بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 31 شهریور 1392
نظرات



همین چند لحظه پیش یکی از برادران نامه ی مادرم را برایم آورد

مادرم در نامه نوشته است:

"می ترسم چشمت بزنند، تو خیلی زود به جبهه رفته ای!"

***

بر شانه های شهاب/ مهدی  پور رضاییان


برچسب‌ها: نامه , مادر , جبهه ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 30 شهریور 1392
نظرات


تا اطلاع ثانوی

ما از اتوبوس می ترسیم!

...

همین جوری!

 


مرتبط با:
برچسب‌ها: اتوبوس ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 29 شهریور 1392
نظرات



من اینجا


تو آنجا ...

 زندگی پس کجاست؟!

برچسب‌ها: نامه , زندگی , من , تو ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 28 شهریور 1392
نظرات



گاهی از یکی می شنویم که میگه:  

من دوست دارم تو زندگی رو راست باشم

اهل دوز و کلک نیستم

ولی خب! چوب صداقتمم خورده م

...


راستی!

چوب صداقت چه طعمی داره؟



مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 27 شهریور 1392
نظرات



آقای خوبم سلام!

سه هفته‌ای است که از تو دور افتاده‌ام. روزنامه‌ها نوشته‌اند قراراست برایت بزرگداشت بگیرند.از آنجا که در تماس‌های تلفنی مکررم،هیچ حرفی از آن نزدی، یقین دارم مثل بسیاری چیزها که من بزرگ و بزرگ‌تر می‌بینم‌شان، تو از کنار این یکی هم آرام و معمولی گذشته‌ای. اما من توانایی‌های تو را ندارم. من نمی‌توانم رد شوم. خبر این ماجرا هم خوشحالم کرد و هم غمگین اما چرا حالا؟ این همه سال چطور هیچ‌کس رنج‌های تو را ندید؟ چطور رد شدند از کنار تو، از شعر‌ها، نوشته‌ها، و «حماسه ناتمامت»؟

یادت هست بعد از تصادف دوم، از مشهد که به تهران آمدیم یک روز عاقبت یک ترازو خریدم تا روی آن بایستی و من بفهمم این بشر، این شاعر نحیف که آتش از کلماتش تنوره می‌کشد و بی‌خیال با همه در می‌افتد چند کیلوست؟ هر روز تکیده‌تر می‌شدی و من وحشت زده تر. ترازو را که آوردم سرزنشم کردی اما من کوتاه نیامدم عصاهایت را هم به کمک خواندم به زحمت بلندت کردم. اما نمی‌توانستم نگهت دارم. دست هایت می‌لرزید و مچ‌بند عصاها لق لق می‌کرد. ترسیده بودم، تو را بعد از هفته‌ها روی تخت بیمارستان بودن از جایت بلند کرده بودم. زیربغلت را گرفته بودم.

آقای خوب من، به من تکیه کرده بود، همان مردی که با همین عصاها برای رسیدن به خواسته‌اش هفته‌ها پیاده، کوه‌های افغانستان را در نوردیده بود. بیشتر ترسیدم. دست‌های من هم داشت می‌لرزید. چشمم که به عقربه‌های ترازو افتاد ناگهان احساس کردم دیگر نمی‌توانم وزنت را تحمل کنم، آه خدای من! جهان من فقط سی و پنج کیلو وزن دارد، قهرمان من...و تو سنگین شدی، سنگین و سنگین‌تر و من دست‌هایم دیگر توان ایستاده نگه داشتنت را نداشت.

من خیلی ضعیف‌تر از آن بودم که تکیه گاه تو باشم من آمده بودم به تو تکیه کنم... با صدای ضعیفت بود که به خودم آمدم... نمی‌دانم چه شد که به اینجا رسیدم فقط دلم می‌خواست خیلی زودتر سراغت را می‌گرفتند همان روزهای سی و پنج کیلویی پر دردت، کاش می‌توانستم حرف بزنم، بنویسم، از تمام درد‌های روحی و جسمی که داری و تنها من از آنها باخبرم.

من مرکز فرهنگی «اوج» و بچه‌هایش را نمی‌شناسم. فقط خوب می‌فهمم آنها با همت بلندشان به جای همه آن رفقا و مدیران و ادارات و...دارند ادای دین می‌کنند. جای آنها که درد کشیدنت را دیدند اما انکارت کردند. جای سیاست مدارانی که به جای دلجویی، از تو شکایت کردند. جای همه مدیرانی که وقت بیداری تو خود را به خواب زدند جای...نفس‌شان گرم و آفرین به غیرت‌شان. این بزرگداشت هم تمام می‌شود اما بزرگداشت تو در قلب و جان من که خوب آرزوهایت را می‌شناسم همیشه بر پاست. من شاگرد دغدغه‌های تو هستم، ساحل دریاهای توفانی ات.پس به حرمت معلمی‌ات ببخش بر من این چند خط درد دل را که بدون اجازه ات منتشر کردم.

قربان همیشگی و ازلی و ابدی تو، همسرت: ساقی جعفریان

***