امروز:

هیچ!

» نوع مطلب :

مرد یک بسته نان برداشت و از مغازه دار پرسید:

_" نونا چنده آقا؟"

مغازه دار سریع گفت:

_1800

مرد خسته بود و مغازه دار، سرش شلوغ.

مرد مکثی کرد و یک بسته نان دیگر را نشان داد و با اضطراب پرسید:

_"این یکی چی؟"

مغازه دار که اجناس یک مشتری دیگر را آماده میکرد، فرز گفت:

_1500

مرد انگار سردش شده باشد، دستانش را در هم فشرد. کمی در خودش جمع شد و چیزی گفت:

_"هیچ هم نمیشود خرید"

این بار اما با خودش گفت و در خودش.


نوشته شده در : یکشنبه 30 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

غار نشینی

» نوع مطلب :

یه هفته نرفته بودیم خرید. امشب که رفتیم، کلی و نصفی سورپرایز شدیم. جاتون خالی با دیدن قیمتها یه حسی بهمون دست داد تو مایه های این که از غار در اومده باشیم و ببینیم پولمون کلا از ارزش افتاده!

گلی به گوشه ی جمال مسئولان عزیز...



نوشته شده در : شنبه 29 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

تو این دنیا...


رفت به طرف چشمه و سر و صورتش را شست و شروع کرد به جمع کردن وسایلش. و هنوز هم حرف می زد و چیزهایی می گفت بی آن که شنونده ای داشته باشد. و انگار از آن آدم هایی بود که می توانند خودشان را با خودشان سرگرم کنند و خوش بگذرانند یا از ناخوشی شان کم کنند و من این جور آدم ها را هم دیده ام. 

آدم هایی که برای خودشان حرف می زنند یا درد دل می کنند یا چیزهای بامزه می گویند حتی. یعنی همان آدم هایی که چون کم پیدا می شوند مردم گاهی بهشان می گویند دیوانه.

و اصلا کار مردم همین است که به کسی که مثل خودشان نیست بگویند دیوانه یا خیال باف یا خل یا چیزی دیگر یعنی بدتر.

دیوانه ها هم لابد برای همین است که معمولا ساکت هستند و فقط دو جور از آن ها بیش تر پیدا نمی شود: دیوانه ای که می خندد خطری ندارد، اما وای از دیوانه ای که گریه می کند، چون حتما وضعش خیلی در هم است که گریه می کند و الا کم پیش می آید که تو این دنیا چیزی را پیدا کند که ارزش گریه کردن داشته باشد...  

********

مردگان باغ سبز/محمدرضا بایرامی 


نوشته شده در : شنبه 29 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: مردم ، گریه ، خنده ، دیوانه ،

گل یخ

» نوع مطلب :


ماه اول، بیش تر به تدریس میگذره و شخصا از این بابت خیلی خسته میشم.

صبح با دهان تر رفته م مدرسه، حالا با دهان خشک برگشته م، خسته و کشته، با خودم میگم خوبه اول یه ذره بخوابم، بعد پاشم ناهار بخورم.

وارد کوچه که میشم، انگار خبریه! چند تا پسر بچه، کیفاشونو کنار کوچه انداخته ن و افتاده ن به جون هم! حالا نزن کی بزن! 

میگم:

_"به به! چه کیفای خوشگل و رنگ و وارنگی! این کیف قرمزه مال کدومتونه؟

حواس بچه ها یه ذره میاد سمت من و یقه ی همدیگه رو ول میکنن! خانمی اما اومده رد بشه، پابرهنه میدوه وسط و میگه:

_خانم! شما حرص و جوش بیخود نخور! اینا صبح تا حالا مدرسه بودند! ببین این معلما،چی تو مغز اینا کرده ن که این جوری شده ن؟!

... 

بچه ها باز دست به یقه میشن...



نوشته شده در : جمعه 28 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: کوچه ، بچه ها ، مدرسه ، کیف ، گل یخ ،

خنده های کودکی

پا به پای کودکی هایم بیا  

کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن

باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو

با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر

عاقلی را یک شب از یادت ببر

مادری از جنس باران داشتیم

در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما

قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ

ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت

خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود

ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر !

همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست

آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟

آسمان باورت مهتابی است ؟



هرکجایی شعر باران را بخوان

ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !

کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد

سادگی هایم به سویم باز گرد!


نوشته شده در : جمعه 28 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: همکلاسی ، باران ، کودکانه ،

یادگاری

» نوع مطلب :

  اگه هر کی بگه، میگم شاید اون یه جور دیگه ست! مث من نیست...حسی که من دارم، برام خیلی عزیزه و الانم اینا رو که مینویسم، به پای گلایه نذارین...

اگه هر چی بگم، نمیگم دروغه ولی از ته دلم نیست...حرف میزنما! شوخی خنده م راه میندازم، ولی حرف آخرم یه چیز دیگه ست! 

بگم دلم گرفته، بگم صبح اول روز پا شدم رفتم یه سی دی مرثیه خوانی بوشهری پیدا کرده م و نشستم به گوش کردن، براتون قابل درکه؟...

هر چی گفتم و به هر دری زدم، دیدم دلم آروم نمیشه ...اما این مرثیه های قدیمی منو برد تو عالم دیگه ای...

اون وقتا که قدم قد نمیداد ببینم کی می خونه و هیأتیا کی هستند و از کجا اومده ن و فقط اونو میدیدم که چادرش تو صورتش بود و ...وقتی روضه تموم میشد، میدیدم صورتش انقد سرخ و برافروخته ست که انگار یه حموم طولانی و داغ کرده!

بعدهام از وقتی یه چیزایی تو زندگیم فهمیدم، یه همچین حس و حالتی رو که من الان دارم، تو حرکات و سکناتش میدیدم:

اونم همین جوری بود! همچین روزایی...حال و هوای دلش عوض میشد...بیقرار بود...بی اختیار میرفت استقبال محرم...

یادگاریه...دوسش دارم، 

...


نوشته شده در : پنجشنبه 27 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: اشک ، دل ، محرم ، یادگاری ،

انتخاب


معلم گفت:

_"مثل بچه ی آدم  رفتار کن"

اما نگفت مثل هابیل

یا

مثل قابیل؟!


نوشته شده در : پنجشنبه 27 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: هابیل ، قابیل ، انتخاب ،

دامن اطلس

» نوع مطلب :


پشت بام ها

تازه کاهگل شده است

بوی کاهگل تر

حالت را جا می آورد

آسمان

لحظه به لحظه

ابری و آفتابی میشود

دخترکان قالی باف

حالا

با آن پیراهن های چین چین و رنگی

توی ایوان

و روی پشت بام

مشغول دانه کردن انارند

بوی پوست انار تر

و رنگ سرخش روی دستان دخترکان

دهانت را

آب می اندازد

آرامش کوچه ها

آن قدر هست

که صدای لالایی زن همسایه با تو همراه شود

و دلت برای یک خواب ظهر پاییزی 

لک بزند

از هر کوچه ای که بگذری

خانه به خانه

عطر آبگوشت تازه

با صدای شانه زدن قالی بافان

از پنجره 

به بیرون

سرک می کشد

زن همسایه 

توی ایوان

زیر گرمای دلچسب آفتاب

لباس های دخترکش را

عوض می کند

و زمزمه می کند:

" دختر دارم سیب گلابی

خیمه میزنه کنج مهتابی

شا بیاد

بش نمیدم

پادشا  بیاد

بش نمیدم

کس بیاد که کس باشه

دامن قباش 

اطلس باشه"


*یاد روزهای نوجوانی*


نوشته شده در : چهارشنبه 26 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: دختر ، دامن ، اطلس ، کویر ، کاهگل ،

خانم سیاله

» نوع مطلب :

همسرم دنبال یه جای پارک میگرده. میگم:

_همین جا که جا هست!

میگه:

_"یه نگاه به این ماشین بنداز! کافیه یه ذره بهش اشاره کنیم، ماشینمون که سهله، اگه همه ی ندار و ندارمونو بذاریم رو ماشین و بدیم به اینا، یر به یر نمیشیم!"

من فقظ نگاه میکنم، همسرم میگه:

_"ینی چی نداره! ینی همین! ما باید فاصله رو رعایت کنیم! فاصله ی طبقاتی!"

بعدم یه نگاه به اون ماشین لوکس میکنه و میگه:

_"صفا اوردی عروس خانوم!"

پی نوشت 1: این خودرو

گران ترین پورشه ای است

که بهار 1391وارد ایران شده است( صفای قدمت خانومی!...)

پی نوشت2: بچه که بودیم یه نفر که یهو یه چیز خیلی گرون قیمت میخرید، میگفتند:

چه عیبی داره؟

حتما خانمش قالی بافته، اینو خریده ن!

پی نوشت 3:

خواهر زاده م  با هیجان میگه:

"مامان! هنوزم نمیخواین یه پرده واسه این خونه بخرین؟

خانم صدف(مادر دوستم) واسه خونه شون پرده زده ن ...صد هزار تومن!!!"

خواهرم میگه:

مادر! بمیرم برات! اون  خانمو به اسمش نگاه کن:

*خانم صدف* 

اما من چی؟

من خانم *سیاله*(1) هم نیستم!

*************

(1)سیاله بر وزن پیاله: سنگ هایی که ارزش خاصی ندارند.


نوشته شده در : چهارشنبه 26 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: فاصله طبقاتی ، صدف ، سیاله ،

خیال


منتظرم

بی آن که توقعی داشته باشم 

کسی حالم را بپرسد

هنوز هم گاه و بیگاه

کنار پنجره می آیم

گوش می سپارم

شاید صدای تو را بشنوم

که صدایم می کنی

لحظه ای نگاه می کنم

شاید 

در گشوده شود

و بیایی

...

گاهی صدای باد

خیالاتی ام میکند

نمی دانم چرا

هر لحظه منتظرم

پیکی از جانب تو برسد؟!

من

این خیال شیرین را

از کجا برای دلم

دست و پا کردم؟!


نوشته شده در : سه شنبه 25 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: نگاه ، پنجره ، خیال ،
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو