بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1392
نظرات




در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی

آواز بخوانی

به آوازهای دیگران گوش بسپاری

برانگیخته شوی

به شوق و شور بیایی

گریه کنی

فریادهای شادمانه برکشی

مهرمندانه و راضی

به دیگران

_به دختران و پسران جوان

به لبخندهای شیرین

و اشک ریختن های پرمعناشان_

نگاه کنی...

عزیز من!

آخر عاشق نشدی 

تا برای بودن

رفتن

ساختن

خواندن

جنگیدن

خندیدن

رقصیدن

و خوب و پر شکوه مردن دلیلی داشته باشی...


از عشق

سخن باید گفت

همیشه از عشق

سخن باید گفت.

****

آتش بدون دود

هرگز آرام نخواهی گرفت

نادر ابراهیمی



نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392
نظرات

 

سر خیابون شربت میدن.

بازار ترقه و فشفشه و اسفندم داغه.   

قربونش برم تولد حضرت علی اکبره.

کلی و نصفی تو ترافیک موندیم آخرشم جناب همسر واسه اینایی که سینی شربت به دست اومدن سمت ماشینمون و تعارفمون کردند شربت ورداریم، خیلی شیک  دست تکون داد و گازشو گرفت رفت!

مدیونین اگه فک کنین ما شربت هوس کردیم!

شربت کجا بود؟

لیمو ترش کیلویی 8000 تومن کی شربت درست می کنه؟!

یه ذره سن ایچی چیزی میریزن تو یه دیگ، چار تا قالب یخ و بعدشم شیلنگ و ...یه عالمه شربت!

بچه ها دبه های ماست آورده ن و از زیر دست و پاها قوز کرده میرن تا برسن پای دیگ!

یه مرد حسابی هم خیلی خودمونی قابلمه گنده ای گرفته دسش و نگاش به دیگ شربته و این همه جمعیت! ولی انگار چاره ای نداره و باید خودشو به دیگ برسونه!

وارد کوچه که شدیم چنتا از خانومای همسایه رو دیدیم که سر تو هم کرده بودند.

یه جوری قلمبه شده بودند تو هم که فک می کردی لرز کرده ن تو این هوا! 

دور صندوق عقب ماشینی جمع شده بودند که لیوانای شربت روش ردیف شده بود

 می خندیدن ودونه دونه لیوانا رو خالی می کردن تو حلقشون ...

پسرک همسایه وقتی ما رو میبینه همچین مظلوم سلام می کنه که دل آدم براش ریش میشه

اما تا دو قدم ازت دور میشه چنان ترقه ای منفجر می کنه که دو متر از جات بپری!

اینجا

تولد

ینی همین...


مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392
نظرات



بز وحشی آبستن در آمل به شکل بی‌رحمانه‌ای توسط دو شکارچی کشته شد!

شما اگر قانون‌گذار بودید برای این دو شکارچی چه مجازاتی تعیین می‌کردید؟

مجازاتی که الان برای مجرمین در نظر گرفته می‌شود خنده‌دار است. در حد جوک است!

بگذارید خاطره‌ای برایتان تعریف کنم:

نوروز در ساحل زیباکنار مردی را دیدم که با تفنگ بادی مشغول تیراندازی به سمت مرغان دریایی بود،

وقتی به او گفتم چرا این کار را می‌کنی پاسخ داد: 

"به تو چه!" 

این بود خاطره ی من!

http://rezasaki.com/page/2/


برچسب‌ها: رضا ساکی ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392
نظرات

http://www.qudsonline.ir/PdfArchive/?PdfId=7293

صفحه هفت را بخوانید


...

اما اگر سراغم را گرفتی و نبودم

بیا بیمارستان بقیة الله

هر دو سه ماه یکبار

حدود یک ماه

آنجا بستری می شوم.


جانباز بی درصد: کبری افسری

دارای چهار فرزند جانباز



نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 27 خرداد 1392
نظرات



کنار کوچه واسه خودشون بساط پهن کرده ن و دور هم نشسته ن.

یکیشون دمپاییاشو  تا به تا "جفت" کرده گذاشته جلوی زیرانداز.

همه یه جورایی مؤدب منتظرن و نگاشون میخ شده به دستای دخترکی که یه نمه از بقیه بزرگتره.

دخترک همچین مواظب ظرف پلاستیکی تو دستشه که یه لحظه خیال می کنم بچه گنجشکی چیزی توی ظرفه و هرآن ممکنه پر دربیاره و بپره! 

در ظرفو که با اون همه احتیاط وا می کنه کنجکاوتر میشم ببینم چه پرنده ای توی ظرفه که هر آن دل بچه ها می تپه که الانه که پر در بیاره و از دسشون در بره؟

حالا دخترک در ظرفوکاملا وا کرده:

منم مث بچه ها بی اختیار سرک می کشم تو ظرف پلاستیکی: 

پرنده نیست!

یه مشت انگور دونه دونه س که انگار اصلشو یکی دیگه خورده و ته ریزهاشو ریخته واسه بچه ها!

میگم:

_مامانتون براتون انگور گذاشته؟

همه با سر میگن: آره!

_ینی شما همه تون خواهر برادرین؟

بزرگتره میگه:

من و این و این خواهربرادریم، اونم پسرخاله مونه.

هفت هشتا دست کوچولو و خاک و خلی با هم میره توی ظرف پلاستیکی!

دونه های انگور با خاک و خل دستای بچه ها گلی شده

هر کی دسش از لابلای دستای توی ظرف پلاستیکی در میاد، 

با یه غروری دونه ی انگورو میذاره دهنش و  همچین مزه می کنه که منم یه آن هوس انگور می کنم.

به بهانه ی سوال پرسیدن دوست دارم وایسم بچه ها رو تماشا کنم.

میگم:

پس شما سه تا خواهربرادرین؟

کوچکتره میگه:

_نه! یکی م هس که خیلی کوچولوئه، راه نمیره هنوز...خونه خوابه.

با خنده میگم:

خب! اسم این یکی چیه؟

کوچکتره زود میگه:

_این یکی

یکی نیس!

دو تاس!

اسمشم یکی "مریم"، یکی" مینا"س!

 


مرتبط با:
برچسب‌ها: پرنده-نی نی- ,