم بهشون بگیم شما که انقد پا درد و کمر درد دارین، یه ذره کمتر از این پله ها برین پایین! ...

یه روز بابام منو صدا کرد، وقتی رفتم تو ایوون، با خوشحالی گفت: بیا ببین این بوته ی کوچولو چه گل قشنگی داده!... وقتی رفتم کنارش، چشماش از شادی برق می زد، پاک و معصوم!...

نگاش عین بچه ها بود...  


مرتبط با: