بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 31 اردیبهشت 1392
نظرات


گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود

گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود

گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است

گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تـو نیست

گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود

نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 31 اردیبهشت 1392
نظرات



شنیده بودیم هر کی پسر زن میده یا دختر شوهر میده یا میره مکه ای کربلایی جایی، هر چی هم حواس جمع باشه و ایست بنویسه و به ایران و تیران زنگ بزنه دعوت شام و سالن و بند و بساط،

خوب که خاطرش جمع شد یهو یکی به خوابش میاد یا نه، اصن یه جایی یه حرف دیگه میزنن یهو اسم یکی میاد وسط، این بابا ناغافل می زنه پشت دست خودش که: 

خدا مرگم بده! دیدی آخرش یادم رفت به این بنده خدا زنگ بزنم دعوتش کنم؟

القصه! 

ما نه دختر شوهر دادیم نه پسر زن دادیم، یه پست گذاشتیم که بگیم یه سال از وب نویسی مون گذشت، چه کسانی همراهی مون کردند، راهنمامون بودند، دلگرمی بهمون دادند؟ 

بالاخره این وظیفه مون بود، البته کلاسشم بالا بود! باباجونا! تو این دوره زمونه کی از کی تشکر کرده که ما دومیش باشیم؟!

تازه! 25 اردیبهشت کجا، سی اردیبهشت کجا؟

دیروزعصرهمسرم اومده ناغافل میگه:

خانم! این پست تشکر بچه گنجشکو امروز تو اداره خوندم، از "آقای غیاث الدین هیچی ننوشته بودی!"

ای دل غافل! هنوز درگیرم که می گه:

این بنده خدا انقد کامنتای قشنگ نوشت یعنی نباید یه اسمی ازش می بردی؟

حرف حساب جواب نداره!

میگم: آخ آخ! یادم رفت!

اینو یادم رفت؟ ترنم عزیز "بوی سیب" چی؟

"من و تو"! 

"شکوفه بهارانه"!

آقایان "علی اسدی" و "محمد حیدریان" عکاسانی که بارها از عکسای قشنگشون استفاده کردم!

وجیهه سادات، صدیقه، مرجان، خواهرزاده!

...

دیگه نگو...

رسما از همه دوستان که حضورشون مایه دلگرمیه] تشکر و قدردانی می کنم. 


بخوان چیزی به صبح روشن فردا نمانده است ...آی
بخوان تا روشنم از مژده ی فردا کنی آخر
بخوان از مردمی ها گرچه کام مردمان تلخست
دهن شیرین مگر از گفتن حلوا کنی آخر


مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 30 اردیبهشت 1392
نظرات



دوسش داشتم.

معدن گنجشک و "موسی کو تقی" بود.

قد کشیده بود رفته بود تا زیر سقف ایوون بالایی.

هر وقت می رفتم تو حیاط باغچه ای آب بدم یا هوایی عوض کنم، یه عالم گنجشک از تو شاخه های انار و انجیر کوچیکمون پر می زدند می رفتند لابلای شاخ و برگ اون به انتظار می نشستند. 

پاری وقتا که بی هوا می رفتم تو حیاط و این زبون بسته ها از جا کی پریدند به رسم مادرم  آروم و با خنده بهشون می گفتم:"منم! نترسین! دو دقیقه اومده م یه آب و دونی واستون بذارم، الان کارم تموم میشه میرم"

همسایه جدید که اومد نمی شناختیمش، درخت به این بلندی رو  یه جوری  زد که من هر چی نگاه می کردم جای خالیشو می دیدم.

باغچه آب می دادم نگاهم سر دیوار بود!

گنجشکا و موسی کو تقیا که ناغافل می پریدند، نمی دونستم  حالا که درخته نیست دیگه کجا میرن پناه می گیرن تا حیاط و باغچه ما امن بشه و باز برگردند ولوله به پا کنن؟! 

گم کرده داشتم انگار!

یه جورایی هم دلم واسه درخته می سوخت و همسایه جدیده رو ندیده دوسش نداشتم!

چند ماهی گذشت. ساخت و ساز و بکوب بکوب بناها تموم شد.

امروز داشتم باغچه رو آب می دادم که یه لحظه احساس کردم یکی داره منو می پاد!

سرمو بلند کردم، دیدمش!

تمام سعی خودشو کرده بود که  قد بکشه و بیاد رو دیوار! 

نگاش کردم!

ذوق کردم!

مث این که ناغافل با یه دوست جون جونی روبرو بشیTh,k [.

اون جوری دستپاچه شدم!

انقد خوشحال شدم که بهش گفتم:

"اِ... تویی؟!"

سر شاخه هاش که تو باد تاب می خورد، انگار داشت واسه م دست تکون می داد!

چند لحظه ماتش شدم!

تازه فهمیدم هنوزم هست و داره قد می کشه که بیاد سر دیوار، سراغم!

حالا که برگشته بود فهمیدم چقدر دوسش داشتم.

اما یه چیزی میگم بین خودمون بمونه:


من دیگه داشتم یواش یواش فراموشش می کردم! 

رفیق قدیمی...


مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 30 اردیبهشت 1392
نظرات



یه فکر راحت و تمرکز و صدای پای دل

یه جای دنج و باصفای خلوت و یه من یه تو


بارون نم نم و هوا بهاری و یه سایبون

یه آسمون ابری و طبیعت و یه من یه تو


*سعید بیابانکی*


نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 29 اردیبهشت 1392
نظرات


اینجا روبروی خونه ما یکی اومده آهن ریزی کرده یه ساختمون پنج طبقه بسازه.

این که از همین حالا این خونه ها چقدر خاطرخواه بی پول و آرزو به دل داره که شبا با هزار امید و آرزو خوابشون می بره و تو عالم خواب چند بار این خونه ها رو می خرند، بمونه.

دو سه روزه دیگه گنجشکای باغچه ما آروم و قرار ندارن از دست این کلاغه!

سر صبحی، ولوله که تو گنجشکا افتاد رفتم تو حیاط ببینم چی شده که اینا این جور بال بال می زنن و آروم نمی گیرن؟!

می بینم یه کلاغ کت و گنده اومده رفته اون بالای بالا، کلّه ی این اسکلت آهنی نشسته اینا رو می پاد!

من نمی دونم چه کیفی داره واسه ش که این جوری دل این گنجشکای طفل معصومو آشوب کرده؟! 

یکی باید ترتیبشو بده...


مرتبط با: