تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب آبان 1391
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

پیرمرد

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 30 آبان 1391-01:22 ب.ظ

پارسال  تو تکیه، پیرمردی رو دیدم، لباساش کهنه بود  و یه جوری که انگار حتی مال خودش نبوده ... لباساش واسه ش بزرگ بود.

یه گوشه ایستاده بود، هر هیأتی که می اومد تو تکیه، یه قدم می اومد جلو و انگار که خجالت بکشه تو صف جمعیت باشه، همون گوشه، سینه میزد، با هیأت زنجیر زنی با هیأت سینه زنی... تو حال خودش بود...

چند روزی که ما رفتیم تکیه، هر روز دیدمش. ..هیأت که تموم میشد، سرشو مینداخت پایین و راهی میشد...

یعنی امسالم می تونه بیاد هیأت؟!



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روز واقعه

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 30 آبان 1391-08:27 ق.ظ

   
 
18 سال از نمایش فیلم روز واقعه گذشت!
 
سکوت سینما در مواجهه با واقعه ی کربلا

قدس انلاین-قاانی- تعطیلی سینماها از عصر جمعه 3 آذر ماه تا عصر سه‌شنبه 8 آذر ماه این مساله را دوباره آشکار می سازد که سینمای ایران آنچنان که باید به این مناسبت مذهبی که جایگاهی تعیین‌کننده در اعتقادات ملت ما دارد نتوانسته بپردازد .

به گزارش قدس انلاین حبیب کاوش سخنگوی شورای صنفی نمایش از تعطیلی سینماها در ایام سوگواری امام حسین(ع) از عصر جمعه 3 آذر ماه تا عصر سه‌شنبه 8 آذر ماه خبر داد اتفاقی که هرساله در حال رخ دادن است وتلاشی برای رفع این خلا دیده نمی شود.

معلوم نیست سینما قرار است تا کی نسبت به واقعه کربلا سکوت کند وبا تعطیلی نسبت به ان واکنش نشان دهد سکوتی که شاید ارام ارام باعث سوء استفاده سینماگران غیر مسلمان قرار بگیرد انها از دریچه نگاه خود راوی این واقعه عظیم شوند که بی شک نتیجه وهدف چنین نگاهی معلوم و مشخص است همانطور که در دیگر رویدادها چنین مساله ای به اثبات رسیده است.

ساخت انگشت شمار فیلمها با موضوع واقعه کربلا این سوال را مطرح می سازد که چرا پروسه تولید و پخش فیلم های مذهبی در ایران طولانی مدت و ناامیدکننده است در حالیکه در دیگر ژانرها چند هفته ای نیز یک فیلم تمامی مراحل ساختش را طی می کند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دستمو بگیر!...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 29 آبان 1391-02:30 ب.ظ

این اواخر بهش میگفتند عصا دستت بگیر. قبول نمیکرد. اگه یه پله غریبه تر بودند، بهش برمیخورد و ازشون دلگیر میشد.

تا این که یکی از دوستان صحراییش، اومد دیدنش و گفت:  

_آقامسلم! من رفته م کربلا، حالام خودم اومدم دیدنت، توقعی به شما نداشتم، چون میدونستم پاهات درد میکنه، این عصا رو هم نزدیک حرم اباالفضل به نیت شما خریده م.

باورمون نمیشدکه بابا قبول کرد، هر چند هیچ وقت دستش نگرفت. 

وقتی سکته کرد و تو بیمارستان بستری شد... رفتم دم در، برادرم و اشکای بیصداشو که دیدم، آتیش گرفتم...رفتم سراغ اتاق بابا...

دم پاییاش بود و این عصا...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بازی گردان ناپیدا

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 29 آبان 1391-08:43 ق.ظ


پرده ی اول:

آدم نتونه زبونشو نگه داره، بلا سرش میاد: 

یه روز بچه های کلاس منو برده بودند نمیدونم آزمون آمادگی دفاعی چی؟ برنامه شونم یه جوری بود که مدیر محترم فرمودند هماهنگه و ما نمیتونیم مخالفت کنیم!

بچه ها رو بردند و من عوض این که برم یه پاکت تخمه ای چیزی بخرم بشینم به تخمه شکستن یا چه میدونم برم بیرون یه دوری بزنم و چارتا خورده ریز خرید کنم، در اومدم به مدیر گفتم:

_بچه ها رفته ن، من این زنگ بیکارم، امری باشه در خدمتم!

مدیر محترمم نه گذاشت و نه ورداشت، گفت:

_"قربون دستت، یه دستی به سر و روی کتابخونه مون بکش!"

بعدم کلید داد دستم و من راهی طبقه بالا و کتابخونه شدم. داستانش مفصله که من به جای کتابخونه با چی مواجه شدم؟ خداییش کلی کتاب هنوز از کارتون در نیومده بود و دست به هر جا میزدی، طوفان به پا میشد...

منم که end وجدان! اون روز کم مونده بود از خستگی همون جا جان به جان آفرین تسلیم کنم. زنگ تفریح یه نفر نگفت فلانی چرا نیومد دفتر؟ اصن مرد، زنده ست؟ هیچ!

القصه: کتابخونه درست کردم مامان!

یه تشکر خشک و خالی که ازم نشد، هیچ، از فرداش بچه ها رو خبر کردم که چه کتابایی تو کتابخونه هست و آی خونه دار و بچه دار، زنبیلو وردار و بیار کتاب خونه...

حالا ببینین چی شد؟ 

_خانم مدیر! میخواستیم بریم کتابخونه، درش قفله ظاهرا!

_بله، کلیدش اون جاس! تو قندون کهنه هه! نیس؟ اون جاس، تو فایل وسطی! نیس؟ این ورش، کنار لیست معلما، تو جا کلیدی! نیس؟...آهان! دست خانم پرورشیتونه! بیا عزیزم! این شماره موبایلشه رفته اداره، زنگش بزن، ببین کلیدو کجا گذاشته؟

_جواب نمیده خانوم!

_حتما جلسه داره، سایلنته، فعلا برو کلاس، زنگ خورد...

و این قصه ی کلید و قندون و پرورشی همچنان ادامه دارد...

پ.ن:

(۳) بنابر اظهار «مسؤول كتابخانه»، كتابخانه ها بسته به میزان امكاناتشان به هشت درجه، رتبه بندی می شود و مخزن یك كتابخانه ی استاندارد باید تحت شبكه باشد. بنابر همین اظهار، «كتابخانه ی عمومی پارك شهر»، تنها كتابخانه ی درجه ی یك تهران است و مخزن همین كتابخانه نیز تحت شبكه نیست.

به نقل از: http://taliei.blogfa.com/


پرده ی دوم:

گیم اومده! "گیم" جدید، game player فوق العاده! خرید اینترنتی، پرداخت هزینه ها هنگام تحویل، انتخاب از طریق ارسال با پست سفارشی یا پیشتاز

دریافت کد رهگیری جهت تعقیب مرسوله از طریق پرتال پست جمهوری اسلامی ایران

لحظه به لحظه بچه ت منتظره این بسته به دستش برسه:

مرسوله وارد منطقه 17 پستی تهران شد: ساعت...تاریخ ...

مرسوله از تهران خارج شد: ساعت ...تاریخ ...

مرسوله وارد استان ... شد: تاریخ و ساعت ...

از استان خارج و به شهرستان ... وارد شد. نام موزع پستی...نام و نمونه امضای الکترونیک تحویل گیرنده ی باجه ی شهرستان به همراه ساعت و تاریخ...

غروب همون روز:

_الو! سلام! بله...داره نصب میشه، معرکه ست...باورت نمیشه! چی درست کرده ن خداییش!!! ...

موقع خواب:

_مامان! بابا! قول میدم صبح، حتی زودتر از امروز بیدار شم، فقط تو رو خدا اجازه بدین امشب یه ذره بازی کنم، هم جدیده، هم کولاک! بازی نکنم، نمیتونم بخوابم...

صبح سر صبحانه:

_چشم! چشم! مدرسه و صبحانه رو حواسم هس، فقط یه بار دیگه فضای این بازی رو ببینم! واقعا که آدم کیف میکنه! بابا ای والله...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صدامو داری؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 28 آبان 1391-11:01 ق.ظ

همبازی! هم محلی! همسایه!

آی!

احمدلاغر آروم بی سر و صدا!

اومدم محله تون!

یه کوچه جلوتر سراغ خونه تونو میگیرم، 

نمیشناسنت احمد!

بهشون بگم کتابات هنوز دست مامانه که داشتی جلد میگرفتی، پا شدی رفتی؟

بهشون بگم دو سال 

چقدر واسه پیداشدن پیکرت نذر کردند که مادرت میگفت خدا از سرم بگذره، انقد نذر کرده م که خودمم دیگه سر در نمیارم ...؟

نمیشناسنت احمد!

اصلا انگار همچین اسمی به گوششون نخورده. 

میگن نداریم همچین کسی رو، مگه این که تازه اومده باشن تو این محل!


هیأت قاسم ابن الحسن داره آماده میشه 

قاب عکست دست بچه های شیطون محله ست و جلوی هیأت، ناهوا این طرف و اون طرف میدوند...

بچه ها نمیشناسنت احمد!

*******

تقدیم به همبازی دوران خردسالی ام



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آپدیت!

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 27 آبان 1391-02:48 ب.ظ

خوشم میاد که اداره مون آپدیته:

اس ام اس میزنن به آدم:

 مرحله ی سوم ثبت نام

  سفر به قشم و کیش

...

برنامه ی ددر!

   اونم دقیقا روز دوم محرم!

   اونم با این وعض! اقتصادی اروپا...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دعایم کن...

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 27 آبان 1391-09:30 ق.ظ


از وقتی كه، به‌گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده‌ایم، و به مقبره‌داری شهیدان پرداخته‌ایم، مرگ سیاه را ناچار گردن نهاده‌ایم» و از هنگامی كه به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی كه به‌جای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س) بودن، یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شده‌اند و بس، در عزای همیشگی مانده‌ایم! 

چه هوشیارانه دگرگون كرده‌اند پیام حسین (ع) را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را، پیامی كه خطاب به همه انسانهاست. 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عصر عاشقان

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 26 آبان 1391-10:06 ب.ظ


هیچ  عصری نیست که عصر عاشقان صادق نباشد

فقط تعدادشان کم است

که همیشه ی خدا

کم بوده است

*****

تصویر تکاندهنده: جسد کودک‌ فلسطینی در آغوش هنیه (18+)

پایگاه خبری انتخاب




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زمین چقدر...

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 26 آبان 1391-04:02 ب.ظ


به آسمان که رسیدند

             

                 رو به ما گفتند:

                        

                             زمین چقدر حقیر است


                                                      آی خاکی ها!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه ی حسینی های شهر...

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 25 آبان 1391-08:06 ق.ظ

 

وارد مغازه که شدیم به احترام بلند شد. مثل دفعه ی قبل. بعد از سلام و احوال پرسی تعارف کرد روی صندلی بنشینیم. گفتیم بی زحمت دو دست از این ماست خوری ها برامون بیارین!

در گاو صندوقشو باز کرد، یه پیش دستی آبنبات درآورد و با لبخند گفت: 

_"بچه همراهتونه، بفرمایین آبنبات! کاسه ماست خوری همین جاست، میارم خدمتتون."

قیمت که پرسیدیم، گفت: دعوامون نمیشه، شما جنس رو پسند کنین...

گفتیم آخه چند ماه پیش از همین کاسه ها بردیم جنس خوبی داشته اومدیم بازم ببریم.

از تو گاو صندوق، دفتر حسابشو بیرون میاره، خطاب به همسرم میگه: شما آقای...؟

_ حسینی هستم جناب!

(یادم میاد دفعه ی قبلم که بخاطر ماست خوری اسم ما رو تو دفترش نوشت، تعجب کرده بودیم)

چشماش از شادی برق میزنه! کم مونده بیاد جلو، همسرمو بغل کنه و ببوسه! عینکشو جابجا میکنه و میگه:

_"آقای حسینی! چقدر دنبالتون گشتم!"

من و همسرم نگاهی به همدیگه میکنیم و هر دو فکر میکنیم حتما اشتباهی پیش اومده، ولی مغازه دار تو دفترش اون صفحه ای رو میاره که دفعه ی قبل اسم و خرید ما رو توش نوشته: 

_"خودشه! آقا! خدا منو دوست داشت که امروز شما رو دیدم!"

شادی یه بچه ی پنج ساله رو تو چشماش میبینم!... دفترو میذاره رو میزش و میگه:

_"آقا! سری قبل که تشریف بردین متوجه شدم 100 تومن اضافی ازتون گرفته م، گفتم شاید خودتون متوجه بشین و بیاین سراغم، خبری نشد، منم که شما رو نمیشناختم، دفتر تلفن شهری رو ورداشتم به تمام حسینی های شهر زنگ زدم، بلکه شما رو پیدا کنم و از دین شما آزاد بشم."

من و همسرم هم زبون میگیم: فامیلی ما یه پسوندم داره! ولی آخه این پول که اصن ارزشی نداره که انقد خودتونو تو زحمت بندازین!

مغازه دار میگه:

_" اون تلمبه ی نفت رو میبینین؟ گذاشتمش جلوی دید، مبادا یادم بره! یه روز یه خانم روستایی اومد یه بخاری برای جهیزیه ی دخترش خرید، از بس میترسید مینی بوس روستاشون بره و جا بمونه، عجله کرد و این تلمبه رو جا گذاشت، تا حالا چندین و چند بار رفته م ایستگاه مینی بوسای روستاهای اطراف، بلکه ببینمش و این امانتی رو تحویلش بدم! نمیدونم کجا دنبالش بگردم؟"

اون روز نمیدونستیم مغازه دار،مسول هیأت بازاره... 


پ.ن :* گاه گاهی به یادت غزلی می خوانم

                      تا نگویی که دلم غافل از آن عهد و وفاست *



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6