بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393
نظرات

چیه؟

خنده داره؟

خب لابد بودجه شون نرسیده برامون کادو بخرن!!!


نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 30 فروردین 1393
نظرات
"بهشت زیر پای مادران است"
مادر!
روزت مبارک!


تازه اومده بودیم خونه ی نو و هنوز یه وقتایی لازم  میشد وقت و بی وقت برم تو زیرزمین و بگردم از تو کارتنای کوچک و بزرگ چیزی رو که لازم دارم پیدا کنم بیارم.

خستگی کارای خونه، بچه کوچک، مدرسه و اسباب کشی بدجوری اذیتم می کرد و یه وقتایی از زور خستگی چشمام سیاهی می رفت و چند لحظه جایی رو نمی دیدم مثل اون شب که تو پله های زیرزمین نفهمیدم چی شد که تو کمتر از یه چشم بر هم زدن پام پیچ خورد همون پایی که یه بار دیگه م پیچ خورده بود و دو هفته تو گچ بود...

خوب یادمه از ترس این که دوباره سر و کارم به بیمارستان و گچ گرفتن بیفته، ناخودآگاه گفتم "نه"! ینی: نه! نیفتادم، پامم هیچیش نشد! 
اومدم بالا و خاله اعظم سربزنگاه زنگ زد و گفت:
"چرا صدات اینجوریه؟ گریه کردی؟ خواب بودی؟ جائیت درد می کنه؟" 

و خیلی زود لو رفتم...
خاله اعظم گفت: 
"نترس الان یه ذره نخود می کوبم با یه  زرده تخم مرغ قاطی می کنم میارم پاتو می بندم ایشالا تا صبح خوب میشه..."

چند دقیقه بعد با تعجب دیدم مامان خودش اومده و خمیر نخود و زرده ی تخم مرغو برام آورده! اونم کی؟ آخر شب! 
یه خنده ی خوشگلم روی لباش بود و می گفت:

"اعظم گفته بود پات یه ذره پیچ خورده و چیزی نشده ولی من بهش گفتم بذار این خمیرو خودم براش ببرم، آخه امشب تا نمی اومدم یه نگاه به پات بندازم، خاطرم جمع نمی شد و خوابم نمی برد..." 

پ.ن:

این گلای محمدی رو خواهرزاده(مرضیه) برامون آورد. عطرش خونه رو گرفته فقط این گلا یه کم خجالتی هستن هر کاری کردم تو دوربین نگاه نکردن! 

تقدیم به شما.


مرتبط با:
برچسب‌ها: مادر ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 30 فروردین 1393
نظرات

تقدیم به   نگاه "مادر"

جهاندیده کشاورزی بدشتی

بعمری داشتی زرعی و کشتی

بوقت غله، خرمن توده کردی

دل از تیمار کار آسوده کردی

ستمها میکشید از باد و از خاک

که تا از کاه میشد گندمش پاک

جفا از آب و گل میدید بسیار

که تا یک روز می انباشت انبار

سخنها داشت با هر خاک و بادی

بهنگام شیاری و حصاری

سحرگاهی هوا شد سرد زانسان

که از سرما بخود لرزید دهقان

پدید آورد خاشاکی و خاری

شکست از تاک پیری شاخساری

نهاد آن هیمه را نزدیک خرمن

فروزینه زد، آتش کرد روشن

چو آتش دود کرد و شعله سر داد

بناگه طائری آواز در داد

که ای برداشته سود از یکی شصت

درین خرمن مرا هم حاصلی هست

نشاید کآتش اینجا برفروزی

مبادا خانمانی را بسوزی

بسوزد گر کسی این آشیانرا

چنان دانم که میسوزد جهان را

اگر برقی بما زین آذر افتد

حساب ما برون زین دفتر افتد

بسی جستم بشوق از حلقه و بند

که خواهم داشت روزی مرغکی چند

هنوز آن ساعت فرخنده دور است

هنوز این لانه بی بانگ سرور است

ترا زین شاخ آنکو داد باری

مرا آموخت شوق انتظاری

بهر گامی که پوئی کامجوئی ست

نهفته، هر دلی را آرزوئی ست

توانی بخش، جان ناتوان را

که بیم ناتوانی هاست جان را





برچسب‌ها: مادر , پروین اعتصامی ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 28 فروردین 1393
نظرات


لطافت دستانت را هیزم و طناب از بین برده است
توانت را نشا و خرمن گرفته است

یک دم در این دنیا راحت نیاسودی
تلاش در صحرا عمر تو را گرفته است

ای مادر! من به فدای تن خسته ات
ای مادر! من به فدای بوی پیراهنت

گهواره ام را تاب می دادی 
شبها بخاطر من نمی خوابیدی 

تا صبح برایم لالایی خواندی
برایم آرزوهای بسیار داشتی 

روی دوش تو هیزم است  
دستانت پر از پینه است 

تمام تنت خسته است
چشمانت پر از اشک است 

خورشید با تمام عظمتش به اندازه ی یک گوشه از دل تو نمی شود 
من به فدای تو
بهار با تمام رنگارنگی اش بنفشه های دست تو نمی شود
من به فدای تو

ببینید:

برچسب‌ها: لالایی , فذای تو مادر ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393
نظرات


مادر می گفت چندین بار به خوابم آمده 
باهاش درد و دل کرده ام
یک بار بهش گفتم حسن جان آرزو داشتم بزرگ شوی و در خانه برایم بلند بلند قرآن بخوانی
حسن با تعجب جواب داد مادر من هر روز در خانه جلوی شما می نشینم و بلند بلند قرآن می خوانم.

http://ardakannama.blogfa.com/post-1684.aspx

تک پسر این خانواده شهید "حسن فلاحی" است.

برچسب‌ها: خواب , قرآن ,