تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب تیر 1391
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

به نیت اون کسی که ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 31 تیر 1391-09:37 ب.ظ

خواهرم میگه:

یه روز از تولد بچه م می گذشت و من تو بیمارستان بستری بودم. قرار بود مادر با اتوبوس بیاد ترمینال وهمسرم بره دنبالش...چشمم به در بود و دیگه از تاخیری که  پیش اومده بود، نگران شده بودم. هر جور خواستم دلمو  راضی کنم،  نمی تونستم، خصوصا که مادر اصلا با محیط تهران آشنا نبود. .. در اتاق که باز شد، همسرم وارد شد، آشفته و نگران گفت:

مادر گم شد!... مادر تو قسمت زنونه سوار شد، منم تو قسمت مردونه، براش توضیح دادم فلان ایستگاه به این نشون و این نشون باید پیاده بشیم، پیاده شدم و اتوبوس رفت، مادر تو ایستگاه نبود، گفتم شاید یه ایستگاه کم و زیاد پیاده شده، مسیرو رفتم و برگشتم ، نبود!

بد جوری نگران بودیم و به صرافت افتادیم برای پیدا کردن مادر، دست به دامان پلیس و کلانتری بشیم که در اتاق باز میشه و در کمال ناباوری، مادر وارد میشه!  کنار تختم مینشینه به حرف زدن:

من  آدرس ایستگاه رو اشتباه متوجه شده بودم، پیاده که شدم، دیدم از نشونیایی که همسرت گفته بودند، خبری نیست، فهمیدم اشتباه پیاده شدم، رفتم از یه آقایی پرسیدم بخوام برم فلان بیمارستان، باید چکار کنم؟ راهنماییم کرد که برم اون سمت خیابون ، اتوبوسی که میاد ایستگاه، سوار بشم و یه ایستگاه که رفت، پیاده بشم، وقتی هم گفتم  بلیت اتوبوس ندارم، یه بلیط اتوبوس بهم داد و منو اورد تو ایستگاه، به راننده سپرد اینجا پیاده م کنه. ازش تشکر کردم و گفتم من پول خرد ندارم ، گفت: خانم! یه بلیت یه تومنی که قابل نداره! گفتم: نه! من دیگه شما رو نمی بینم، دین شما به گردنم می مونه! گفت: نه!!!!! من حلال کردم ، برین به امید خدا!...

...

چند سال بعد، حمام قدیمی محله رو تعمیر می کنن، دارن کمک جمع می کنن، مادر  پولی برای این کار هدیه می کنه و میگه:  به نیت اون کسی که وقتی تو تهران گم شدم، کمکم  کرد...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پس مهربونیاتون کو؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 28 تیر 1391-02:43 ب.ظ

جمله ی تیتر یادگار خسرو شکیبایی عزیزه، پست امروز رو، به یاد اون و مهربونای دیگه مثل بابام ، می نویسم: 

این وقت سال تو کویر، هوا گرم نیست، داغه...دمپاییای دم در تو آفتابند، وقتی می پوشی اولش احساس می کنی به پات چسبیده ن، بعد کم کم برات عادی می شه. 

بابا این اواخر خیلی سخت از پله ها بالا پایین میشد، دلش هم نمی خواست هر دفعه کسی بیاد زیر بغلاشو بگیره، به خاطر همین دو جفت دمپایی داشت: یک جفت برای پاهاش، یه جفت برای دستاش که به قول خودش دستاشو عصا کنه و بره تو حیاط و دستشویی و وضو بگیره و ... 

اینا رو گفتم که بگم: یه بوته ی گل رز، تو حیاط این خونه بود که تازه ساکنش شده بودیم. از یه طرف مادر، از طرف دیگه بابا هی راه به راه می رفتند سراغ باغچه و به این بوته ی رز، با یه عشقی نگاه می کردند و محو تماشای این بوته می شدند که انگار هیچ جا هیچ خبری نیست! به قدری هم عزیز بودند که ما خجالت می کشیدیم بهشون بگیم شما که انقد پا درد و کمر درد دارین، یه ذره کمتر از این پله ها برین پایین! ...

یه روز بابام منو صدا کرد، وقتی رفتم تو ایوون، با خوشحالی گفت: بیا ببین این بوته ی کوچولو چه گل قشنگی داده!... وقتی رفتم کنارش، چشماش از شادی برق می زد، پاک و معصوم!...

نگاش عین بچه ها بود...  



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خجالت می کشم...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 27 تیر 1391-03:34 ب.ظ

 

روی بازیگری تعصب دارم و هیچ وقت نمی‌توانم آن را كنار بگذارم اما با هر شرایطی هم مقابل دوربین نمی‌روم.

آن عزیزانی كه از سر خیرخواهی یا كنجكاوی می‌خواهند درباره من بدانند، اگر حال سینما خوب است، حال من هم خوب است!

با شرایط بیگانه نیستم و نسبت به اتفاقاتی كه می‌افتد نمی‌توانم بی‌تفاوت باشم اما حالم آنقدر هم بد نیست كه آن‌طور كه برخی مدعی شده‌اند، به كشاورزی رو آورده باشم.

تمام دغدغه من آن بوده كه پیر دیرم بیان كرد: «از تماشاگر خجالت می‌كشم در این فیلم‌ها كار كنم» و وقتی ایشان خجالت می‌كشند، من باید بمیرم!

به مخاطبی كه در این شرایط پول تو جیبی‌اش را می‌خواهد صرف سینما كند احترام می‌گذارم و علی رغم پیشنهادات زیادی كه داشته‌ام اما هر كاری را قبول نخواهم كرد.


تا زمانی كه نفس داشته باشم نه به خاطر درآمد بلكه به عشق مخاطب كار خواهم كرد و هیچ وقت نمی‌توانم بازیگری را كنار بگذارم و اگر احساس كنم مقابل تماشاگر خجالت نكشم قطعا اولین كاری كه پیشنهاد شود قبول خواهم كرد.



من هم جزوی از همین سینما هستم و طوری تربیت شده‌ام كه به مخاطب خودم در هر شرایطی احترام بگذارم و باز اعلام می‌كنم اگر فیلمی باشد كه بتواند من را به مخاطب نزدیك كند، قطعا در اولین فرصت این كار را خواهم كرد. تا زمانی هم كه پیش نیاید به احترام مخاطبم این كار را نخواهم كرد.

 از طرف حاتمی‌كیا پیشنهاد شد (برای فیلم چ)اما به دلیل نامساعد بودن شرایط، از ایشان عذرخواهی كردم كه این به وضعیت كلی سینما مربوط می‌شود. اینكه گفته می‌شود برای این فیلم 600 میلیون تومان پیشنهاد شد، تاكنون در عمر بازیگری‌ام چنین مبلغی به من پیشنهاد نشده و برای فیلم «چمران» هم اصلا كار به پیشنهاد مبلغ و خواندن سناریو نرسید. 
با استفاده از سایت خبری فرارو  



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مادرم، عشق بود.

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 26 تیر 1391-06:51 ب.ظ

یه مدته لاستیک کهنه ها شده تیر و در خونه ی ما شده سیبل مقابل!

وقت و بی وقت یه لاستیک از بالای این سراشیبی دور ور میداره و

صاف میاد می خوره تو شکم این در بی زبون و ما ناغافل از جا میپریم!

اول لاستیک دو چرخه، بعد لاستیک موتور...حالا دیگه یه لاستیک

ماشین پیدا کرده ن این هوا!!!...یعنی خواب هفتمم که باشی بی اختیار

پا میشی خبردار وا میسی!...


گفتم نمی شه دیگه وضع غیر قابل تحمل شده. رفتم تو کوچه یه بیانیه

ی پر و پیمون صادر کردم: این آفتابه رو می بینین؟ پر از آبه! میذارمش

این جا تو خونه پشت در، این دفعه که لاستیک بیاد تو در خونه، کل این

آبو خالی می کنم رو سرتون!...


در خونه رو می بندم، می خوام از پله ها بیام بالا که ...در خونه انگار

میخواد از جا کنده بشه! عین برق میام آفتابه رو ور می دارم و در خونه

رو وا می کنم: یکی از بچه ها اومد جلو، یقه ی زیر پوش سفیدی رو که

تنش بود، وا کرد و با یه حس قلدری گفت: بریز ببینم چه جوری میریزی؟

...همه ی بچه های قد و نیم قد یه ذره عقب تر ایستاده بودند و نگاه 

می کردند. گفتم: یه حرفو چند بار به آدم میگن؟ چند بار اومدم گفتم ما

از دست شما آسایش نداریم؟ به خرجتون رفت؟...

یه قدم دیگه اومد جلو: بگو ترسیده م ، بگو آدم این کار نیستم! د بریز

تمومش کن دیگه!...ای بر پدر و مادرش لعنت، هر کی حرف می زنه و 

عرضه نداره کاری بکنه!...دیگه معطل نمی کنم، کل آفتابه رو یه جا

خالی می کنم رو سر و سینه ش....سرشو بلند می کنه و میگه: حالا

حالیت می کنم آب رو ی سر کی خالی کردی!...


رفت و با مادرش برگشت.همون جوری موش آب کشیده! 

_این بچه اومده یه چیزایی میگه، ولی من گفتم بهتره تنها نریم

به قاضی، اومده م ببینم داستان چیه؟

_بذارین خودش داستانو واستون تعریف کنه!

پسرک دیگه صداش حالت قلدری نداره: من ...من یعنی کاری

نکردم! داشتم با بچه ها بازی می کردم، یهو این خانوم اومده سر

تا پامو خیس کرده، نگاه کنین!

...هیچ نمی گم...پچ پچ تو بچه ها می پیچه: ولی خانوم حق

داشت ، آخه فحش ...!

مادره یه چیزایی دستگیرش میشه:

_ کی به کی فحش داده؟ واسه ی چی فحش؟ ...

تا بچه ها زمزمه می کنن که پسر شما فحش پدر و مادر به این

خانم داده، مادره عین اسفند رو آتیش میشه: یعنی تو انقد بی

چشم و رو شدی که به پدر و مادری فحش دادی که همه اهل

محل به پاکی و مهربونی شون شهادت میدن؟ یعنی چشمتو

بستی دهنتو وا کردی ؟ آخ آخ آخ! تا حالا تو دیدی اینا آزارشون

به یه مورچه برسه؟ ...یعنی خاک عالم برسر من که بچه م

حرمت بزرگ تر سرش نمیشه...

بعدم شروع کرد به عذرخواهی و اظهار شرمندگی...وقتی که

داشتند می رفتند، مادره هنوز زیر لب داشت یه چیزایی میگفت:

ور داشتی منو اوردی این جا که سکه یه پولم کنی؟! تو بچه

آبرو سرت نمیشه؟...

مادر از بالای پله ها مادر میاد پایین...تو دستش یه چیزیه، نزدیک

می شه:

_همسایه! این زیر پوش انگاری یه ذره بزرگه، الان بدین بچه بپوشه

تا برسین خونه، استخون درد نگیره، رفتین خونه عوض کنین براش...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تخم لقّ

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 26 تیر 1391-09:57 ق.ظ

_...بشنو سید! تخم لقّ تقسیم عادلانه را مبادا مبادا در دهان این بد بخت ها بشکنی ها! می فهمی؟ مبادا با این حرف ها یاغی شان کنی_که گمان می کنم مختصری هم کرده یی_ ها! تو فقط حق داری از خدا حرف بزنی، و خدا را بقبولانی، و رعیت را به سوی خدا دعوت کنی ، نه بیش.

_خان! باز هم سعی ات را بکن_ گر چه می دانم که چقدر برایت مشکل است. من، اگر هم مردم را به جانب خداپرستی دعوت کنم، هرگز مردم را به جانب آن خدایی که تو لازم داری و برای رعیت ساخته یی، دعوت نمی کنم، بلکه به سوی خدای گیرنده ی انتقام از ظالمان و فاسدان فرا می خوانم، و مهم تر اینکه اصولا خان بی خدا وجود دارد اما رعیت بی خدا وجود ندارد تا من بخواهم خدادارش کنم. خدا در قلب های پاک زندگی می کند و قلب رعیت، مثل آینه ی بی غبار، شفاف و روشن و پاک است. خان! من در خمین نمانده ام که رعیت بی دین را دین دار کنم، بلکه مانده ام تا رعیت دین دار خداشناس را با مسایلی که از دینئ نمی داند_ از جمله مبارزه بخاطر حق، و سرکوب کافران و مقابله با بدکاران و ستمگران_ دعوت کنم. من اگر قرار باشد خفتگان بی خبر از خدا را بیدار و هشیار کنم،آن خفتگان بی خبر از خدا، شما خان ها هستید، نه رعایا. مشکل است، اما سعی ات را بکن که بفهمی، خان!

سه دیدار_نادر ابراهیمی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خوب است که ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 25 تیر 1391-10:19 ق.ظ


_تو...تو کیستی پسرم؟

_من، سلام آقا! من نوه ی کربلایی قنبرم آقا! نوه ی سید جواد، نوه ی کربلایی اکبر، نوه ی میرزا آقا...من نوه ی همه ی آن ها هستم، آقا نوه ی همه ی آن ها که عاشق شما بودند، مرید شما، مغلوب شما.

_دیگر نیستند؟

_نیستند تا که باشند آقا! محو شما شدند. شما به آن ها پرواز کردن آموختید. آن ها هم همه شان پرواز کردند...

...

_...گفتی اسمت چیست؟

_اسمم؟ اسمم؟ آه... بود... چیزی بود... پیش از این که شما به دره ی گل زرد بیایید، یادم می آید اسمی داشتم... جواد، مهدی، فرهاد،جعفر، مصطفی، احمد، علی، رضا، تقی...آه آقا! از من نمی رنجید-جسارت است، می بخشید-که من از یادم رفته که اسمم چه بود؟ شما آمدید، من حل شدم در دوست، حل شدم در عشق، حل شدم در نام مقدس شما و نام وطنم آقا! از من نمی رنجید که این طور شده ام آقا؟!

_نه...نه...چرا برنجم؟ کاش که من به جای تو بودم...اما، راستش، دلم می خواست که یادت بیاید و یادت بماند، و به من هم بگویی تا یک گوشه یادداشت کنم. فردا، ما آدم های خالص می خواهیم...

...


-آقا فدایتان بشوم! می خواهید یک دسته گل معطر صحرایی بیاورم بگذارم توی یک گلدان، بالای سرتان؟

_خیر آقا...آن ها که مال ما نیستند. خدا دانه هایش را پاشیده است در همه جای دنیا و در دشت ها و جنگل های وسیع وطن من، اما یک روز اگر خدا خواست، شما را می برم به خمین، به روستای گل زرد که بالای خمین است و به دره ی گل های زرد کودکی هایم، کنار آن جویباربا صفا، که آبش مثل بلور مذاب است...آن جا، در بهار، خداوند، ایستاده، معطر، با لبخند و مهربان نگاهمان خواهد کرد.

_آقا! آقا! فدایتان بشوم الهی! ...

بعدها، سال ها بعد، زمانی که بزرگ ترین انقلاب جهان بشری تازه به منزل اول رسیده بود، یک روز، مهدی عراقی با یاد پایدار گل های زرد و گیوه های محلات به پا و لباس نیمدار بی ادا و کوهی از خاطرات خوش، می خواست سوار موتورش بشود و به خانه برود تا باز، بخش هایی از یادها را یادداشت کند که کسی او را به گلوله بست. مهدی افتاد و گفت: اشهد ان لا اله الا الله...خوب است که همه چیز را دیدم و می روم...

کتاب سه دیدار

نادر ابراهیمی

بعد نوشت: شاید بگویید این پست مناسبتی است و خوب بود در مناسبتش که شهریور است، ارائه شود، اما خودم آن چنان بی تاب شدم که دستم آمد از عشق گفتن، ماه و سال نمی شناسد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیشب خواب دیدم!

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 23 تیر 1391-11:07 ب.ظ

 نمی خواستم از خواب بنویسم، اما جمله ای در دادگاه رسیدگی به فساد بزرگ بانکی خواندم :

وی (یکی از متهمان) گفت: به محض اینکه در دادسرا با ط.ن دستگیر شدم او با قیافه‌ای حق به جانب و در کسوت معلم اخلاق به نزد من آمد و گفت دیشب برادر شهیدم را در خواب دیدم که باید پولم را پاکیزه کنم به همین دلیل اعتراف کردم به پولهایی که گرفته‌ام و به تو داده‌ام...


...یعنی از این همه وجدان و پاکی و ...که در این اعترافات موج می زنه، آدم  فقط ذوق مرگ نشه، هنر کرده!...

*********************************

...بذارین منم براتون یه خواب تعریف کنم از یه شهید! ...

یکی از نزدیکان گفت:

خواب دیدم شهید...اومده ، یه جورایی هم ناراحته!به من گفت: من یه خواهشی از شما دارم، اگه قول بدین کاری که می خوام، انجام بدین، بگم خواهشم چیه؟ من تو خواب خوب حواسم بود که این جوون، شهید شده، گفتم باشه، حالا چه کار باید براتون بکنم؟ گفت: خاطر جمع انجامش میدین؟ گفتم: خاطر جمع، گفت: حمامی سر کوچه پنج ریال از من طلب داره، هر روز یه نفر رو می فرسته سراغم، می گه بابام گفته بیا حساب ما رو بده! ...من از شما می خوام برین حساب منو تسویه کنین، من این جا راحت بشم!!! ...گفتم: خاطرتون جمع، حتما این کارو می کنم...

بیدار که شدم، گفتم خدایا! این جوون یه شهیده! این چه خوابیه من دیدم، اونم بعد از چند سال؟ پا شدم نشون به نشون رفتم خونه ی جدید حمامی رو پیدا کردم و ماجرای خوابم رو تعریف کردم.حمامی لبخند معنی داری زد و گفت: آخرین باری که این شهید اومد حمام، نرخ عوض شده بود، شهید به هوای نرخ قبلی پول داد و وقتی گفتم نرخ عوض شده، گفت: پس با این حساب، من پنج ریال به شما بدهکارم...بعدم رفت و بنده خدا شهید شد!

گفتم: حالا من همچین خوابی دیدم، حاضرم اگه بنا باشه پولی هم به شما بدم که به قولم به شهید عمل کنم...خندید و گفت: نه! اونا رفتن جونشونو فدا کردن، ما چه کاره ایم که بگیم حلال نمی کنیم؟!

بعد میره یه چایی برام میاره و میگه: از این برنامه ها زیاد پیش میاد! همین دو روز پیش، یه نفر اومده ، می گه: مادر بزرگم به خواب اومده، نشونی یه کیسه پولو داده که کنج رف اتاق قدیمیش گذاشته، به خواب اومده گفته برین اون کیسه رو برای حمامی ببرین،من بدهکارم! ما که می دونستیم اتاقش نیمه خرابه، ولی رفتیم دیدیم یه کیسه پارچه ای کوچولو ته رف هست، ور داشتیم ،بازش کردیم ، دیدیم فقط یه دونه یه قرونیه!

کیسه رو آوردن این جا، مامانم که کیسه پولو دید و ماجرا رو شنید،گفت: می دونین این پول چیه؟ این مال وقتیه که حمام یه قرون بود، این پیرزن یه روز اومده بود حمام و می گفت: تازگیا حواسم بجا نیست، یادم رفته کیسه پولمو بیارم...


امشب شهدا به خواب کی میان؟! 



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زیادی خاکی شدیم

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 22 تیر 1391-11:02 ق.ظ

 این روزها که شیعیان بحرین را دارند برای آپارتاید مذهبی به قربانگاه می برند و بحرین بحرالدم

شده است ،در فضای سیاسی کشور بحث ایران و سرزمین و خاک و خاک بازی و فواید و مضرات 

آن گل کرده است! من هم یاد بچگی ام  افتادم و... : 

یادم می آید در روزگار کودکی با بچه های محله مان روی خاکهای کوچه مان می نشستیم و

برای خود جاده و کوه درست می کردیم و ازیک قطعه آجر به عنوان ماشین استفاده کردیم و

به هر به هرگوشه جهان خاکی خودمان سرک می کشیدیم، خیلی دنیای قشنگی داشتیم ، 

از هم سبقت می گرفتیم ، گاهی هم با هم تصادف و دعوا می کردیم و دوباره سفر و بازی

را شروع می کردیم .

 

در همین حین یک مرتبه، مادرمان بالای سرمان می رسید، با فریاد و داد وبیداد می گفت :

ذلیل شده ها باز خودتون رو خاکی کردین؟!

...  و ما هم بلند می شدیم  و فرار می کردیم!

ظهر که می خواستیم  به خانه برویم، باید لباس خود را می تکاندیم تا ما را به خانه راه بدهند....

##########################

هنگامی که بزرگ شدیم ... باز هم با خاک سرو کار داشتیم ، اما هوای آسمان را در سر

می پروراندیم ، گرچه روی خاک می خوابیدیم و لباسمون رنگ خاک داشت ولی نگاهمون به

بالاتر از ابرها بلکه بالاتر از این دنیا بود.

اگر کمی خاکی می شدیم ، به جای مادر ،نهیب امام بود که ما را متوجه خاکی بودنمان

 می کرد و می گفت :

(1)"مگر دشمنهاى فضیلت مى‏توانند جز این خرقه خاكى را از دوستان خدا و عاشقان حقیقت

بگیرند؟ بگذار این ددمنشان كه جز به «من» و «ما» هاى خود نمى‏اندیشند و "یأكلون كما 

تأكل الانعام"، عاشقان راه حق را از بند طبیعت رهانده و به فضاى آزاد جوار معشوق برسانند"


آن روزها شنیده بودیم که خداوند در کتابش تابلو زده که:(2) خداوند جان مومنین را می خرد و به

آنها بهشت می دهد! آن روزها ما دیگر خاک بازی نمی کردیم ...

تنها دلمان برای یک پرواز جانان لک زده بود.

-

آن روزها سخن از مرز پرگهر نبود(3)

امروز ما چه می کنیم؟!
  
......

(1)صحیفه ی نور جلد15 ص2

(2)سوره ی مبارکه ی توبه آیه ی 111

رجوع شود به سخنان آیت الله جوادی آملی در دیدار با خانواده های شهدای موتلفه

وبلاگ های اسلام ناب و به سوی او با ایجاد تغییرات



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لاله و لادن

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 21 تیر 1391-12:42 ب.ظ

  یادم نمی رود اشک های مادرم را برای لاله و لادن، وقتی که جراحی به مرگشان منجر شد...

تقدیم به همه ی قلب های مهربانی که به عشق بچه ها می تپند...

9سال قبل، روزی شبیه امروز بود که معروف ترین دوقلوهای تاریخ ایران تبدیل به سوژه خبری رسانه های دنیا شدند. روزی که لاله و لادن، دوقلوهای بهم چسبیده 29ساله زیر تیغ جراحی رفتند و 52ساعت با مرگ دست و پنجه نرم کردند اما قبل از آن که جدا شدنشان را به چشم ببینند، از دنیا رفتند.


به گزارش جهان به نقل از مهر، لاله و لادن در ۱۰ دی ماه ۱۳۵۲ در فیروزآباد فارس به دنیا آمدند. پدر و مادر کشاورزشان، وقتی دیدند دخترهای دوقلویشان از سر به هم چسبیده اند، آنها را رها کردند تا در نهایت بهزیستی سرپرستی شان را به عهده بگیرد. نام لاله و لادن از همان جا روی دو دختری گذاشته شد که کمتر کسی به زنده ماندنشان امید داشت.


مدتی بعد، لاله و لادن به بیمارستان شهدای تجریش تهران منتقل شدند و دکتر علیرضا صفاییان آنها را که سه ساله بودند به فرزندی پذیرفت و برایشان شناسنامه جدا گرفت. خودش ماجرای سرپرستی معروف ترین دوقلوهای ایران را این طور روایت می کند: « اولین بار که آنها را دیدم، لرز وجود من را گرفت و نشستم روی زمین، با وجودی که پدر و مادرشان را برای حل مشکلات دعوت کردیم، هیچ کس پا پیش نگذاشت. آنها را در بیمارستان شهدای تجربش تهران دیده بودم. 3سالشان بود و مجله جوانان در سال ۵۴ موضوع را نوشته بود و عکسشان را چاپ کرده بود و از افراد کمک خواسته بود تا آنها را در منزل شخصی ببرند. من ۳۳ سال داشتم و کارم زیاد بود. با این حال، چون در ایران و خارج از کشور امکانات زیادی داشتم، تصمیم گرفتم سرپرستی آنها را قبول کنم و روند درمانی شان را با پزشکان آلمانی دنبال کنم. بردمشان قم پیش امام، امام بچه‌ها را بغل گرفتند، آن‌ها شعری خواندند، امام خندیدند و گفتند: بروید پیش بهشتی تا کارتان را راه بیندازند. رفتیم دادگاه و دو روزه شناسنامه لاله و لادن را به نام من و همسرم صادر کردند.»


امروز لاله و لادن در میان ما نیستند، اما عشق و عاطفه حکایتی تمام نشدنی است...


--








بگذار تمام این عکس ها را یادآوری کنم به مادرانی که هر از گاهی در کوچه و خیابان می بینم صورت بچه هایشان را هدف ...قرار می دهند! ومن می سوزم.جان به فدای بچه ها و صورت معصومشان...
و تقدیم به مادرم که عاشق بود و بچه دوست.
یا علی!
 متن گزارش از جهان نیوز
کد مطلب:233186


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کمک هزینه ی سفر به ...اعماق دریا

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 21 تیر 1391-08:38 ق.ظ

پارسال این موقع، از اداره مون زنگ زدند و گفتند:یه ژتون غذا براتون اومده، با چن تا رستوران هماهنگ شده، هر کدومو دوست داشتین انتخاب کنین! می تونین برین بگیرین بیارین منزل، یا اگه دوست داشتین همون جا تو رستوران میل بفرمایین! یه غذاست، دوست دارین ناهار باشه یا شام؟... 

_ عذر می خوام! فقط یه نفر می تونه این غذا را بخوره؟

_بله بله!

_آخه چه جوری؟ خونواده م چی می شن؟(فک کن! من پا شم شال و کلاه کنم و به همسر و فرزندم بگم: بای! من میرم ناهار بخورم بیام!!!)

_همکارای دیگه ای هم این مشکلو داشتن، بعضیاشون گفتن ژتون ما رو بده به یه فقیر بیچاره، بعضیاشونم گفتن خودت برو بخور! حالا شما هر چی بفرمایین، ما در خدمتیم!

_سهم ما رو هم شما خودت برو بخور!

...با عجله تشکر کرد و شنیدم همونجا با کلی خوشحالی به کسی که کنارش بود، گفت: خب! اینم از خانم ...بریم سراغ نفر بعد...

امسال بعضی ها خیلی زور به فشارشون آوردن و به کمک این و اون و اون اون! می خوان به زور به ما وام سفر اعطا کنن ما همین جور هی بریم خوشگذرونی و اینا!!!

من به صرافت افتادم خودم برم یه سفر مشت، تا به محض این که از اداره مون زنگ زدن و گفتن بدو پاشو که سفرت دیر شد، من بگم، ممنونم، قبلا صرف شده! بدین یه فقیر بیچاره بره، یه وقت غصه ی این فقیر بیچاره ها شمارو دق مرگ نکنه!!!حیفین والله!!!

راستی از این سفر اینترنتی، واسه شما عزیزانم سوغات اوردم! تقدیم به نگاهتون:



پایگاه خبری افکار نیوز_کد مطلب : 117676



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()