عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

چولیون، کوتیون

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 31 شهریور 1391-12:14 ب.ظ

"عجیبه! گاهی دنبال سنگ میگردی، صلا پیدا میکنی!...داشتم انباری رو مرتب می کردم، از لابلای کارتون ها، چیزی بر زمین افتاد! برداشتم: کتابی پاره، نصفه، بی جلد و البته پر از خاک!...کنجکاو شدم، با خودم به اتاق آوردمش...عشق بود، خاطره بود،...عزیز بود...کتاب *بر شانه های شهاب* نوشته ی مهدی پوررضاییان*
عکس های این پست هم از وبلاگ *الف دزفول*است
تقدیم به دزفولی های قهرمان"
"آدینه"





من عبدالحسین روبندی ، در شهیدآباد دزفول مرده می شویم.

موشکها در محله چولیون[1] ، در خیابان کوتیون[2] ، 64 نفر ، تیکه پاره ،

چیزیشون نه ممکن بود که بشویم . . . نه ممکن بود که کفن . . . نه ممکن بود که . . .

از کوچک و بزرگ ، از زن و بچه ، 64 نفر را آوردند و گذاشتند روی دستم . . .

موشک ها را که زد ، آمدند خبر دادند که عبدالحسین ! ورخیز و بیا که موشک زده . . .

کجا را زده ؟ گفتن چولیون و کوتیونه . . .

خب ، رفتم.

حالا که رفتم ، می بینم تمام مسجد ، پر از لاشه اس. افتاده بر زمین . تک تک[3] ، تیکه تیکه . . . .

از زن ، از مرد ، از بچه ، از طفل شیرخوار ، از کوچک ، از بزرگ ، 64 نفر . . .

کاری به اون روز ندارم که 84 نفر آورده بودند.

خب ، حالا عبدالحسین ! چکارشون بکنی ؟ نه! بیا ببینم چه باید بکنی؟

بعضی را غسل خاکی دادم.

بقیه هم دست ، پا ، سر بی تن . . .

با اینها تکلیف من چه بود؟

یک مرد دیدم که 9 بار آوردنش .

اول یک دستش را آوردن ، دوم سرش را ، سیّم . . . ، تیکه آخرش را بعد از 3 روز آوردن.

بچه شیرخواری را آورده بودند ، همه چیزش جدا .

دستش سوا ، پایش سوا ، سرش سوا . . .

پرسیدم این کجا بوده ؟

گفتند زیر چرخ تراکتور پیدا شده .

زنی آوردند . . . می خواهم ببینم چه گناهی کرده بود . . .

سر طفلش از شکمش بیرون زده . . . آیا سزاوار بود؟

بچه ای آوردند بدون سر . . .

پرسیدم : پس سرش کجاست ؟ گفتند سرش نیست .

گفتم : منتظرم تا سرش را پیدا کنید تا کنار تنش . . .

گفتند : نه حالا تو این را خاک کن . . .

خب ! آیا سرش پیدا شد ؟

نه ، از سرش خبری نشد که نشد .

بعد از 7 روز مردی آوردند که هیچ بود . . .

«بینی و بین الله» هیچ بود .

قصاب هم با لاشه اش چنین نمی کنه . . .

آهان ، یادم رفته بود ، پیرزنی میان لاشه ها بود . زنده !

زود خبر کردم ، بردنش بیمارستان .

آیا زنده ماند؟ نه .

گفتن آجری در شکمش رفته بوده . . .

دوباره آوردنش. پس



خواهش دارم از ملت . دلم دیگر نواره[4] ندارد .

به قبرستون نمی مونم.

خودم احتیاج دارم کسی بیاید و خاکم کند .

خجالت می کشم از شاخ شمشادهای زیر دستم. . .

من دیگر مرده نمی شویم . . .

