تبلیغات
*بچه گنجشک* - مطالب فروردین 1392
بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 31 فروردین 1392
نظرات

ما چند روزی بود که خیلی "دپ" بودیم.  

اوضاع جیبمون کلی و نصفی افتضاح بود و آخر برجی حقوقمونم به حساب نبود و کلا داشتیم غزل اضمحلال رو می خوندیم که یهو خبرای خوشی شنیدیم و یک حال خوشی بهمون دست داد که نگو! 

فک کنین کارمند باشین و سر برج برین مظنّه یه هندونه رو بپرسین و بگن:

5000 تومن!

چقد دپ میشین؟

ولی یهو می شنوین یه عده جشن گرفته ن و بزن و بکوب و بریز و بپاش و حال اساسی! 

ینی چقد آدم روحیه ش عوض میشه؟! 

بابا دست مریزاد! شما جشن بگیرین، انگار ما جشن گرفتیم! 

شما بشینین یه عده واستون بزنن برقصن، انگار که خود ما نشستیم! 

اصن ما و شما نداریم که!

شما بخورین، انگار ما خوردیم!

شما برقصین، لذتش بالاخره به مام میرسه! اصن اگه این جشنا نبود ما تا حالا ده تا کفن پوسونده بودیم با این اوضاع احوال داغون!

همین که ما این حالتای شما رو می بینیم، کلی امید به زندگی پیدا می کنیم، می بینیم نه بابا! دنیا اونقدرام که ما فک می کردیم، درام نیست!

اصن ما تا همین یکی دو روز پیش یه جورایی دلخور بودیم که چرا آخر برجه و خبری از حقوقمون نیست؟

ولی الان دیگه ریلکسیم!

چرا؟

آخه تازه فهمیدیم شما چقد به این پولا بیشتر از ما نیاز دارین؟ 

شاد کردن مردم بالاخره مفتکی که نمیشه! ما هم به سهم خودمون به این جشن کمک کرده باشیم! مگه ما اهل این آب و خاک نیستیم؟

هستیم خب!

تا باشه این چیزا باشه!جشن و خوش و بش و اینا!

آدم حقوقشو بالای دوا دکتر نده!

والّا!



مرتبط با:
برچسب‌ها: جشن , سلامتی , حقوق ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 30 فروردین 1392
نظرات


یک روز

به میان میدان اصلی شهر خواهم آمد

و از تک تک عابران و رهگذران

مشتاقانه خواهم پرسید:

خانه عاشق ترین عاشق این شهر کجاست؟

و آن زمان

که مردمان

تشنه دیدارت شوند

به آنان بشارت خواهم داد که:

ای مردم!

او که جایگاهی از آسمان

در حریم خانه اش فرود آمد

و نگاه خداوند را

پیچیده در حریری از نور

آن جا

میان آن اتاق پنج دری

روبروی آیینه به تماشا نشست

عاشق ترین است

هم او

که در تلخ ترین روزهای زمین

دست مرا گرفت

و با هم

بر روی ابرها

قدم زدیم

و از هفت بام آسمان

برایم ارمغان های ناب

برای روز مبادا

تحفه آورد
...
*امروزبا پرنیان عزیزم برای سومین بار به دیدار مادر معلم شهید احمد معینی رفتیم.
از این دیدار چنان سرشار از عشقم که نمی توانم آرام باشم و حرفی نزنم.

مرتبط با:

 
 
لحظه هایی از زندگی


آیت الله جوادی آملی:

ظاهرِ مردم

باطنِ مسئولین جمهوری اسلامی است.

...........................



آدینه