امروز:

آخر پاییز

» نوع مطلب :




سلامتی اون عزیزی که وقتی یکی پست می گذاشت و می گفت این روزها سراغ هر کدوم از دوستان میرم، نمی دونم چرا همه  یه جورایی دلگرفته و غمگینند؟ زود می اومد و می نوشت:

" اینا مال پاییزه، جدی نگیرین، می گذره "

حالا بهش می گم:

من و بقیه ی بچه ها به حرفات ایمان داشتیم و داشتیم می گفتیم بذار پاییز تموم بشه، حالمون حتما خوب میشه!( و پشت بندش می گفتیم فلانی گفته! حرفش حرفه)



 دیگه پاییز داره به آخر میرسه 

اما عزیز!
 تو خودت انگار این روزها از همه غمگین تری!

یعنی از اول پاییز تا حالا داشتی غم های ما رو جمع می کردی تو دلت؟



نوشته شده در : دوشنبه 18 آذر 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: پاییز ، غم ، دوست ، حال خوب ،

تقدیم به تو...


تقدیم به "پرنیان عزیزم"

و

تقدیم به "تو"


عشق
آدم را به جاهای ناشناخته می برد
مثلا به ایستگاه های متروک
به خلوت زنگ زده ی واگن ها
به شهری که
فقط آن را در خواب دیده...

وقتی عاشق شدی
ادامه ی این شعر را
تو خواهی نوشت!

"رسول یونان"


نوشته شده در : یکشنبه 17 آذر 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: رسول یونان ، عشق ، تقدیم به تو ،

نارسیسیم(پایان)




نوشته شده در : یکشنبه 17 آذر 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خودشیفتگی ،

نارسیسیم(چهار)


نوشته شده در : شنبه 16 آذر 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

اینم فال من



ما بیغمان مست دل از دست داده ایم

همراز عشق و همنفس جام باده ایم

***
پ.ن 1:حالا هی بعضیا بگن شما "نارسیسیم" داری!

ببینین حافظ چی میگه؟!
 
پ.ن2: با تشکر از جناب حافظ و  پرنیان عزیز که در این قضیه هوای ما رو داشتند، اساسی!


نوشته شده در : شنبه 16 آذر 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

نارسیسیم(سه)

» نوع مطلب :




تو این همایش دوستان وب نویس من بیش از همه دلم برای "دختر هابیل" سوخت!

آخه هر کی از راه می رسید، می پرسید:

-دختر هابیل کدومتونین؟

کار به جایی رسید که من گفتم: آدینه هستم، دختر هابیل!!!


دآآآآش من!

آدم وقتی پول داده تا واسه ش تبلیغ کنن، انقد تابلو بازی در نمیاره لااقل!


نوشته شده در : جمعه 15 آذر 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: دختر هابیل ، تابلوبازی ، آدینه ،

نارسیسیم(دو)

» نوع مطلب :



پریشب چشمم زدند!(تو همایش وبلاگی)

دیروز کوک نبودم!

الانم اکسیژن بهم وصله که دارم براتون می نویسم!

هرچه به این پرنیان گفتم بذار من نیام، من میخوام زنده بمونم، یالااقل اگه میام، برم اون پشت مشتا بشینم کسی منو نبینه 

 گوش نکرد!

حالام که قربونش برم یاد گرفته ن میگن بعضیا از سر دوستی آدمو چشم میزنن، قصد بدی ندارن!

ینی چی؟ 

از سر دوستی آدمو کلّه پا میکنن، دوستی نبود چه می کردند؟!



آخرش این پرنیان منو به کشتن خاداد!!!*

***

 * اینم یه جور تشکره... خیلی م خوبه...


نوشته شده در : جمعه 15 آذر 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: نارسیسیم ، پرنیان ، چشم ، اکسیژن ،

قصه ی ناگفته

» نوع مطلب :


"مرا هزار امید ست و هر هزار تویی"




جمع وقتی دوستانه باشد، احساس امنیت می کنی.

وقتی هم از جمع دوستان جدا شدی، باری اگر از روی شانه های خسته ات برداشته نشده باشد، دست کم باری بر آن افزوده نشده است...

دیدار، گاهی به نگفتن ناگفته ها می انجامد...

شاید این جمله های "جلال سمیعی" احساس مرا از دیدار دیشبم با دوستان بهتر بیان کند:

... هر آدمی هزاران قصه است و هزاران استثنا دارد.

هر آدمی هزاران اندوه هم هست؛ هزاران شادی.

 هزاران آرزو. 

هر آدمی هزاران قصه‌ی ناگفته است که ..."


****
پ.ن: با سپاس فراوان از پرنیان عزیز و دوستان دیگری که زحمت های برگزاری دیدار وبلاگ نویسان را برعهده گرفتند.


حق!


نوشته شده در : پنجشنبه 14 آذر 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: وبلاگ نویسان ، دیدار ، آرزو ، جلال سمیعی ،

دامنت را...






می خواهم گوش باد را بگیرم

که این همه دور موهایت نپیچد

و با زندگی من 

بازی نکند

تو هم کاری بکن

مثلا دکمه ی پیراهنت را ببند

مثلا دامنت را جمع کن

و فکر کن پیاده رو خیس است...


نوشته شده در : چهارشنبه 13 آذر 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: باد ، خیس ، پیراهن ،

نارسیسیم(یک)

» نوع مطلب :




ما انقد دلمون می خواست دعوتمون کنن یه مهمونیی چیزی، بعد هی بهمون بگن تو اصل کاری هستی، اگه تو نیایی اصن مهمونی بهمون نمی چسبه و از این حرفا! 
البته خیلیا دعوتمون می کنن! ما نمیریم، ینی دوست نداریم بریم!(مدیونین اگه فک کنین مثلا پا تختی و عروسی و دیدن حاجی و کربلایی و اینا بوده که بخاطر کادو جاخالی دادیم!)

 ما دوست داشتیم یه جایی دعوتمون کنن و هی بسم الله بفرما بزنن و سنگین رنگین بریم اون بالای مجلس بشینیم و یه جوری(خسته) بقیه رو نگاه کنیم. هر از گاهی هم تا احساس کنیم حواس یه عده به ما نیست، یه ذره جابجا بشیم و مثلا بگیم: یهو چقد گرم شد هوا!

بعد چند نفر از هم سبقت بگیرن که برن پنجره رو واکنن یا بخاری رو کم کنن...

 البته این قضیه تا چند دقیقه جواب میده و برای مثلا ده دقیقه ی بعد، یحتمل باید به فکر یه پروژه ی تازه باشیم که ملت حواسشون کلا به ما باشه...

الغرض:

فردا شب یه همچین جایی دعوتیم!

 همه چی اوکیه.

 فقط نمی دونیم چی بپوشیم؟ 

به قول ننه عذرا: " غصه های خدا نداده!"


*****


محل و زمان: http://deltarak.blogfa.com




نوشته شده در : سه شنبه 12 آذر 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: نارسیسیم ، مهمونی ، دعوت ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات