تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب مرداد 1391
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

پس از سال ها

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-11:00 ب.ظ

"عکسی از دوازده سالگی آقای رحماندوست"

با صدای استاد مصطفی رحماندوست

 


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ببینمت

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 30 مرداد 1391-10:45 ق.ظ



بی‌رحمی است این که نخواهی ببینمت
می‌دانم این که چشم به راهی ببینمت

گیسوی خویش را یله کن بافه بافه کن
تا صاف‌تر میان سیاهی ببینمت

در شام من ستاره‌ی دنباله‌دار باش
چرخی بزن که نامتناهی ببینمت

 در چاه سینه‌ ای دل غافل چه می‌کنی
بیرون بیا کبوتر چاهی ببینمت

در غرفه‌های نقش جهان چون صدا بپیچ
تا در شکوه و شوکت شاهی ببینمت

 چندی است خو گرفته دلم با ندیدنت
 عمری نمانده است الهی ببینمت




 
غزلی از:"سعید بیابانکی"
پایگاه "لوح"
louh.com



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جای خالی

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 29 مرداد 1391-06:58 ب.ظ

اگه ما بچه ها به این پرنده می گفتیم "قوقو" و مادر بهشون میگفت" موسی کو تقی" دلیل میشه که آدم یهو اینجوری دلش بگیره!


اصلا شاید اسم این پرنده یاکریم باشه یا نمی دونم قمری یا هر چیز دیگه...اصلا اگه ما می گفتیم این پرنده وقتی میخونه میگه: "قوقوقوقو"، ولی مادر میگفت این پرنده میگه "موسی کو تقی"؟ بعدشم داستانشو تعریف میکرد که:

"یه مادری بوده که دوتا پسر داشته: موسی و تقی. اینا یه روز رفتند به دشت و صحرا، یه وقت مادرشون دیده  موسی برگشته ولی خبری از تقی نیست! میپرسه:" موسی! کو تقی؟" جواب نمیاد، تکرار میکنه:"موسی کو تقی؟" بازم جوابی نمیشنوه ... وقتی هم میفهمه تقی گم شده، انقد این جمله رو تکرار میکنه تا تبدیل میشه به یه پرنده... که همین موسی کو تقی باشه!..."


حالا فرض کن اسم این پرنده، همینه، چی میشه که وقتی یکی از این پرنده ها اومد گوشه ی حیاط ما، روی آبگرمکن لونه ساخت و تخم گذاشت، بعدم همه ی اهل خونه هواشو داشتیم که با خیال راحت روی تخماش بخوابه... چرا امروز وقتی رفتم باغچه رو آب بدم و یه لحظه نگام به بالای آبگرمکن افتاد و دیدم لونه خراب شده و موسی کو تقی اونجا نیست، چی شد که انقد دلم گرفت؟ ...چرا عوض این که فکر کنم گربه ای چیزی ناغافل اومده سراغ قوقوی بیچاره و زده زندگیشو داغون کرده برم تو این فکرا، یه دفعه تمام غمای عالم بیاد رو دلمو بگیره و انقد جای خالی مادرو احساس کنم؟!...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پناهی از جنس خلاقیت

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 29 مرداد 1391-03:38 ب.ظ


 پناهگاه های ماسه ای، ایده دانشجویان معماری اعزامی به مناطق زلزله زده + روش کمک به این حرکت .


این روش توسط سازمان ملل برای احداث پناهگاه های اورژانسی مورد تقدیر قرار گرفته است ...
جمعی از دانشجویان معماری که طبق برنامه قبلی قصد اجرای کارگاه ساخت خانه‌های گنبدی با کیسه‌های ماسه ای را داشتند، به دلیل وقوع زلزله کارگاه خود را در ابعادی وسیع تر به مقصد مناطق زلزله زده آذری تغییر دادند. این گروه قصد دارند در سه سفر سه سرویس حمام-دستشویی و سه اتاق امن برای دوره گذر از بحران احداث کنند.


این ساختمان‌های مقاوم که اولین بار توسط مرحوم نادرخلیلی، معمار و نویسنده شهیر ایرانی و استاد مدرسه معماری کالیفرنیای جنوبی معرفی شد. این روش توسط سازمان ملل برای احداث پناهگاه های اورژانسی مورد تقدیر قرار گرفته است و به عنوان روشی برای ساخت اقامتگاه در ماه و مریخ به ناسا ارائه شده است. هر چند که این روش مورد تقدیر دپارتمان توسعه مسکن و شهرسازی آمریکا قرار گرفته بود، هنگامی که پس از زلزله بم خلیلی بار دیگر به ایران آمده بود و روش سریع و ارزان خود را برای اسکان زلزله زدگان معرفی کرد طرح وی مورد تایید مرکز تحقیقات ساختمان و مسکن دولت وقت قرار نگرفت. طرح‌های او برای یک خانواده هفت نفری، قابلیت ساخته شدن در ظرف مدت یک هفته را داشتند.
در همین رابطه اولین گروه پیشتاز دانشجویان معماری پس از عید فطر در منطقه حاضر خواهند شد. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عید مبارک!

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1391-10:32 ب.ظ


امامزاده میر مبارک/لامردفارس
عکس از:آقای علی اسدی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همشیره

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1391-03:00 ب.ظ


اولین زایمانش بود. بچه ش که دنیا اومد، خودش مرد! می گفتند تب زایمان کرده و دیر بهش رسیدند.

زن همسایه از خود بیخود بود. چشماشو میبست و معلوم نبود با کی حرف می زنه؟ یه بار فکر می کردی با خودش حرف میزنه، یه بار با دخترش که اول جوونی رفته زیر یه خروار خاک، گاهی هم احساس می کردی با همسایه ها حرف میزنه! مادرها دورش جمع می شدند، ما هم به هوای مادرمون، جرأت می کردیم بریم نزدیکش...

مادرها می خواستند نوزاد دخترش رو بیارن پیشش، بلکه یه ذره دلش قرار بگیره، قبول نمی کرد، می گفت: "گوشواره عزیزه، چون گوش عزیزه، دخترم رفت، بچه رو میخوام چکار؟"

اون وقتا، خاله اقدس هم تازه زایمان کرده بود و سعیدش، شیرخواره بود.مادر گفت دست دست کنیم، این طفل معصوم، از بی شیری میمیره. بچه رو از راه پشت بومای کاهگلی برد خونه ی خاله اقدس که شیرش بده.

تو عالم بچگی، ما اولین بار بود یه بچه به این کوچکی می دیدیم که مادرش مرده و خیلی برامون عجیب بود. هر وقت خاله اقدس این بچه رو شیرش میداد و خوابش میکرد، دورش جمع می شدیم و بیصدا نگاش می کردیم و دلمون براش می سوخت.

خاله اقدس که همین جوری هم تو خونه ش، معدن بچه بود وهمه مون اونجا جمع میشدیم و بازی می کردیم، حالا که این بچه هم اضافه شده بود، ترس تو دلش افتاده بود که تو این شلوغی و سر و صدا و بازی و بدو بدوی بچه ها، یه وقت ناهوا بریم و پامونو بذاریم روی این بچه و بلایی سرش بیاریم!

خودشونم وضعشون انقد خوب نبود که برن یه گهواره بخرن، ولی خاله اقدس اصلا اعتبارش نبود که این بچه رو همین جوری کف اتاق، تو یه تشک بخوابونه، بخاطر همینم به صرافت افتاد بره یه کرسی چوبی قدیمی از تو زیر زمین بیاره، چند تا هم دوخته هم روش پهن کنه، تشک و متکای کوچکی براش بذاره و این بشه تخت مخصوص این دختر که حالا دیگه همه مون دوسش داشتیم.

چند روزی به همین شکل گذشت ما مرتب راه پشت بوم رو میگرفتیم و یه پا خونه ی خاله اقدس بودیم، یه پا خونه ی خودمون و همش التماس می کردیم یه ذره بذارن این بچه رو بغل کنیم.گاهی هم می رفتیم یواشکی نگاه می کردیم ببینیم زن همسایه هنوزم گریه میکنه یا نه؟...

****

مادر آروم آروم به زن همسایه رسوند که نوه ش خونه ی خاله اقدسه و  خودش هم میره تو نگهداری و شستشوی بچه کمکش میکنه...

*****

حالا چندین سال از این ماجرا میگذره.خاله اقدس امروز مشغول قالی بافیه که زنگ در خونه رو میزنن، یه دختر جوون پشت آیفن میگه: سلام! من همشیره ی آقا سعیدم...

طیبه و خاله ش که دیگه نامادریش هم حساب میشه، وارد میشن، اونا اومده ن خاله اقدس اینا رو دعوت کنن، هفته ی دیگه، عقد کنان طیبه است.


با تشکر از آقای محمد حیدریان/عکاس



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دل عاشق ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 27 مرداد 1391-01:21 ب.ظ






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه...

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 27 مرداد 1391-09:23 ق.ظ

 "همه


در یک کشتی 


نشسته ایم"



"مسئله ی قدس

مسئله ی اسلام است"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سلطان غریب

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 26 مرداد 1391-09:49 ق.ظ

رسانه ی ملی با آب و تاب تبلیغ این هتل را پخش میکند:

"دلیل اقامت شما در هتل

هر چه باشد

ما آن را برایتان دلپذیر میکنیم"

***

و من...

هرگز فراموش نمی کنم آخرین بار که بابام رفت مشهد، بر خلاف همیشه هیچکدوم از ما رو با خودش نبرد!!!

اصلا این اواخر خیلی هم حرف نمی زد، گاهی با مادر پچپچه ای می کرد و هر کدوم از ما بچه ها که سر می رسیدیم، زود حرفاشو تموم می کرد و یه جوری می خندید که به ما بگه غم و غصه ای در کار نیست!

حتی بعضی وقتا می زد زیر آواز و " دل ای دل " می خوند! اما آوازش که تموم می شد، خوب می فهمیدیم چقدر تو خودشه!!!

عشق سلطان غریب هم بیشتر تو دلش بود تا به زبونش...سالی هم یه بار ما رو میبرد پابوس حضرت...بجز این سال آخر...

اصلا یه جوری رفت که هیچ وقت باورم نمیشد بابا اینجوری بره زیارت امام رضا: تک و تنها، حتی بدون مادر!!!

وقتی بی وقت برگشت خونه، تازه به حرف اومد:

"امسال وضع صحرامون خیلی خراب شد، خدایا تو شاهد باش که ناشکری نمی کنم، اینو واسه خودم میگم که بایست برم با خودم خلوت کنم، ببینم چه خبط و خطایی کردم که خدا بارون رحمتش رو برامون نفرستاد؟ ولی برای شما هم میگم که بدونین این سفر،خاطر جمع نبودم که شما رو با خودم ببرم.


امسال تنها رفتم مشهد، با یه اتوبوس از این کاروان ها...پول کمی میخواستن که تونستم برم، اول گفتند سفر مون چهار روزه ست، اما یه مرتبه روز دوم گفتند پاشین ساکتونو ببندین، دیگه پول نداریم خرجتون کنیم، پولایی که دادین، تموم شد!

شبها ما رو تو حیاط یه مهمونسرا می خوابوندند...دیشب، بارون گرفت، نصف شب بیدار شدم، دیدم آب بارون اومده زیر تنم...الانم تموم استخونام درد میکنه..."





نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاله اقدس

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 24 مرداد 1391-12:18 ق.ظ


مادر یه پاش تو خونه ی خودمونه و یه پاش تو خونه ی خاله اقدس. حسابی سرش شلوغه و دور خودش میچرخه...خاله اقدس یه بچه ی دیگه به دنیا اورده!

مادر خودش هم دست کمی از خاله اقدس نداره، چند تا بچه ی قد و نیم قد، کارهای خونه، کمک به پدر تو کارهای صحرا و باغ، و سوای همه ی اینا، قالیبافی که یه منبع درآمد برای زندگیه!

هر چه نگاش می کنم، میبینم مثل یه پرنده ی پرجنب و جوش، این ور اونور میپره، میره خونه خاله اقدس، به خودش و نوزادش رسیدگی میکنه و چند دقیقه بعد، میبینی اومده، داره قالی میبافه! خاله اقدس احتیاج به مراقبت داره و مادر یه لحظه آروم و قرار نداره.

مادر از پشت بوم رفت و آمد میکنه: هم راهش نزدیکتره، هم دیگه تو کوچه نمیره که احیانا با همسایه ای کسی رو در رو بشه که به حرفش بگیرن و معطل بشه...

دلم آبه که برم بچه ی خاله اقدس رو ببینم، مادر میگه ایندفعه که برم، میتونی همراهم بیای.

از پله های پشت بام که بالا رفتیم، میبینم مادر دمپاییاشو در میاره و میگیره دستش، پشت بوم رو پابرهنه میره تا برسه به پله های خونه خاله اقدس، دمپاییاشو دوباره میپوشه!

مادر میگه:

"این قسمت از پشت بام که ما رد میشیم، بین ما و همسایه بغلی مشترکه، این روزها من بخاطر خاله اقدس، یه وقت میشه روزی ده بار از اینجا میام رد میشم، دمپاییامو در میارم تا یه وقت، کاهگلای این قسمت خراب نشه..." 




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()