امروز:

بهار یعنی...






بهار یعنی ازین لحظه حرف تو باشد

______________

...


نوشته شده در : پنجشنبه 29 اسفند 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بهار ،

عید شما مبارک!




کلُّ عام وَ انتُم بِخَیر









__________________________________________________________

صد سال به این سال ها!


نوشته شده در : پنجشنبه 29 اسفند 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: سال نو مبارک! ،

سال گل یا ...

» نوع مطلب :



سه سال پیش که تو رو خریدم، گلفروش گفت: 

" بهش میگن گل ناز، چون ساقه های تردی داره که خیلی زود می شکنه"

من اما رفتار تو رو دیدم و فهمیدم چرا بهت می گن " گل ناز"؟

اگه عشقت کشید گل می دی

اگه  نه، ناز می کنی...

راستی!

سال نو

سال گل است

یا سال ناز؟

______________________________________________


نوشته شده در : پنجشنبه 22 اسفند 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: سال نو ، گل ناز ،

من نخواهم نان هر ناخوش منش



چون ز نان خشک گیرم سفره پیش
تر کنم از شوروای چشم خویش

از دلم آن سفره را بریان کنم
گه گهی جبریل را مهمان کنم

چون مرا روح القدس هم کاسه است
کی توانم نان هر مدبر شکست

من نخواهم نان هر ناخوش منش
بس بود این نانم و آن نان خورش

هر توانگر کین چنین گنجیش هست
کی شود در منت هر سفله پست

شکر ایزد را که درباری نیم
بستهٔ هر ناسزاواری نیم

من ز کس بر دل کجا بندی نهم
نام هر دون را خداوندی نهم

نه طعام هیچ ظالم خورده‌ام
نه کتابی را تخلص کرده‌ام

_______________________________

"فریدالدین عطار نیشابوری"


نوشته شده در : پنجشنبه 22 اسفند 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: جبریل ، طعام ، نام ،

مردونگی تو عشق است...

» نوع مطلب :


دیشب هوا بارونی بود و کمی سرد. بعد از یه سال دوباره می دیدمت، تو این یه سال اما تو کلی تغییر کرده بودی. 

درسته که بازم دمپایی پات بود و خیسی بارون خودشو تا روی پاهات رسونده بود اما دیگه مثل پارسال کنار دراون فروشگاه بزرگ ننشسته بودی که بعضیا فک کنن ... و اسکناس ناچیزی بذارن کف دستت، غافل از این که تو پا به پای بابات داری راه و رسم زندگی کردن رو یاد می گیری.

پارسال بابات ساز می زد و تو معصومانه گاهی به او نگاه می کردی، گاهی به مشتریای فروشگاه و تنها حرکتی که تو اون لحظه ها از تو دیدم این بود که آروم و بی صدا آب دهنتو قورت می دادی.

دیشب که دیدمت، قدت کمی بلند شده بود، دمپاییاتم لابد عوض شده بود. بابات مث پارسال ساز می زد اما دیگه تک صدا نبود! تو هم دایره گرفته بودی دستت و همراهی ش می کردی.

یه لحظه ذوق زدگی ما و بعضی مشتریا رو که دیدی، یه قدم اومدی داخل فروشگاه اما بابات بلافاصله بهت اشاره کرد که برگردی سر جای اولت کنار در ورودی که مبادا جلوی راه کسی رو بگیری و تو با اون قد و قواره ی کوچک و اون دمپاییای خیس بارون رفتی کنار و و دایره زدنت رو ادامه دادی..

تو همپای بابا داشتی حد و حدود زندگی رو یاد می گرفتی که: برای نون در آوردن حتی یه قدم نباید پا تو حریم دیگران گذاشت...

مردونگی تو عشق است...

Video0056.mp4 - 20.7 MB


نوشته شده در : پنجشنبه 22 اسفند 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: مردونگی ، عشق ،

من فقط یه جک می خواستم!

» نوع مطلب :



آخرای وقت اداری زنگ زدی خونه:

-منتظر من نباشین، جاده برفیه، هم پنچر کردم هم کمکم کار نمی کنه، جک ماشینم کوچیکه اصن به درد این ماشین نمی خوره. پشت گردنه گیر کرده م.

کی همراته؟

_ تنهام، زنگ زدم یکی یه جک برام بیاره، اونم اومده، تو برف مونده. فقط یه شارژ برای گوشی م بفرستین بتونم زنگ بزنم یکی به دادم برسه.

شارژ برات فرستادیم اما من نتونستم پای سسیستم بنشینم و پست بذارم، رفتم سراغ تلفن و به این افراد زنگ زدم:

دوست و همکارت که با هم میرین ورزش
دفتر کارت
دفتر رئیس اداره ت
دفتر دو تا از معاونای اداره
ماشین آلات
...
ناامید شدم، اخر وقت اداری بود و همه لابد تو راه خونه هاشون بودند! با خودم گفتم ینی رئیسی که کارمندشو می فرسته مأموریت، دیگه هیچ کاری به این نداره که این بنده خدا تو این مسیر چی به سرش اومد؟!

زنگ می زنم 118، شماره ی حوادث جاده ای رو میگیرم!
زنگ می زنم خانومه یه جوری جواب میده که شک می کنم درست گرفته باشم! یه شماره موبایل میده تماس میگیرم، جواب نمیده زنگ می زنم یه شماره ی دیگه میده، آقایی گوشی رو برمیداره، مشخصات ماشین و موقعیت گردنه رو که ازم می پرسه میگه:
فعلا نمیشه کاری کرد! الان ما هر ماشینی بفرستیم روی اون گردنه سُر میخوره!

ناراحت میشم:
_آقا ببخشید! پس تکلیف ما چی میشه حالا؟
هیچی! صب کنین برفا تموم شه ببینیم چه میشه کرد؟ یا این که به همسرت بگو ماشینو بذاره خودش سوار یه ماشینی چیزی بشه بیاد تا بعد!!!

به سید طه گفتم وضعیت چه شکلیه و ازش خواستم برات دعا کنه...

*** 
مسیر 80 کیلومتری رو امروز 5ساعته طی کردی!
 بماند که الان کل لباسات گلی و گریسی تو لباسشوییه، خودتم تا وسطای این پست داشتی با من و با خودت حرف می زدی:

_تمام پیراهنم خیس شده بود، زنگ زدم به موبایل رئیسمون، میگم من تو یه گردنه ی برفی با این شرایط گیر کرده م! یه جوری پچ پچی میگه: من تو جلسه ام!
ینی اگه اون کارمند اداره پست نمی اومد از اونجا رد بشه، معلوم نبود کی یه نفر می اومد به دادم می رسید!؟ 

آخرین جمله ای که با خستگی تمام گفتی و خوابت برد این بود:

_" من فقط یه جک می خواستم!"

***
پ.ن 1:عکس مربوط به ماجرای امروز است و توسط آقای همسر گرفته شده.

پ.ن 2: جون آدم برای بعضیا خیلی بی ارزشه! متأسفم بسی!

_______________________________________________________________


نوشته شده در : چهارشنبه 21 اسفند 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: گردنه برفگیر ، کمک ، پنچر ، رئیس ، جلسه ،

دلم برای خنده های مهدی...

» نوع مطلب :


از دیروز بنایی داریم. کارگرها چهار نفرند، البته برادرم هم هست و به آنها کمک می کند
. از این چهار نفر مهدی و سعید نوجوانند. 

مهدی حال و هوای دیگری دارد. او مادرزاد مشکل تکلم دارد. گاهی یک کلمه حرف می زند آن هم با صدای بلند که معلوم است به خودش فشار می آورد.

مهدی 12-13 ساله از همان ساعت های اول ورودش به خانه ی ما جای خود را با خنده های معصومانه اش باز کرد. سر هر چیز کوچکی خنده های بلند، کشدار و کودکانه اش تمام خانه ی ما را پر می کند. 
همین چند لحظه پیش من و ننه عذرا در اتاق وسطی بودیم که همه ی پرده هایش کشیده است و بیرون اصلا معلوم نیست، با صدای خنده های مهدی خندیدیم بی آن که بدانیم مهدی چه دیده یا شنیده که اینطور ریسه می رود؟!
 
ننه عذرا می گوید من وقتی می بینم این بچه این قدر شاد است خوشحال می شوم...

****
امروز دیگر آن پسرک برای کمک در کارهای بنایی نیامد. برادرم می گوید این ها بچه سالند، جان ندارند که هر روز پشت سر هم کار کنند، کار بنایی سنگین است...

