تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب آذر 1392
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

پناه

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 30 آذر 1392-02:14 ب.ظ

بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت:
برگ گل سرخ را باد کجا می برد؟





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ای دلبر ما!

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 29 آذر 1392-11:23 ق.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شوخی کردم

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 27 آذر 1392-05:50 ب.ظ





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ردّ پای تو...

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 27 آذر 1392-09:31 ق.ظ


یک هنرمند انگلیسی فقط با ردّ پاهایش بر روی برف این اثر را خلق کرده است.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نام و نشان(پایان)

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 25 آذر 1392-01:15 ب.ظ






دکتر با آرامش گفت نگران نباش ان شاالله طوری نشده!

بعد کلاه بچه رو برداشت و تو ناباوری من بچه سرش رو بلند کرد چشماشو باز کرد و بنا کرد چراغای اورژانس رو که اول غروب روشن کرده بودند تماشا می کرد!!!


وقتی دکتر قلب و تنفس بجه رو چک کرد و به من اطمینان داد بچه مشکلی نداره اومدم طرف حیاط اورژانس 

و با مادر بچه روبرو شدم و با اشک و خنده گفتم: نترس!

چیزی نشده!!!

یه ذره که آروم شدیم و به خودمون اومدیم من داستان موتور سوار رو برای مادر بچه تعریف کردم اما اثری از او نبود!

تاکسی که گرفتیم دیگه نگران مادرم بودم که تو این فاصله طوریش نشده باشه!
وفتی رسیدیم سر کوچه مون دیدیم ننه عذرا با آرامش با خانم های همسایه صحبت میکنه!

لازم به ذکره که اون موقع موبایل نداشتیم...

وقتی با هم می اومدیم طرف خونه هامون، ننه عذرا گفت: خدا خیرش بده چه جوون فهمیده ای بود! 

هم شما رو رسوند اورژانس، هم اونجا موند تا ببینه دکتر چی میگه؟ و وقتی هم خیالش راحت شد که بچه مشکلی نداره اومد اینجا سر کوچه مون و به من گفت: مادر! دلواپس نباش! بچه سالمه!

...

و رفت...
آ


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نام و نشان(دو)

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 25 آذر 1392-01:08 ب.ظ




مادرم اینو گفت و همون جا کنار کوچه روی زمین نشست!

(در صورتی که پهلوشو جراحی کرده بود و اون شکل نشستن براش ممنوع بود. و حتما باید روی صندلی یا چیزی شبیه اون می نشست)

من این صحنه رو که دیدم بدجوری ته دلم خالی شد!

دویدم سر خیابون! 

هر ماشینی رد میشد دست تکون میدادم که بایسته در صورتی که همیشه از سوار شدن ماشین های شخصی پرهیز می کردم!

دیگه نمی دونم چه وضعیتی داشتم 

یه نگاه به مادرم می کردم یه نگاه به این بچه که روی دستم قلمبه شده بود و هی می رفتم سر خیابون ماشین بگیرم هی برمی گشتم ببینم وضعیت ننه عذرا چه جوریه؟!
****
دیگه اگه تو اون لحظه ها با خودم با خدا با ماشین ها حرف زدم 

اگه زار زار گریه کردم و کمک خواستم چیزی یادم نیست 

ولی تو یه لحظه یه جوون سوار موتور رسید و ازم خواست سوار بشم

منم از ترس اینکه بچه روی دستم بمیره (دور از جون) ترک موتور سوار شدم!

****
تو همین لحظه ها مادر بچه رسیده بود و از ننه عذرا سراغ من و بچه رو گرفته بود و گریه کنان اومده بود سراغ ما تو اورژانس..

ایشون وقتی رسید اورژانس که من بچه رو برده بودم پیش دکتر 

(بدون نوبت!)

****




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نام و نشان(یک)

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 25 آذر 1392-10:37 ق.ظ




1- چند سال پیش با چند نفر از آشنایان رفته بودیم یه زیارتگاه.

موقع برگشتن من احساس کردم خانمی که همراه ماست خیلی خسته شده 

ازش خواستم بچه شو بده به من بغلش کنم وخودش اسنراحتی بکنه.

(سرما بود و بچه لباسای زیادی تنش بود وخودشم تپل بود)

یه ذره راه که اومدیم تاکسی اومد و سوار شدیم.

بچه تو تاکسی تو بغل من خوابش برد.

مادرش میخواست نزدیک خونه پیاده بشه که برای شام نون سنگک بخره.

من گفتم شما برو نون بگیر، من و ننه عذرا میریم خونه تون تا شما بیایین بچه رو هم میبریم خونه.

****
مامانه پیاده شد که بره نون بگیره.

چند لحظه بعد رسیدیم سر کوچه مون و پیاده شدیم.

من بچه رو یه ذره جابجا کردم که راحت تر بغلش کنم یه دفعه دیدم بچه انگار نفس نمیکشه!

****

اولش زیاد نترسیدم ولی وقتی به مادرم (ننه عذرا) گفتم ننه عذرا دست بچه رو آروم فشار داد بعد بینی بچه رو، بعد دست گذاشت رو پیشونیش...

بچه یه حالت شل و بی حال پیداکرده بود.

من گفتم تو تاکسی که بودم بچه تو بغلم جوری خواب بود که صورتش به طرف شونه م بود، نکنه نتونسته نفس بکشه!!!

دلم ریخت!

ترس و وحشتم وقتی جدی شد که مادرم گفت:چرا بچه اینجوری شده؟

نفس نمیکشه انگار!!!

...

ادامه دارد!


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 22 آذر 1392-02:39 ب.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یا حق!

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 21 آذر 1392-12:57 ب.ظ



بابامسلم از آدمای چاخان خوشش نمی اومد

وقتی طرف می اومد خونه مون و می رفت رو غلتک چاخان، بابامسلم بهش می گفت:

"بفرمایین! چایی تون یخ میکنه!"

بعد از چایی اگه بازم می دید چاخان ادامه داره، پا می شد و بلند می گفت: 

"یا حق! نشوی ناحق!"

و دستی تکون می داد به علامت خداحافظی و هر وقت از شبانه روز بود با لبخند می گفت:

"شب بخیر!"

و می رفت تا بقول خودش: یه ذره دراز بشینه...

***
پ.ن: قبل از این که "پرنیان" کامنت برتر پست جدیدش رو انتخاب کنه، خودم دست به کار شدم.


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خیلی بد است؟!!!

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 19 آذر 1392-08:22 ق.ظ



چند روز است بیلبوردهای «با فرزند بیش‌تر زندگی شادتر» نصب شده است، واقعا ترسیده‌ام که زندگی شاد را از دست بدهم. راستش این بیلبوردها آن‌قدر در زندگی ما، یعنی من و همسرم تأثیرگذار بود که تصمیم گرفته‌ایم فرزند بیش‌تر زندگی شادتر را تجربه کنیم و در آینده به صورت خانوادگی در قایق پارو بزنیم. راستش از همان روز اولی که بیلبورد را دیدیم، تصمیم گرفتیم بعد از 11 سال زندگی مشترک بچه‌دار بشویم. از شهرداری تهران که بعد از 11 سال ما را به خود آورد، ممنون‌ایم.


 اما از همان روزی که تصمیم گرفتیم بحث فرزند بیش‌تر زندگی شادتر را تجربه کنیم، به مشکلاتی برخوردیم. راستش من نگهبان و شب‌کار هستم و همسرم خیاط و روزکار است! البته من صبح‌ها اضافه‌کاری، مسافرکشی می‌کنم و همسرم شب‌ها اضافه‌کاری تایپ می‌کند. به همین دلیل اغلب در کنار هم نیستیم و زیاد نمی‌توانیم معاشرت آن‌چنانی بکنیم و همین باعث شده است که بحث فرزند بیش‌تر زندگی شادترمان به تأخیر بیفتد. 


حالا از شهرداری محترم درخواست داریم که اگر ممکن است در یک بیلبورد به ما یاد بدهد که با شب‌کاری من و روزکاری همسرم چگونه می‌توانیم بحث فرزند بیش‌تر زندگی شادتر را تجربه کنیم. راستش همسرم شک کرده است و می‌گوید الآن که تنهاییم، وضع‌مان این است، اگر پنچ بچه به زندگی‌مان اضافه بشود، باید بیش‌تر کار کنیم تا خرج‌مان دربیاید، پس عملا نمی‌توانیم از آن قایق استفاده کنیم و خانوادگی پارو بزنیم. راستش من هم همین شک را دارم. به نظر شما اگر ما زمانی برای بحث فرزند بیش‌تر زندگی شادتر پیدا کنیم، ولی بعد نتوانیم از قایق‌مان‌ استفاده کنیم، خیلی بد است؟

باقی بقای‌تان!


****

http://rezasaki.com




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3