بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 31 شهریور 1391
نظرات
"عجیبه! گاهی دنبال سنگ میگردی، صلا پیدا میکنی!...داشتم انباری رو مرتب می کردم، از لابلای کارتون ها، چیزی بر زمین افتاد! برداشتم: کتابی پاره، نصفه، بی جلد و البته پر از خاک!...کنجکاو شدم، با خودم به اتاق آوردمش...عشق بود، خاطره بود،...عزیز بود...کتاب *بر شانه های شهاب* نوشته ی مهدی پوررضاییان*
عکس های این پست هم از وبلاگ *الف دزفول*است
تقدیم به دزفولی های قهرمان"
"آدینه"





من عبدالحسین روبندی ، در شهیدآباد دزفول مرده می شویم.

موشکها در محله چولیون[1] ، در خیابان کوتیون[2] ، 64 نفر ، تیکه پاره ،

چیزیشون نه ممکن بود که بشویم . . . نه ممکن بود که کفن . . . نه ممکن بود که . . .

از کوچک و بزرگ ، از زن و بچه ، 64 نفر را آوردند و گذاشتند روی دستم . . .

موشک ها را که زد ، آمدند خبر دادند که عبدالحسین ! ورخیز و بیا که موشک زده . . .

کجا را زده ؟ گفتن چولیون و کوتیونه . . .

خب ، رفتم.

حالا که رفتم ، می بینم تمام مسجد ، پر از لاشه اس. افتاده بر زمین . تک تک[3] ، تیکه تیکه . . . .

از زن ، از مرد ، از بچه ، از طفل شیرخوار ، از کوچک ، از بزرگ ، 64 نفر . . .

کاری به اون روز ندارم که 84 نفر آورده بودند.

خب ، حالا عبدالحسین ! چکارشون بکنی ؟ نه! بیا ببینم چه باید بکنی؟

بعضی را غسل خاکی دادم.

بقیه هم دست ، پا ، سر بی تن . . .

با اینها تکلیف من چه بود؟

یک مرد دیدم که 9 بار آوردنش .

اول یک دستش را آوردن ، دوم سرش را ، سیّم . . . ، تیکه آخرش را بعد از 3 روز آوردن.

بچه شیرخواری را آورده بودند ، همه چیزش جدا .

دستش سوا ، پایش سوا ، سرش سوا . . .

پرسیدم این کجا بوده ؟

گفتند زیر چرخ تراکتور پیدا شده .

زنی آوردند . . . می خواهم ببینم چه گناهی کرده بود . . .

سر طفلش از شکمش بیرون زده . . . آیا سزاوار بود؟

بچه ای آوردند بدون سر . . .

پرسیدم : پس سرش کجاست ؟ گفتند سرش نیست .

گفتم : منتظرم تا سرش را پیدا کنید تا کنار تنش . . .

گفتند : نه حالا تو این را خاک کن . . .

خب ! آیا سرش پیدا شد ؟

نه ، از سرش خبری نشد که نشد .

بعد از 7 روز مردی آوردند که هیچ بود . . .

«بینی و بین الله» هیچ بود .

قصاب هم با لاشه اش چنین نمی کنه . . .

آهان ، یادم رفته بود ، پیرزنی میان لاشه ها بود . زنده !

زود خبر کردم ، بردنش بیمارستان .

آیا زنده ماند؟ نه .

گفتن آجری در شکمش رفته بوده . . .

دوباره آوردنش. پس



خواهش دارم از ملت . دلم دیگر نواره[4] ندارد .

به قبرستون نمی مونم.

خودم احتیاج دارم کسی بیاید و خاکم کند .

خجالت می کشم از شاخ شمشادهای زیر دستم. . .

من دیگر مرده نمی شویم . . .

***
نوشتهی آقای مهدی پوررضاییان/ بر شانه های شهاب
[1]چولیون: از محله های قدیمی دزفول
[2]کوتیون: از محله های قدیمی دزفول
[3]تک تک با کسره ی ت:قطعه قطعه
[4]نواره: تاب و توان و تحمل

نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391
نظرات


من معذرت می‌خواهم.


من به جای همه مردم ایران از شما معذرت می‌خواهم.

جنگ که تمام شد به حساب خودمان مشغول سازندگی شدیم. مشغول هزار راه و بیراه!

فراموش کردیم، پس از جنگ، رزمندگان ما در جای جای ایران در غریبانه ترین روزهای زندگیشان چه روزهایی را که نمی گذرانند.

من از «خسرو ملازاده» که دست راست شهید باکری در جنگ بود، معذرت می‌خواهم. از همسر و فرزندانش معذرت می‌خواهم. از اینکه فراموش کردیم، این غیور مرد آذربایجانی همان رزمنده‌ای است که گلوله داغ توپ روی پشتش افتاد و گوژ پشتش کرد و بچه هایش خجالت کشیدند به همکلاسی هایشان بگویند، این آقای گوژ پشت پدر من است!

من شرمنده دخترکان «خسرو ملازاده» هستم که غربت پدر گوژ پشت داشتن را درک نکردم.

من از مادر 4 شهید خرمشهری «شهیدان بحرینی» که مهاجر جنگی ماند و از همه مهاجرین جنگ معذرت می‌خواهم از اینکه پس از مهاجرت هیچکس به سراغشان نرفت در غربت ماندند وحتی نتوانستند سالی یک بار برای زیارت فرزندان شهیدشان به مزار آنها بروند.

من از آقای «موسوی فر» همان رزمنده چهارده ساله‌ای که در عملیات بدر با دوشکا هواپیمای عراقی را زد و عکس دلاوری هایش زینت بخش کتابهای درسی شد تا حقانیت دفاع مقدس را اثبات کنیم، معذرت می‌خواهم از اینکه تازه پس از این همه سال باید به سراغش برویم و شرمنده چشمهای پر از اشک همسرش باشیم.

من از آقا نورالدین‌هایی که در جنگ چهره زیبایشان سوخت و پس از جنگ، همه ما با اکراه به چهره هایشان نگاه کردیم معذرت می‌خواهم از اینکه درک نکردیم چرا فرزندانش با پدر به مدرسه نمی روند!

من از همسر همسایه جانبازم معذرت می‌خواهم که شب تا صبح در کنار خانواده ام راحت می‌خوابم بی خبر از آنکه آن سوی دیوار، دلاور مردی روزی 26 قرص می‌خورد اما باز هم دردهایش التیام نمی یابد که ساعتی بیاساید.

و آن سوتر، بانوی رنجدیده و نگران از خس خس نفسهای همسر جانبازش تا صبح بر بالینش می‌نشیند مبادا که نفس آخر را بکشد و او بیدار نباشد.

من از همه خانواده‌های ایثارگران در جای جای ایران معذرت می‌خواهم. از اینکه روزنامه‌ها برای دادن گزارش کار، ویژه نامه‌های صد صفحه‌ای تولید کردند که پر از گفت وگو‌های تکراری با مسؤولان ارشد جنگ بود و در آن ویژه نامه‌ها فراموش کردیم که در یکی از روستا‌های دور در لرستان، ایلام، خوزستان، مازندران و ... مادری همه 10 پسرش را برای جنگ فرستاد و امروز دردهای 6 پسر جانبازش را بدون هیچ اعتراضی تحمل می‌کند.

من معذرت می‌خواهم از این که صدا و سیما فقط بر حسب تکلیف، برنامه‌هایی را برای دفاع مقدس تولید کرد، برنامه‌هایی که آن طور که باید دیده نشدند. من از سوی کارگردانهایی پوزش می‌خواهیم که با افکار خودشان جنگ را خواندند و نوشتند و تولید کردند اما فیلمهایشان بغضی شد بر سینه باز ماندگان از جنگ، که با تعجب از هم بپرسند این داستانها در کجای کدام جبهه‌ها رخ داده است که هیچکدام از ما شاهدش نبودیم!

ما پس از جنگ از شما غافل شدیم و درک نکردیم که شما و خانواده هایتان چقدر به ما نیاز دارید. درک نکردیم که با عزت گذاری به شما به دفاع مقدس و ایرانی بودنمان عزت می‌گذاریم.

من از سوی همه رئیسان دانشگاه‌ها معذرت می‌خواهم که به فکرشان نرسید، از پدران جانباز دانشجویانشان دعوت کنند تا در دانشگاه از جنگ بگویند و دانشجویان بفهمند، چرا پدر نسرین گوژپشت است و یا پدر زهرا بینی و گونه هایش سوخته و به هم ریخته است.

شاید که دانشجویان می‌فهمیدند، چرا فرزند شهید و جانباز حق دارد به اندازه فرزند یک استاد برای ورود به دانشگاه سهمیه داشته باشد .

من از سوی مدیران مدرسه‌ها هم معذرت می‌خواهم که اولویت مدیریت من برای دانش آموزانم تست زدن و ارایه قبولی در کنکور بود و غافل شدم از دانش آموزی که پدرش، جانباز اعصاب و روان است و وقتی موجی می‌شود او جلوی مادرش می‌ایستد تا به جای مادرش مشت و لگدهای پدر را به جان بخرد و صورت و بدنش کبود می‌شود.

من همچنین از طرف امامان جماعت، مدیران و مسؤولان و ... معذرت می‌خواهم و ...

آن روزها که گذشت و برای جبران هم دیر است. ترس از آن است که این روزها هم بگذرند و ما درک نکنیم توجه ومصاحبه با یک رزمنده و سرباز جانباز، و خانواده شهید و یا چاپ کتابی از خاطراتشان چه کمک بزرگی به زندگی آنهاست تا تولدی دوباره بیابند انرژی بگیرند و چون گذشته، در عرصه‌های فرهنگی وسازندگی کشور پیشرو باشند.

چنانچه من شاهد بودم، فرزند شهیدی که دانشجو بود و به خاطر نداشتن پدر افسرده شده بود، در مصاحبه با ما حاضر نشد و کلمه‌ای گفت و گو نکرد. اما پس از چاپ مصاحبه وقتی برای خرید روزنامه می‌رود به محض دیدن عکس پدر و تیتر گفت و گو، جلوی دکه روزنامه فروشی بر سنگفرش خیابان زانو می‌زند و بدون توجه به عابران با چشمهای گریان بلند بگوید: خدایا! متشکرم. پدر من یک خلبان دلاور بود که با دشمن جنگید، خدایا! متشکرم که پدرم را به من بازگرداندی و ... و این فرزند شهید بدون کمک هیچ روان شناسی به زندگی بازگشت و امروز نیز یکی از بهترین‌ها در فناوری و دانش است.

نیز شاهد بودم که آن حماسه سرای پیر دفاع مقدس آقای «سید حسین احمدی» جانباز بدون درصد شیمیایی - آنقدر زیر ماسک اکسیژن مقاومت کرد تا زمانی که توانست با یک مصاحبه به همه همرزمان و فرماندهان جنگ صدایش را برساند که ...«ای برادران! من در کنار شما شیمیایی شدم چه نیازی به مدرک داشتم و دارم! شما شاهد شیمیایی شدن من بودید.»اما هنگامی مصاحبه اش در رسانه چاپ شد به فاصله یک هفته - به قول ما - شهید - شد و به قول بنیاد شهید فوت کرد .

من شنیدم وقتی کتاب نورالدین پسر ایران چاپ شد و همکلاسی‌های دخترکانش فهمیدند که چهره سوخته نورالدین برای جنگ با دشمن چنین شده و پدرشان روزی رزمنده‌ای دلاور بوده که برای ریز گرد کشورش هزاران بار جان داده است، چگونه این خانواده احیا شد و جان تازه‌ای یافت. و من دیدم بانوی دلاور دفاع مقدس خانم «سیده زهرا حسینی» روایتگر کتاب « دا» پس از چاپ کتابش چگونه از غربت به در آمد وتولدی دوباره یافت و فعال عرصه اجتماعی و روایتگر خاطرات جنگ شد و ناجی صلح در جهان.

من باز هم از شما معذرت می‌خواهم که فراموش کردیم 8 سال چگونه جوانان غیور این کشور جلوی دشمن ایستادند و با کمترین امکانات پیروز شدند و فراموش کردیم مادران و خواهران همین جوانان، چه شبها که تا صبح راه رفتند و انتظار کشیدند.

من به خاطر همه این غفلت‌ها و کوتاهی‌ها به جای همه مردم ایران از شما معذرت می‌خواهم به گمانم، پس از جنگ همان شد که شهید باکری پیش بینی کرده بود. و همه این نشانه‌ها برای آن است که درک کنیم، با برنامه ریزی شاید می‌توان به بازماندگان جنگ توجه کرد و آنها را از غربت در آورد و نیرو و ظرفیت ارزشمند آنها را بازیابی کرد.

***

هر سال هفته دفاع مقدس که می‌شود دلشوره می‌گیرم که چه کنم. از چه و چگونه بنویسم که شهدا و خانواده ایثارگران خوشحال و خشنود باشند.

بزرگترین آرزویم اما این است که زیرخاکی‌های دفاع مقدس را رو نمایی کنم .

از رزمندگان ساده‌ای بنویسم که تا پیش از جنگ حتی از روستایشان خارج نشده بودند، اما در جنگ فرمانده شدند و ...

از جانبازان شیمیایی بنویسم که هنوز در صد ندارند و همسرشان به دنبال قطره چشم نود هزار تومانی باید دست به سوی کمیته امداد و بهزیستی و آدمهای نیکوکار دراز کند و ...!

امسال به هر سختی بود، دنبال گمنامها و زیر خاکی‌های دفاع مقدس رفتیم؛

هر چند سخت بود و آنها دل به گفت وگو نمی دادند اما به کمک دوستان، چند نفری را یافتیم و به دیدارشان رفتیم و دستاوردش شد، سه ویژه نامه چهار صفحه‌ای که در 30 شهریور، 3 مهر و 6 مهر تقدیم همه مردمی می‌کنیم که مهربانی‌ها را فراموش نکرده اند.

نوشته ی استاد گرانقدرم: *سرکار خانم فرحروز صداقت*

مسئول صفحه ی عشقستان/روزنامه ی قدس خراسان


نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391
نظرات

 اون حیاط قدیمی و بزرگ

جون میداد واسه لیلی مجسّمانه

یکی دو تامون تو پله ها بودیم

 چند تا کنار حوض و دور باغچه

 چند تا تو ایوون. 

بعد یکی میگفت: 

در حالت گریه کردن! 

همه حالت گریه می گرفتیم! 

و اون  ناغافل میگفت: لیلی مجسّمانه! 

و ما باید تو همون حالتی که بودیم، ساکن میشدیم. 

هر کس به حرکتش ادامه میداد، از دور بازی خارج میشد و به قول ما می سوخت!

حالت های زیادی برای لیلی مجسّمانه داشتیم: 

در حالت جارو کردن 

در حالت قالی بافتن

در حالت نون پختن

در حالت گریه کردن

در حالت خندیدن.. 

...

من برای این عکس تو یه اسم گذاشتم:

*لیلی مجسّمانه*  

لیلی مجسّمانه: بازی کودکانه ای بود که در آن، حالتی به خود می گرفتیم و ناغافل باید تصمیم میگرفتیم آن حالت را حفظ کنیم و حالت مجسّمه بگیریم.


مرتبط با:
برچسب‌ها: لیلی مجسمانه ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391
نظرات


به جونم بسته بود اون دو تا النگوی سوغات شاه عبدالعظیم!...وقتی می خواستم قالی ببافم، از دستم درشون می آوردم تا از رنگ و رو نیفتند. میبردم میذاشتمشون بالای رف که دست کسی بهشون نرسه! روزی صد بار از نردبون قالی، بالا و پایین میشدم، فقط بخاطر این که  قدم به رف بالا برسه و خاطرم جمع بشه النگوهام جاشون امنه! 

وقتی کسی به مادر می گفت: ماشاالله ماشاالله! چقدر بزرگ شده دخترتون! من دلم هری می ریخت، همه ی ترس و دلواپسی م این بود که که بزرگ بشم و النگوها برام کوچک بشند! 


*****

رف:تاقچه های بلندقدیمی


مرتبط با:
برچسب‌ها: رف , النگو ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1391
نظرات

اون وقتا

هنوز 

اسم خیلیا رو

نشنیده بودیم

دنیامون

کوچک تر 

اما

قشنگ تر بود!

مرتبط با:
برچسب‌ها: گل بازی , اسم , دنیا ,