***
نوشتهی آقای مهدی پوررضاییان/ بر شانه های شهاب
[1]چولیون: از محله های قدیمی دزفول
[2]کوتیون: از محله های قدیمی دزفول
[3]تک تک با کسره ی ت:قطعه قطعه
[4]نواره: تاب و توان و تحمل



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عذر خواهی

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 30 شهریور 1391-09:53 ب.ظ


من معذرت می‌خواهم.


من به جای همه مردم ایران از شما معذرت می‌خواهم.

جنگ که تمام شد به حساب خودمان مشغول سازندگی شدیم. مشغول هزار راه و بیراه!

فراموش کردیم، پس از جنگ، رزمندگان ما در جای جای ایران در غریبانه ترین روزهای زندگیشان چه روزهایی را که نمی گذرانند.

من از «خسرو ملازاده» که دست راست شهید باکری در جنگ بود، معذرت می‌خواهم. از همسر و فرزندانش معذرت می‌خواهم. از اینکه فراموش کردیم، این غیور مرد آذربایجانی همان رزمنده‌ای است که گلوله داغ توپ روی پشتش افتاد و گوژ پشتش کرد و بچه هایش خجالت کشیدند به همکلاسی هایشان بگویند، این آقای گوژ پشت پدر من است!

من شرمنده دخترکان «خسرو ملازاده» هستم که غربت پدر گوژ پشت داشتن را درک نکردم.

من از مادر 4 شهید خرمشهری «شهیدان بحرینی» که مهاجر جنگی ماند و از همه مهاجرین جنگ معذرت می‌خواهم از اینکه پس از مهاجرت هیچکس به سراغشان نرفت در غربت ماندند وحتی نتوانستند سالی یک بار برای زیارت فرزندان شهیدشان به مزار آنها بروند.

من از آقای «موسوی فر» همان رزمنده چهارده ساله‌ای که در عملیات بدر با دوشکا هواپیمای عراقی را زد و عکس دلاوری هایش زینت بخش کتابهای درسی شد تا حقانیت دفاع مقدس را اثبات کنیم، معذرت می‌خواهم از اینکه تازه پس از این همه سال باید به سراغش برویم و شرمنده چشمهای پر از اشک همسرش باشیم.

من از آقا نورالدین‌هایی که در جنگ چهره زیبایشان سوخت و پس از جنگ، همه ما با اکراه به چهره هایشان نگاه کردیم معذرت می‌خواهم از اینکه درک نکردیم چرا فرزندانش با پدر به مدرسه نمی روند!

من از همسر همسایه جانبازم معذرت می‌خواهم که شب تا صبح در کنار خانواده ام راحت می‌خوابم بی خبر از آنکه آن سوی دیوار، دلاور مردی روزی 26 قرص می‌خورد اما باز هم دردهایش التیام نمی یابد که ساعتی بیاساید.

و آن سوتر، بانوی رنجدیده و نگران از خس خس نفسهای همسر جانبازش تا صبح بر بالینش می‌نشیند مبادا که نفس آخر را بکشد و او بیدار نباشد.

من از همه خانواده‌های ایثارگران در جای جای ایران معذرت می‌خواهم. از اینکه روزنامه‌ها برای دادن گزارش کار، ویژه نامه‌های صد صفحه‌ای تولید کردند که پر از گفت وگو‌های تکراری با مسؤولان ارشد جنگ بود و در آن ویژه نامه‌ها فراموش کردیم که در یکی از روستا‌های دور در لرستان، ایلام، خوزستان، مازندران و ... مادری همه 10 پسرش را برای جنگ فرستاد و امروز دردهای 6 پسر جانبازش را بدون هیچ اعتراضی تحمل می‌کند.

من معذرت می‌خواهم از این که صدا و سیما فقط بر حسب تکلیف، برنامه‌هایی را برای دفاع مقدس تولید کرد، برنامه‌هایی که آن طور که باید دیده نشدند. من از سوی کارگردانهایی پوزش می‌خواهیم که با افکار خودشان جنگ را خواندند و نوشتند و تولید کردند اما فیلمهایشان بغضی شد بر سینه باز ماندگان از جنگ، که با تعجب از هم بپرسند این داستانها در کجای کدام جبهه‌ها رخ داده است که هیچکدام از ما شاهدش نبودیم!

ما پس از جنگ از شما غافل شدیم و درک نکردیم که شما و خانواده هایتان چقدر به ما نیاز دارید. درک نکردیم که با عزت گذاری به شما به دفاع مقدس و ایرانی بودنمان عزت می‌گذاریم.

من از سوی همه رئیسان دانشگاه‌ها معذرت می‌خواهم که به فکرشان نرسید، از پدران جانباز دانشجویانشان دعوت کنند تا در دانشگاه از جنگ بگویند و دانشجویان بفهمند، چرا پدر نسرین گوژپشت است و یا پدر زهرا بینی و گونه هایش سوخته و به هم ریخته است.

شاید که دانشجویان می‌فهمیدند، چرا فرزند شهید و جانباز حق دارد به اندازه فرزند یک استاد برای ورود به دانشگاه سهمیه داشته باشد .

من از سوی مدیران مدرسه‌ها هم معذرت می‌خواهم که اولویت مدیریت من برای دانش آموزانم تست زدن و ارایه قبولی در کنکور بود و غافل شدم از دانش آموزی که پدرش، جانباز اعصاب و روان است و وقتی موجی می‌شود او جلوی مادرش می‌ایستد تا به جای مادرش مشت و لگدهای پدر را به جان بخرد و صورت و بدنش کبود می‌شود.

من همچنین از طرف امامان جماعت، مدیران و مسؤولان و ... معذرت می‌خواهم و ...

آن روزها که گذشت و برای جبران هم دیر است. ترس از آن است که این روزها هم بگذرند و ما درک نکنیم توجه ومصاحبه با یک رزمنده و سرباز جانباز، و خانواده شهید و یا چاپ کتابی از خاطراتشان چه کمک بزرگی به زندگی آنهاست تا تولدی دوباره بیابند انرژی بگیرند و چون گذشته، در عرصه‌های فرهنگی وسازندگی کشور پیشرو باشند.

چنانچه من شاهد بودم، فرزند شهیدی که دانشجو بود و به خاطر نداشتن پدر افسرده شده بود، در مصاحبه با ما حاضر نشد و کلمه‌ای گفت و گو نکرد. اما پس از چاپ مصاحبه وقتی برای خرید روزنامه می‌رود به محض دیدن عکس پدر و تیتر گفت و گو، جلوی دکه روزنامه فروشی بر سنگفرش خیابان زانو می‌زند و بدون توجه به عابران با چشمهای گریان بلند بگوید: خدایا! متشکرم. پدر من یک خلبان دلاور بود که با دشمن جنگید، خدایا! متشکرم که پدرم را به من بازگرداندی و ... و این فرزند شهید بدون کمک هیچ روان شناسی به زندگی بازگشت و امروز نیز یکی از بهترین‌ها در فناوری و دانش است.

نیز شاهد بودم که آن حماسه سرای پیر دفاع مقدس آقای «سید حسین احمدی» جانباز بدون درصد شیمیایی - آنقدر زیر ماسک اکسیژن مقاومت کرد تا زمانی که توانست با یک مصاحبه به همه همرزمان و فرماندهان جنگ صدایش را برساند که ...«ای برادران! من در کنار شما شیمیایی شدم چه نیازی به مدرک داشتم و دارم! شما شاهد شیمیایی شدن من بودید.»اما هنگامی مصاحبه اش در رسانه چاپ شد به فاصله یک هفته - به قول ما - شهید - شد و به قول بنیاد شهید فوت کرد .

من شنیدم وقتی کتاب نورالدین پسر ایران چاپ شد و همکلاسی‌های دخترکانش فهمیدند که چهره سوخته نورالدین برای جنگ با دشمن چنین شده و پدرشان روزی رزمنده‌ای دلاور بوده که برای ریز گرد کشورش هزاران بار جان داده است، چگونه این خانواده احیا شد و جان تازه‌ای یافت. و من دیدم بانوی دلاور دفاع مقدس خانم «سیده زهرا حسینی» روایتگر کتاب « دا» پس از چاپ کتابش چگونه از غربت به در آمد وتولدی دوباره یافت و فعال عرصه اجتماعی و روایتگر خاطرات جنگ شد و ناجی صلح در جهان.

من باز هم از شما معذرت می‌خواهم که فراموش کردیم 8 سال چگونه جوانان غیور این کشور جلوی دشمن ایستادند و با کمترین امکانات پیروز شدند و فراموش کردیم مادران و خواهران همین جوانان، چه شبها که تا صبح راه رفتند و انتظار کشیدند.

من به خاطر همه این غفلت‌ها و کوتاهی‌ها به جای همه مردم ایران از شما معذرت می‌خواهم به گمانم، پس از جنگ همان شد که شهید باکری پیش بینی کرده بود. و همه این نشانه‌ها برای آن است که درک کنیم، با برنامه ریزی شاید می‌توان به بازماندگان جنگ توجه کرد و آنها را از غربت در آورد و نیرو و ظرفیت ارزشمند آنها را بازیابی کرد.

***

هر سال هفته دفاع مقدس که می‌شود دلشوره می‌گیرم که چه کنم. از چه و چگونه بنویسم که شهدا و خانواده ایثارگران خوشحال و خشنود باشند.

بزرگترین آرزویم اما این است که زیرخاکی‌های دفاع مقدس را رو نمایی کنم .

از رزمندگان ساده‌ای بنویسم که تا پیش از جنگ حتی از روستایشان خارج نشده بودند، اما در جنگ فرمانده شدند و ...

از جانبازان شیمیایی بنویسم که هنوز در صد ندارند و همسرشان به دنبال قطره چشم نود هزار تومانی باید دست به سوی کمیته امداد و بهزیستی و آدمهای نیکوکار دراز کند و ...!

امسال به هر سختی بود، دنبال گمنامها و زیر خاکی‌های دفاع مقدس رفتیم؛

هر چند سخت بود و آنها دل به گفت وگو نمی دادند اما به کمک دوستان، چند نفری را یافتیم و به دیدارشان رفتیم و دستاوردش شد، سه ویژه نامه چهار صفحه‌ای که در 30 شهریور، 3 مهر و 6 مهر تقدیم همه مردمی می‌کنیم که مهربانی‌ها را فراموش نکرده اند.

نوشته ی استاد گرانقدرم: *سرکار خانم فرحروز صداقت*

مسئول صفحه ی عشقستان/روزنامه ی قدس خراسان




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لیلی مجسّمانه

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 30 شهریور 1391-11:16 ق.ظ

 اون حیاط قدیمی و بزرگ

جون میداد واسه لیلی مجسّمانه

یکی دو تامون تو پله ها بودیم

 چند تا کنار حوض و دور باغچه

 چند تا تو ایوون. 

بعد یکی میگفت: 

در حالت گریه کردن! 

همه حالت گریه می گرفتیم! 

و اون  ناغافل میگفت: لیلی مجسّمانه! 

و ما باید تو همون حالتی که بودیم، ساکن میشدیم. 

هر کس به حرکتش ادامه میداد، از دور بازی خارج میشد و به قول ما می سوخت!

حالت های زیادی برای لیلی مجسّمانه داشتیم: 

در حالت جارو کردن 

در حالت قالی بافتن

در حالت نون پختن

در حالت گریه کردن

در حالت خندیدن.. 

...

من برای این عکس تو یه اسم گذاشتم:

*لیلی مجسّمانه*  

لیلی مجسّمانه: بازی کودکانه ای بود که در آن، حالتی به خود می گرفتیم و ناغافل باید تصمیم میگرفتیم آن حالت را حفظ کنیم و حالت مجسّمه بگیریم.



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه ی دلواپسی

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 30 شهریور 1391-07:44 ق.ظ


به جونم بسته بود اون دو تا النگوی سوغات شاه عبدالعظیم!...وقتی می خواستم قالی ببافم، از دستم درشون می آوردم تا از رنگ و رو نیفتند. میبردم میذاشتمشون بالای رف که دست کسی بهشون نرسه! روزی صد بار از نردبون قالی، بالا و پایین میشدم، فقط بخاطر این که  قدم به رف بالا برسه و خاطرم جمع بشه النگوهام جاشون امنه! 

وقتی کسی به مادر می گفت: ماشاالله ماشاالله! چقدر بزرگ شده دخترتون! من دلم هری می ریخت، همه ی ترس و دلواپسی م این بود که که بزرگ بشم و النگوها برام کوچک بشند! 


*****

رف:تاقچه های بلندقدیمی



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دنیامون

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 29 شهریور 1391-09:15 ق.ظ


اون وقتا

هنوز 

اسم خیلیا رو

نشنیده بودیم

دنیامون

کوچک تر 

اما

قشنگ تر بود!


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بیقرار

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 28 شهریور 1391-09:09 ق.ظ

یه دوست جون جونی و جیک تو جیک داشته باشی و جریان های زندگی یکباره زیر پاتونو خالی کنه و دستتون از تو دست همدیگه در بیاد و برین برین انقد دور بشین، انقد فاصله بیفته بینتون که ده سال، پونزده سال، بیست سال بگذره و داغ این به دلتون بمونه که یه لحظه صدای همدیگه رو بشنوین!...

بعد شما گرفتار بشین، زندگی دوره تون کنه و امانتونو ببره، خواب و بیداری تون رو به هم بریزه، نتونین اوضاع رو جمع و جور کنین، بیقرار باشین، شب از نیمه گذشته باشه و شما تو سکوت و تنهایی، خواسته باشین فقط یه جوری نفس بکشین که لحظه هاسپری بشه و صداتون در نیاد، بغضتون نترکه، اصلا به صرافت بیفتین تو این هیر و ویری برین یه دستی به سر و گوش آشپزخونه تون بکشین!!! دیگه حتی ندونین قلبتون از کار افتاده یا هنوزم...

تلفن زنگ بزنه: ساعت یازده و بیست دقیقه! با هراس برین زود گوشی رو بردارین که خواب بقیه آشفته نشه! ببینین صدا، صدای همون رفیق جون جونی و جیک تو جیکه!...مختصر و مهربون بگه:

_"سلام عزیزم! شماره تو با چند تا واسطه پیدا کردم،

میدونم دیر وقته، 

ولی احساس میکنم امشب خیلی بیقراری! 

زنگ زدم بگم:

باهاتم!" 



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صاحبش، رفت مشهد

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1391-11:35 ق.ظ


مادرم خیلی کم پیش می اومدخواب تعریف کنه ولی اون روز تعریف کرد.انگار همین الانه: نشسته جلوی ورودی آشپزخونه و میگه:

_"بابا داشت میرفت مشهد! ولی میگفت تنهایی میرم...بعدم من یه ساک آوردم گذاشتم اونجا وسط هال، به شماها گفتم بیایین هر چی دوست دارین بذارین تو ساک بابا که با خودش ببره، تو این سفر داشته باشه. شما هر کدوم یه چیزی آوردین گذاشتین تو ساک..."

 حرفای مادر با صدای زنگ تلفن نیمه تموم میمونه. تلفن از بیمارستانه و تا من و همسرم می رسیم بیمارستان، برادرمو میبینم که که جلوی در ورودی ایستاده، نمیتونه مستقیم نگام کنه، تا میاد حرف بزنه، لباش میلرزه و ...