ننه عذرا می گوید:
دلم برای خنده های مهدی تنگ شده...

30/3/1376
*****
پ.ن: در خانه تکانی دیروز چند برگ از یک تقویم را که شامل یادداشت های روزانه ام بود، پیدا کردم. 

این یک برگ با احترام تقدیم به شما دوستان عزیز.


نوشته شده در : سه شنبه 20 اسفند 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خنده ، دلم تنگ شده ، ننه عذرا ،

آلا باش!

» نوع مطلب :

این لاله ها که بی صدا از توی خاک سر در آوردند


این بوته ی یاس که یه دفعه انقد شلوغش کرده


این شاخه های انار که توک زده


و این بوته ی گل ناز که تا همین هفته ی پیش، نگاهش اون وری بود و داشت می رفت طرف پله های زیر زمین، الان نگاهشو چرخونده سمت در پارکینگ و صورتش تو نور آفتاب برق می زنه


اینا همه میگن:

بخوای نخوای بهار میاد

 میخوای تازه بشی؟

میخوای نو بشی؟

دلت میخواد برگردی سمت " نور "؟

پس

آلا باش!
____________________________________________________________

پ.ن 1: عکس ها را امروز صبح از باغچه و گلدان خانه گرفتم.

پ.ن 2: آلاباش: زود باش! بجنب!

آلاباش!


نوشته شده در : سه شنبه 20 اسفند 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: آلاباش! ، بهار ،

امشب بیا به خوابم...



- آقا! گمنام 61 دارین؟ هیجده سالش بوده پسرم...

کدوم منطقه بوده؟

- سومار بوده آقا! من اومده م دوستاشو بدرقه کنم، گفتم شاید بچه ی منم تو اینا باشه. نمی دونم که... به خواب همسایه مون اومده...

نه حاج خانوم! نیست بین اینا...

- 31 ساله که منتظرشم!

از هر کی می پرسم میگن نیست.

عروسی شو هفته ی پیش گرفتیم!

خیلی باشکوه بود...

داماد بی نام و نشون دیده بودین شماها؟

بهروز من (1) داماد بی نام و نشون بود...

جه حنابندونی بود!

ولی خب!

 داماد نبود!

داماد نبود که بره عروسشو بیاره...

مادرجون! بهروز من! 

امشب بیا به خوابم، بهم بگو کجایی؟!...

__________________________________________________________

(1) بخشی از ویدئوی مادر شهید " بهروز صبوری" که اخیرا جنازه اش توسط مادرش شناسایی شد.

http://www.fatehan.ir


نوشته شده در : دوشنبه 19 اسفند 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: گمنام 61 ،

پیغام وفاداران

» نوع مطلب :




روزی از جانب خداوند جامی از نوشیدنی برای حضرت سلیمان آوردند که:

اگر می خواهی عمر جاودان یابی، از این جام بنوش!

سلیمان نبی جانوران را بخواند و نظر ایشان خواست،.

جمله بگفتند بنوش!

سلیمان چون نیک نظر کرد، خارپشت را در میان جانوران ندید.

اسب را از پی او فرستاد، نیامد.

سگ را فرستاد، خارپشت آمد!

سلیمان به او گفت:

اول به این سوال پاسخ گو که چرا به پیغام اسب نیامدی اما به پیغام سگ آمدی تا من سوال اصلی را بپرسم.

خارپشت گفت:

اسب را وفایی نباشد و مرا با بی وفایان کاری نیست، اما سگ به وفاداری شهره است و من به پیغام سگ آمدم.

سلیمان نظر خارپشت را در باره ی ان جام پرسید.

خارپشت گفت:

اگر از ان جام بنوشی، زنده خواهی ماند و شاهد فراق عزیزان و یارانت خواهی بود و فراق ایشان بسیار ناگوار است، پس از آن جام ننوش!

...

و سلیمان از آن جام ننوشید.

****

برداشت آزاد از:

جوامع الحکایات و لوامع الروایات/ سدیدالدین محمد عوفی

* توضیح: در عکس بالا نفر وسط، سردار شهید شیخ جواد قاسم پور است/ فرمانده گردان امام محمد باقر(ع)


نوشته شده در : یکشنبه 18 اسفند 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: شهره ، بی وفایان ، سدیدالدین عوفی ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic