تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب آذر 1391
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

میلاد و کمی یلدا

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 30 آذر 1391-10:34 ق.ظ

به بهانه ی تولد حضرت امام موسی کاظم علیه السلام 

و

کمی یلدا

تقدیم میشود:


عمو رمضون وقتی سالی به سالی مهمون دعوت میکنه خونه ش یا بهتره بگم مهمونا خودشونو تو حلقش میکنن، خداییش تو پذیرایی و خوش و بش با مهموناش سنگ تموم میذاره، اما گاهی هم یه کارایی میکنه که نمیتونی بفهمی شوخی بوده یا جدّی؟! 

مثلا برای آجیل، رفته یه ذره پسته و بادوم ورداشته با کلی تخمه آفتابگردون و نخودچی کشمش مخلوط کرده، گذاشته جلوی مهمونا! هی م تعارف کرده که بفرمایین تو رو خدا! ناقابله، بفرمایین!

ولی وقتی همه ی مهمونا دست به آجیل میرسونن و مشغول میشن، یهو عمو رمضون غیبش مسزنه! رفته دستشویی؟ رفته تو حیاط یه سیگار دود کنه؟ نکنه دوباره قلبش درد گرفته؟!...

خانمش میره میبینه تو آشپزخونه، کز کرده نشسته! میگه چرا این جا نشستی؟ مهمون داریم، زشته به خدا!

عمو رمضون میگه:

ندیدی چه جوری انگشت لای آجیلا میکنن؟! اینا دنبال پسته میگردن! یه ذره فکرشو نمیکنن! هی پسته میشکنن! این صدای چلق چلوق پسته شکستن که میاد، انگاری یه نفر این قلب منو قلمبه میکنه دیگه نفسم بالا نمیاد! یه ذره دیگه اون جا بشینم، سکته رو زده م!

مهمونی که یه ذره طول میکشه، عمو رمضون هی به ساعت نگاه میکنه. آخرش ازش میپرسن:

_عمو! جایی کاری دارین؟

میگه نه! نه که امروز عصری نخوابیدم، نمیدونم چرا ساعت یازده خوابم گرفته یهو؟!

مهمونا که عمو رمضونو خیلی دوسش دارن، میدونن وقتی خوابش بگیره دیگه حال و حوصله ی شوخی خنده نداره و مهمونی کلا سوت و کور میشه. پا میشن روونه ی خونه هاشون میشن.

همه که رفتند، خانمش میبینه عمو رمضون داره به ساعت دیواری ور میره! میپرسه: باتریش تموم شد؟

عمو رمضون با خنده ی پیروز مندانه ای میگه:

_نه خانم! دارم تنظیمش میکنم، قبل از مهمونی من این ساعتو چهل دقیقه کشیدم جلو! و گر نه اینا حالا حالاها نمیرفتن که...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چشمه ی فریاد

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 30 آذر 1391-09:46 ق.ظ



دلم گرفته ازین روزها دلم تنگ است  میـان ما و رسیدن، هـزار فرسنگ است 

مرا گشایش چنـدین دریچه کافــی نیست  هـزار عرصه برای پریـــدنم تنگ است

اسیــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود   فـرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سر کنـد اینـجا ترانه ی خود را   دلی که با تپـش عشق او همـاهنگ است 

هـزار چشـــمه ی فریاد در دلـم جوشید  چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است 

مـرا به زاویه ی بـاغ عشق مهمان کـن  در این هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داریم اصن؟!

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 30 آذر 1391-07:20 ق.ظ



پیش‌فروش میوه شب عید + قیمت

رییس اتحادیه ملی محصولات کشاورزی از آمادگی برای پیش‌فروش سیب‌های ذخیره‌سازی شده شب عید به قیمت کیلویی 1470 تومان خبر داد و گفت:

با توجه به میزان تولید پرتقال امسال هیچ نیازی به واردات این محصول نداریم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

با وفا

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 29 آذر 1391-03:57 ب.ظ


رضا – کلاس چهارم

من همیشه با خودم فکر می کردم که آیا جایی هست که من در ان جا درس بخوانم و آن جا از ۳ کلاس بیشتر نباشد و معلم کم داشته باشد و در جایی باشد که آن محله معتادین باشد و چیزهایی که داشته باشد مانند دست شویی که یک عدد باشد هم برای معلمان و هم برای شاگردان و میز برای معلمان نداشته باشد و معلمان بیایند در ان جا خیریه درس بدهند و حقوق نگیرند و برای شاگردان سبد خانوار درست کنند و در آن جا هم مهاجرین درس بخوانند بدون اینکه شناسنامه داشته باشند و هم ایرانی ها و صندلی کافی برای برگزاری جشن و مراسمی نداشته باشند و برود از جایی دیگر بگیرند و جایی برای مطالعه کتاب نداشته باشد سالن سرپوشیده برای ورزش شاگردان نداشته باشد و دختران هم در داخل مدرسه ورزش کنند و هر درس در یک هفته یک جلسه باشد و ان هم برای ۳ ساعت باشد و با نظم باشد و مثل مدرسه های دیگر بچه ها صف ببندند و من حالا در آن جا درس می خوانم که دست شویی معلم ها و شاگردها یکی است و ۳ کلاس بیشتر ندارد و در دو وقت برای شاگردان درس می دهند و هم برای دبستان و راهنمایی درس می خوانند و در محله ای واقع شده که همه فکر می کنند این محله خراب است و جای خوبی نیست ولی این طور نیست من فکر میکنم که در جایی خوبی واقع شده است.که در انجا معتاد زیاد است و شاگردان آن معتادین را می بینند که اگر در آینده کسی به آن ها گفت بیا تریاک بکشیم بگویید نه و این یک افتخار است برای کسی که از این جا تن سالم می برد و آن معتادین را که می بینند برای آنها درس عبرت می اموزند…

با تشکر زیاد از خانم بشیری و آقای بشیری و معلم های باوفا

متاسفانه امکان انتشار تمام انشاها را نداریم ( به دلیل تعداد و حجم زیاد) و فقط قسمت هایی را بدون هیچ تغییر املایی و انشایی در اینجا میگذاریم./ مدیریت مؤسسه

****

منبع مطلب:www.mehrhouse.com




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برف و شیره

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 29 آذر 1391-10:05 ق.ظ

  

 این فصل سال که میشد، ما یه مشکل عمده داشتیم اونم این بود که بابا چون کشاورز بود، بیشتر فصل زمستون تو خونه می موند! ما هزارجورشیطنت کاری داشتیم و بابا تنها مانع کارامون بود.

مثلا وقتی بابا برای کرسی یه منقل حسابی چاق میکرد و چند تا پوست گردو یا پوست انار هم مینداخت قاطی هیزما و زغالا که بوی تند دود و دمشو بگیره، ما تمام فکر و ذکرمون این بود که کی بابا این منقلو میذاره زیر کرسی و خودش زیر لحاف کرسی، فرو میره تا گردن و خوابش میبره؟

می خواستیم بریم تا آتیشا سر حاله، چند تا شلغم و سیب زمینی ریزه میزه، گوشه ی منقل زیر آتیش کنیم، روشو با خاکسترحسابی بپوشونیم و هزار بار بهش سر بزنیم و آخرش هم نیم پز درش بیاریم و از هول بابا، جویده و نجویده، داغ داغ قورتش بدیم! بابا نمیذاشت! هی می گفت ببین کی شما این خونه و زندگی و جلّ و پلاس ما رو به آتیش میکشین؟!

می خواستیم زیر لحاف کرسی، لم بدیم و انقد به پاهای همدیگه لگد بزنیم تا بالاخره پای یکی به منقل داغ بچسبه و طرف مقابلش کیف کنه! بابا نمیذاشت و هی میگفت شما چرا قرار نمیگیرین؟ فلفل خوردین نکنه!

میخواستیم بریم بالای کرسی و ورجه وورجه کنیم، بابا میگفت این کرسی همین جوری هم لق میزنه، شده عین گهواره!

همه ی اینا یه طرف، روزای برفی یه طرف! برف که می اومد خصوصا اگه روز تعطیل بود و مدرسه نداشتیم، روزی صد بار از اتاق میزدیم بیرون و بابا از زیر لحاف با چشمای بسته میگفت:

_کجا؟ نکنه بازم دستشوییت گرفته؟! دو دقیقه نشده که رفتی دستشویی!

حق با بابا بود! آخه دستشویی تنها مجوز ما برای خروج از اتاق و زیر کرسی بود. برف عجیب وسوسه مون میکرد که از اتاق بزنیم بریم، ولی بابا خوابش نمیبرد که ما بتونیم بریم تو برفا! چشاش بسته بود و کلاهشم یه وری اومده بود تا روی دماغش، گاهی حتی خرّ و پفم میکرد، ولی کافی بود یکی دست به دستگیره در اتاق بزنه، فوری چشاشو وامیکرد و میپرسید: کجا رفت؟ و اگه میفهمید یکی رفته سراغ برفای حیاط، پا میشد پارو ور میداشت و سه سوت، کلّ برفای ایوونو زیر و رو میکرد!

بابا بیخود این کارو نمیکرد. میدونست ما میریم برفا رو مشت میکنیم و میخوریم، این جوری میکرد که از ریخت بیفته و گلی ولی بشه، ما نخوریم! میگفت: اینم ارده و شیره(1)! قشنگ قاطی کردم براتون، حالا برین بخورین!

وقتی هم التماسش میکردیم که بابا! همه ی بچه ها برف میارن تو اتاق، برف و شیره(2) میخورن، تو رو خدا بذار ما هم بریم یه ذره برف بخوریم، میگفت:

_ اونا سرشون نمیشه! برف اولو نباید خورد! برف اول سگه! برف دوم، برف گربه ست، کثیفه، صبر کنین تا خودم بهتون بگم کدوم برف خوردنیه؟

ولی اگه اون سال ده بارم برف می اومد، نمیشد منتظر مجوز بابا موند، بابا هیچ وقت دوست نداشت ما برف بخوریم.

ما تو هر دستشویی رفتن و برگشتن، تا جایی که دستمون میرسید و سر راهمون بود، برفای لبه ی حوض یا روی لوله و شیر آبو مشت میکردیم و یواشکی میخوردیم و دستای سرخ و یخ کرده مونو محکم میبستیم تا برسیم زیر کرسی، گرمشون کنیم.

اما تا برف تو حیاط و روی دیوارها بود، جرأت نداشتیم یه سرفه بکنیم، تا سرفه میکردیم، بابا به ننه عذرا میگفت: برف خورده، سینه ش چاییده! 

ننه عذرا میگفت تا یکی تون سرفه میکنه، بند دل بابا پاره میشه...

 پی نوشت:

(1) ارده عصاره ی کنجد است که در کویر، در پاییز و زمستان، آن را شیره ی انگور مخلوط میکنند و با نان و گاهی به همراه ماست مصرف میکنند. این معجون، بسیار انرژی بخش است و پزشکان، مفید بودن ارده برای قلب را تأیید میکنند.

(2)شیره ی انگور را با برف مخلوط میکردند و تا برف آب نشده بود، این معجون را میخوردند.



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

موضوع انشا: مادر

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 29 آذر 1391-10:02 ق.ظ



انشای دانش آموزی از مؤسسه ی حمایتی "خانه ی مهر کودک"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صداقت وزیر!!!

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 29 آذر 1391-08:50 ق.ظ

افشاگری نجف زاده درباره صداقت وزیر محبوب!

کد خبر: ۱۳۵۷۳۸
۲۸ آذر ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۸
کامران نجف زاده خبرنگار در وبلاگ خود نوشته است:

در زندگی خبرنگاری روزهایی هست که فراموش نمی شود.گاهی خاطره ها چیزهای مزخرفی هستند. وقتی مستند نرگس را می ساختیم که حکایت پردرد بچه های سوخته روستایی دور بود، متوجه شدیم که با گذشت چند سال هنوز دیه آنها را پرداخت نکرده اند.

تماس گرفتم با دفتر وزیر.با روابط عمومی.چند روز آنها مارا پیچاندند وما به خود پیچیدیم. گفتند وزیر وقت ندارد و این برایم خیلی خنده دار بود. من می دانستم حتی آنهایی که سر پیچ جاده مدرسه جلوی ما را گرفتند که چرا اینجا آمدید و یکساعت و نیم نرگس و دوستانش را که امتحان هم داشتند معطل کردند از طبقه چهارم ساختمان سپهبد قرنی،ارشاد می شدند!

بالاخره قرار با وزیر جور شد.تا وارد اتاق مصاحبه شد گفت:"همین کارها را کردی که از فرانسه اخراجت کردند"... کمی مکث کردم و لبخند زدم.گفتم خسته نباشید آقای وزیر...بازگفت:"برای چی نبش قبر می کنی؟!".


دیدم ممکن است قاط بزند .زود میکروفن یقه ای را گرفتم دستم و رفتم روی پیراهنش نصب کنم.در همان حال گفتم: "آقای وزیر اول اینکه سالها گذشته و شما اگر لااقل پیگیر دیه این دختر بچه ها بودید دیگر نیازی به این قایم موشک بازی نبود.گفتم باز هم در مدارس ما بخاری های نفتی هست و باز امکان فاجعه می رود"...
وزیر گفت: "دیه آنها بزودی پرداخت می شود".گفت:" تمام بخاری های نفتی را جمع کردیم". گفتم: تمام تمامشان را؟گفت:" بله".

مصاحبه تمام شد.. آقای وزیر بعد از پخش مستند واحد مرکزی خبر در مصاحبه با روزنامه همشهری گفت: کاری که آن مستند علیه آموزش و پرورش کرد صدای امریکا هم نکرد!!! 


آدینه:

به نظر شما معلم به دانش آموزان چی میگه؟ (چند گزینه جهت راهنمایی ارائه میشه):

1_بچه ها! همان طور که میبینید بخاری از ترس، خودش را باخته است. (گلاب به روتون)

2_بچه ها! همه چیز آماده ست، میریم که داشته باشیم یه مانور آتش سوزی را. 

3_ بچه ها! شما مث این بخاری نفتی ها نباشین که انقد آبروریزی در آورده ن!

پاسخ خای شما پست خواهد شد. لطفا شرکت کنید.

*****

یه خبر جدید:

محکومیت قطعی 5 مدیر آموزش و پرورش گیلان 

به جرم اختلاس  

منبع مطالب: فرارو




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تالار دادا

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 28 آذر 1391-11:30 ق.ظ


خاله اقدس تند و تند بچه می زایید و فکر ما رو نمی کرد که انقد این بچه ها رو بغل میکنیم و میبریم تو کوچه دورمی زنیم، خسته میشیم و از بازی کردنم می افتیم!      

من و مجیده(بچه ی دوم خاله اقدس)، یه راه تازه یاد گرفته بودیم:

هر روز عصر، بعد از تموم شدن قالی بافی، میرفتیم بقالیای دور و بر، بیسکویت و تخمه میخریدیم و راهی دروازه* میشدیم. پدر مجیده(دادا)، میوه فروش بود ولی چون هنوزمغازه ای از خودش نداشت، با چار تا چوب و یه سری جعبه های چوبی سیب و پرتغال، یه سر پناهی برای خودش درست کرده بود که ما بهش میگفتیم تالار دادا.

عصر که میشد، من و مجیده جیم میشدیم و میرفتیم تالار دادا که عصرها تعطیل بود و جون میداد اون جا بنشینی، تخمه و بیسکویت بخوری و رفت و آمد تک و توک ماشینای توی خیابونو تماشا کنی.

اما تا می خواستیم راه بیفتیم، خاله اقدس شروع میکرد از غریبی بچه کوچیکه(سعید) کفتن:

_بچه م پوسید کنج این قالی باف خونه! گناه داره بخدا! بچه م هیچ جا نمیره! یه ذره بغلش کنین ببریدش دروازه، دو تا ماشین ببینه، دلش دل دیگه ای بشه!

انقدم اینا رو با عجز و لابه میگفت که دل سنگم آب میشد. من و مجیده تسلیم میشدیم و سعیدو که سرخ و سفی بود و موهای قهوه ای داشت،  برمیداشتیم، کهنه شو عوض بدل میکردیم که تا میریم دروازه برگردیم، بهمون نم پس نده، بعدم من و مجیده نوبتی سعید و خوراکیارو، تا دروازه میبردیم.

خاله اقدس ولی ول کن ماجرا نبود. سعیدم ماشاالله هزار الله اکبر خپل شده بود و نفس من و مجیده می برّید تا دروازه ببریمش، اونم چه جوری؟ یه وقت تا اون جا میبردیمش، هنوز نرسیده، خان پسر گشنه ش بود و شیر می خواست! حالا باید سر و ته می کردیم و برمیگشتیم سعیدو تحویل خاله اقدس میدادیم. اون وقت دیگه خاله اقدس میگفت:

_حالا دیگه شب میشه، نرین دروازه، ماشین میزنه، چلاقتون میکنه.

ما دیدیم نه! تا کی میتونیم این وضعو ادامه بدیم؟ این از سعید که روز به روز خپل تر و سنگین تر میشه، اینم از خاله اقدس که جونش برای این بچه در میره.

فکرامونو سر هم کردیم و یادمون اومد سعید از کرک قالی بدش میاد. رفتیم یه مشت کرک قالی رو برداشتیم، قشنگ گوله ش کردیم و دور از چشم خاله اقدس، فوتش کردیم تو دست و بال سعید! بچه انگار مار گزیدش! نمی دونین چه گریه ای میکرد! 

خاله اقدس سر رسید و گفت: 

_حتما مخ بچه رو زدین زمین!

من و مجیده م خودمونو به موش مردگی زدیم و قسم و آیه که ما اصلا بغلش نکردیم که بخواد بیفته و کله ش بخوره زمین!

البته نقطه ضعف سعیدو پیدا کرده بودیم بدجور! دو سه بار که این کارو تکرار کردیم، دیگه جلوی خاله اقدس هر چه بغلمونو وامیکردیم و به سعید می گفتیم بدو بریم دد، سعید وحشت زده، چهار دست و پا میدوید توبغل خاله اقدس و بهش میچسبید...

******

*دروازه: میگفتند در قدیم، یمکی از دروازه هاش شهر، همین ورودی محله ی ما بوده است.



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طنز/ گفتگو با زورگیر دستگیرشده+توضیحات یک مسئول+گزارش مردمی

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 28 آذر 1391-09:26 ق.ظ



(پخش موسیقی)
زورگیر پشت به دوربین:

من اول از نیروها تشکر می کنم که به این سرعت ما رو گرفتن. دست شون درد نکنه. من البته از مردم عزیز گله دارم که واقعا ما رو بی حیثیت کردن با این عابر بانک ها و کم پولی و...

روز حادثه من فکر نمی کردم که اینطوری بشه! من حواسم به دوربین نبود!

- قمه رو از کجا اورده بودی؟
- از اون ور آب. اینجا هرچی گشتیم چیزی پیدا نکردیم!

****

(پخش موسیقی)

مجری: آقای مسئول خیلی خوش آمدید. چی شد که اینقدر سریع همه چیز پیگیری و به نتیجه رسید واقعا اینترپل هم چنین رکوردی نزده!
مقام مسئول: به هر حال ما در خدمت مردم هستیم و نگران امنیت و آرامش مردم. در ضمن هر کسی که مورد زورگیری قرار گرفته، به ما مراجعه کنه چرا که دایره ویژه ای تشکیل دادیم که در کمتر از 48 ساعت مجرم ها رو به سزای عمل شون می رسونیم البته اگر فیلم زورگیری در دست باشه، خیلی بهتره.
مجری: ممنونم مقام مسئول با هم یک گزارش مردمی ببینیم تا من جمع بندی کنم.

****

(کلانتری ویژه زورگیری)
خبرنگار: چی شده خانم؟
دختری با چهره خندان: هیچی همه دار و ندارمو بردن.
- چرا می خندین پس؟
- آخه فیلم شونو گرفتم و الان بهم گفتن تا عصری خودشونم می گیرن!
خبرنگار: شما چرا اینجا هستین؟
یک زن با صورت اشک آلود: زورگیری م کردن! به زور النگوها و مچ دستمو بردن...
- برای دست تون گریه می کنین یا طلاهاتون؟
- هیچکدوم...نتونستم فیلم ازشون بگیرم الان پرونده م تو اولویت نیس!
(پخش موسیقی)

****

فلاکت در کوچه پس کوچه های امریکا، مدارسی که دیگر جای درس خواندن نیست... آمریکا به کجا می رود؟ آمار جرم و جنایت چطور نمودار ها را پاره کرده و جدول ها توان نمایش آنها را ندارند؟ بچه های امریکایی چه گناهی دارند؟...   

****
خبرآنلاین



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پول، پول، ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 28 آذر 1391-08:48 ق.ظ

تا وقتی اعتبار آدم به پوله، اخلاق و معرفت کشکه.

میام از زیر بازارچه رد بشم، مغازه دار اگه بدونه محصولم خوب بوده و صنّار، سه شاهی تو جیبمه، از دور برام سلام پرت میکنه و میگه:

_به به! ارباب! بفرما! مغازه مال خودته!

ولی امان از روزی که ورق برگرده! اینا بفهمن دست و بالت خالیه! میای رد بشی، سلامم بکنی، نسیه جوابتو میدن و میگن:

_ زودی رد شو برو! الانه که الاغت این جاها رو کثیف کنه!    

پول، پول، پول!

امان امان!



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7