بابارو باید میبردیم شهرستان. اونجا خواهر بزرگمون بعضی از کارا رو به عهده گرفته بود که بعدها برامون تعریف کرد. از این جا به بعد من دیگه نه از خواب مادر میگم و نه از این که کسی جز من از این خواب ، خبر دار شده بود. از این جا به بعد هر چی میگم از زبون اون خواهرمونه که تو شهرستان زندگی میکنه:

_"آقای حسینی از امامزاده اومد در خونه مون، زنگ زد. گفت: خانم فلانی! شما با من بیا امامزاده، قبری رو که در نظر گرفتین، بهم نشون بدین که یه وقت اشتباه نشه. منم رفتم و محل قبر بابا رو نشون دادم. 

گذشت. بابا تشییع شد و همون جا به خاک سپرده شد. همون شب، خواب دیدم. عین بیداری، همه چیز یه بار دیگه تکرار میشد: آقای حسینی از امامزاده اومده بود در خونه، می گفت: میخوام یقینم بشه اشتباه نکریم، بی زحمت یه بار دیگه همرام بیاین امامزاده، اون قبرو نشونم بدین.

باز دوباره عین بیداری، با ایشون رفتم امامزاده. وقتی رسیدیم، دیدم کنار قبر بابا یه جعبه ی چوبی نو هست. تا نگاهم به جعبه خورد، بی آن که حرفی بزنم، آقای حسینی گفت: این جعبه خالیه، صاحبش رفت مشهد"



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نشان

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 26 شهریور 1391-02:07 ق.ظ


چه حرف ها که نگفته باقی ماند

چه اشک ها

و چه لبخندها

که فرو خوردیم

و دم بر نیاوردیم!

سال های سال

خندیدیم بی آن که خنده ها از دلمان باشد

بارها و بارها سخن گفتیم

نوشتیم

سکوت کردیم 

آه کشیدیم

اما نشد

نگفتیم آن چه می خواستیم

نخندیدیم از آن چه روحمان را به وجد می آورد

اشکمان

لبخندمان

آه و سکوتمان

همه سدی بود برای آن که فقط فرو نریزیم

برای آن که فقط" باشیم"

شاید که "بودنمان"بهانه ای باشد برای لبخندی بر لبی

برای شکفتن و بالیدن جوانه ای

برای آسودگی خاطری

برای "بودن"و"ماندن"دیگری

...

اما گذشت

سال ها و ماه ها و روزها

تلخ و شیرین

رنگ به رنگ

چونان مناظر بین راه

از پیش چشمان اشکبارمان گذشت

...

من از خودم می گویم

این سفر

مناظر بین راهی اش

بارها

و بارها

وبارها

اشکم را در آورد...

اگر"سکوت علامت رضاست"

اشک های ما

نشان چیست؟





نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پشت آینه

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 26 شهریور 1391-12:32 ق.ظ


اتاقامون سرتاسر تاقچه و رف داشت. تاقچه ها سقف منحنی داشتند و کفشون با تاقچه پوشای رنگ و وارنگ پوشونده میشد. سال به سال ، دم عید، میرفتیم واسه تاقچه هامون، تاقچه پوش نو می خریدیم و با این کار، اتاقمون کلی نونوار میشد و چند شب بوی پلاستیکشون حتی تو خوابمون هم می اومد!

یه تاقچه م که بیشتر تو چشم بود و معمولا اون بالای اتاق بود، جای آینه بود و بهش میگفتیم: تاقچه آینه.

آینه وسط در وسط این تاقچه بود و دو طرفش، گلدونای سبز یا سورمه ای نمیدونم شاه عباسی و چراغ و لاله و از این بند و بساط هامیذاشتند.

هر چیزی جاش تاقچه آینه نبود و بالاتر از اون، یه چیزی باید خیلی باارزش می بود که بذارنش پشت آینه...یه چیزی مثل حلقه ی ازدواج که خواسته باشند یه جای امن بذارنش برن یه وضویی چیزی بگیرند و برگردند یا پولی، دسته کلیدی چیزی ...تاقچه آینه یه جورایی حریم خیلی خصوصی خونواده بود، هر کی هر کی اجازه نداشت بره ببینه چی پشت آینه ست؟

خاله اقدس از وقتی اومدند این خونه، یهو بی تاقچه شدند و ویلون و سیلون نمی دونستند یه چیزی رو که میخوان بسپرند یه جای امن، کجا بذارند؟ دست آخر یه پش بخاری درست کردند و همین تاقچه ی صاف سرتاسری تو اتاق نشیمن، شد "تاقچه آینه".

این دفعه که رفتیم دیدنشون، خاله اقدس از سی سی یو مرخص شده بود و حالا مثلا داشت تو خونه استراحت میکرد. همین که نشستیم، شوهرش سلام احوال کرده و نکرده، اخماشو تو هم کرد و به دختر کوچیکه ش گفت:

_"عینکم کجاست؟"

دختر کوچیکه اول سرگرم تعارف بود و فکر نمی کرد باباهه سر جیک ثانیه خلقش تنگ بشه و جلوی ما، با ناراحتی بگه:

_"عینکمو چکارش کردین؟ انداختین تو زباله ها رفت؟"

خاله اقدس هر چی می خواد با خنده و تعارف قضیه رو تموم کنه، شوهرش کلیک کرده رو عینک و به هیچ عنوان، کوتاه نمیاد! به قول یکی از دوستام، این آدم وقتی رفت بالا درخت، دیگه نمیاد پایین!

دختر کوچیکه با خنده و البته کمی تند میگه:_"شما و مادر، حواس ندارین که...اون دفعه م که عینک مادر گم شده بود، خونه رو زیر و رو کردیم، آخر دیدیم عینکش رو چشم شماست!"

پدره که رسما خلق تنگی میکنه، دختر کوچیکه میبینه چاره ای نیست و هوا پسه! پا میشه و با دلخوری میگه:

-"اگه گذاشتین آدم دو دقیقه آروم بگیره!..."

رو میکنه به ما و میگه:

_"ببخشین تو رو خدا! من الان میام خدمتتون!"

وقتی از اتاق نشیمن، چیزی دستگیرش نمیشه، میره تو راهرو و بعد هم اتاق خواب و خیلی زود با خوشحالی برمیگرده و میگه:

_"بفرما بابا! اینم عینک! مادر بجای عینک خودش برده بود اون اتاق"

باباهه عینکو میگیره و کمی برانداز میکنه و وقتی کاملا مطمئن میشه مال خودشه، صاف میره سراغ تاقچه آینه و عینکشو میذاره پشت آینه!

...و این دقیقا لحظه ایه که ما داریم ازشون خداحافظی میکنیم!

وقتی رسیدیم خونه، تا چند روز، پسرکم که این صحنه ها رو ضبط کرده بود، سر هر چیز کوچکی گیر میداد، اخماشو تو هم میکرد و می گفت:_"این وسایل منو چکارش کردین؟ حتما انداختین تو زباله ها رفت!"

بعدم لبخند شیطنت آمیزی میزد و میگفت:_"زود برام پیداش کن! کارش دارم! میخوام بذارمش پشت آینه!"...



پشت آینه

برای من یعنی راز

یعنی کودکی

خاطره

...

خاطره



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رسم بر این است

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 25 شهریور 1391-10:19 ق.ظ

...و شما ای دنیاداران بی خدا

اراده ی خداوند بر آن است

که چونان کفی بی مقدار 

خودنمایی کنید

و به سرعت از یادها بروید

و حقیقت زیبای محمدی(ص)

زنده و جاوید

برتارک هستی

صادقانه بتابد

"رسم عالم 

همین است که شما کردید:

منجیان 

محکوم می شوند

و

مرگ آفرینان

حاکم

ما

ولی

این رسم را

تغییر می دهیم"

"سیدمهدی شجاعی"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3