تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب دی 1393
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

گروه واتساپ

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 30 دی 1393-09:16 ق.ظ


این روزا خیلیا عضو گروه هایی تو وایبر، واتساپ و ... شده ن.

نگاه من به این قضیه نگاه ابزاریه. 

نه این برنامه ها رو نفی می کنم نه تایید.

میگم ابزاره و هر ابزاری ممکنه درست یا غلط به کار گرفته بشه.

من وقتی میرم تو یه گروه و یه وقت در مدت کوتاهی بیش از صد پیام دارم -اعم از کلیپ و عکس و متن- و هر کدوم از اینا موضوع جداگانه ای داره(به استثنای حال و احوال کردن و چاق سلامتی بین اعضا) حداقل باید خودم یه زمینه ی قبلی داشته باشم که تا یه پیام می بینم نوشته فوری، کپی واجب! و از این حرفا، زود دست به کار نشم و صحت و سقم قضایا رو بتونم تشخیص بدم و گرنه محکوم هستم به این که ناآگاهانه مطالبی رو منتشر کنم و مثلا از یه گروه به گروه دیگری منتقل کنم که حقانیتش برای خودم ثابت نشده.

مثال می زنم:

یکی میاد به اسم بیان عیوب رضاشاه، خدماتش رو برات ردیف می کنه

دیگری جوکایی می فرسته که تو قالب ایات قرآنی ریخته ن و یه جورایی مقدسات ما رو سبک شمرده

اون یکی از فلان سرمایهدار حمایت و هواداری می کنه و یه طومار از باقیات صالحات براش ردیف می کنه که تا حالا اسمشو نشنیدی

یکی دیگه میگه برای مقابله به مثل با توهین روزنامه ی فرانسوی به ساحت مقدس رسول الله(ص) فلان شعارو تا می تونی کپی کن و بفرست...!!!

جوک درست می کنن برای کسانی که ما امنیت و آرامش کشورمونو مدیون اوناییم...

گاهی برات پیام ضد مرد میاد گاهی ضد زن، ...

وووو...

آخه عزیز من! همه چیز به کنار! دیگه همه مون یه بار از روی قرآن خوندیم که! آیه ی صریح داریم به مقدسات پیروان ادیان دیگه نباید توهین کنیم چون این طوری در واقع مجوز صادر کردیم که اونا هم دست به همچین کار زشتی بزنن...

بابا! همین تلویزیون که خیلیا میگن قبولش نداریم شما یه بار دیدین که برای دفاع از اسلام و قرآن به مذاهب دیگه توهین کنن؟

دلم میخواد به همه ی دوستان عزیزم بگم:

ما در مقابل همه ی گفته ها وشنیده هامون مسئولیم فرقی نمی کنه از چه ابزاری استفاده می کنیم مهم اینه که این ابزار که از قضا باید مدام بابتش پول خرج کرد چی برامون باقی میذاره؟

نشر و کپی مطالب از هر کجا و هر گروهی که باشه، تا به حقانیتش پی نبردیم، درست نیست.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برف و آفتاب

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 29 دی 1393-03:05 ب.ظ




دل من برف است

یاد تو آفتاب



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حالا همه با هم یه کِل بلند!

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 23 دی 1393-11:43 ق.ظ


صب نیت  صدقه کردم.

سید طه و بابا که رفتند، گفتم پا شم یه دستی به سر و روی خونه بکشم.

از روشویی و آینه ش شروع کردم، بعد کاشی ها و در آلومینیومی.

تقریبا کار تموم شده بود که گفتم یه بار دیگه شیشه ها رو لکه گیری کنم. در روشویی رو که نیمه بسته بود، بقول خودمون پیش کردم( از تو چفت نکردم) اما با شنیدن صدای دستگیره بیرونی، دلم ریخت!

بله! دستگیره بیرونی مدتیه شل شده و قرار بوده عوضش کنیم ولی ...

حالا وقت این حرفا نبود.

من مونده بودم تو روشویی که به دستشویی متصل میشه و یه پنجره ی 30 در 30 به بیرون داره و کل فضایی که توش حبس شدم، دو متر نیست!

یه خرده با دستگیره ور رفتم، افاقه نکرد که هیچ، فک کنم بدترم شد.

گفتم ترسی نداره که! اینجا هم آب هست هم یه پنجره ی کوچیک تو دستشویی که هوای تازه بیاد.

اما خیلی زود فکر و خیال برم داشت و به صرافت افتادم خاله اعظم و همسایه روبرویی رو صدا کنم.

هر چی دهنمو به پنجره ی توالت نزدیک کردم و داد زدم خاله اعظم! اعظموووووو!همسایه هووووو! جوابی نشنیدم.

همسایه بغلی ام که تازه اومدن، فامیلی شون یهو از ذهنم پرید.

از قضا یه آهنگ بختیاری ام رو گوشی م دارم که مال عروسی بختیاریاس و ساز و دهل و سر و صدا حسابی! اونم تو این لحظه ها رسیده بود به این قسمت که خواننده می گفت: 

حالا همه با هم یه کِل بلند!

انقد داد زدم که هر چی سرمو زیر شیر روشویی می کردم و هی آب می خوردم، بازم حلقم خشک بود.

خاله زهرا و خاله اعظم ممکن بود همین جوری شانسی تو همین وضعیت بیان بهم سری بزنن، ممکنم بود امروز اصن هیچکدوم نیان.

سید طه و باباشم که به امید خدا تازه رفته بودند و تا برگشتنشون فک کنم مُرده بودم!
َ
دیگه استرس گرفتم و کمتر داد می زدم، بیشتر با مشت به در روشویی و دستشویی می کوبیدم که صدای خانوم همسایه رو شنیدم که از تو کوچه می گفت:

_"بله"!  

 شاید بشه گفت بله ی هیچ عروسی تو مراسم عقدکنون،  اینجوری خوشحالم نکرده بود!!!!

بهش گفتم بره خونه ی خاله زهرا یا خاله اعظم و بگه بیان نجاتم بدن...

_______________________________

پ.ن1: شیرینی خانوم همسایه و خاله زهرا تقدیم شد.

پ.ن2: امروز دوتا احساس جدیدو تجربه کردم: یکی لحظه ی درموندگی، یکی هم لحظه ای که بنا بود از اون حبس در بیام. اصن دوس نداشتم کسی منو تو اون حال ببینه...

اینا هیچکدوم احساس خوبی نبود...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نمی گویم خوبند یا بد

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 22 دی 1393-08:18 ب.ظ





آدم هایی هستند در زندگی تان

نمی گویم خوبند یا بد

چگالی وجودشان بالاست

افکار

حرف زدن

رفتار

محبت

و هر جزئی از وجودشان

امضادار است

یادت نمی رود

"هستن هایشان" را

بس که حضورشان پر رنگ است

رد پا حک می کنند اینها روی دل و جانت

بس که بلدند " باشند "





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه منظره، یه رنگ، یه حس...

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 19 دی 1393-11:23 ق.ظ


تو این دنیا اگه دلت سمت و سویی پیدا نکنه و تو رو با خودش به هزار توی خیال و عشق و تصویر و حس نبره، ول معطلی...
...

نه! 
نمی تونم در باره ی تو و نباید در باره ی تو به همین راحتی قضاوت کنم، ولی خودمو می گم:

صب که هنوز یه چشمم بازه یکی ش بسته، اول از همه علاقه هام، دوست داشته ها و دوست داشتنی هام میان سراغم.

بعضی شون منو وادار می کنن برم سر وقت یه آهنگ سوزناک قدیمی، یا یه شعری چیزی سر زبونم میاد که حسابی دلمو هوایی می کنه... یه وقت با دو خط شعر از صب تا شب، ده بار میرم مشد برمی گردم، میرم حرم، اصن قدم به قدم یادم میاره بابامسلم کجای این مسیر چیزای خنده دار برامون تعریف کرد؟  کجای این راه طول و دراز برامون شیر گرم خرید و خوردیم؟ یهو می بینی میرم ببیینم شیر تو یخچال داریم بردارم، گرم کنم بزنم جاده ی مشد؟

یه وقتایی می زنم بیرون از خونه و کوچه، یهو خیال برم می داره این دور و اطراف خبرای تازه ای هست، یه کشف، یه منظره، یه رنگ... 

یه حسی که ...

___________________________________________________________________________________
پ.ن: عید میلاد رسول پاکی و نور

و امام صداقت

 مبارک!



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دروغگو دشمن خداس...

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 18 دی 1393-12:14 ب.ظ


بانک مسکن! shame on you
________________________________________________________________________________

بانک مسکنو یادتونه؟

از پولای الکی الکی که هر چی تیغشون برید، از ما گرفتند!!!

حالا هی زنگ زدند قسطاتون تموم شدهف بابا پاشین بیاین تسویه حساب...

نرفتیم چون احتمال می دادیم باز یه فیش بدن دستمون و بگن برو صندوق و بعد از کلی صف و نوبت باز یه مبلغ بگن که باید پرداخت کنیم، بخاطر همین گفتیم باشه سر برج میایم تسویه...

دیگه این اخر کاری خدا گواهه شورشو در اورده ن! 

طرف از بانک مسکن زنگ زده که:

تشریف بیارین یه مقدار پول اضافه واریز کردین، اینو بگیرین و یه تسویه و تموم...

گفتیم شاید از رهن در اوردن سند خونه هزینه داشته باشه گفتند اصن اون به بانک ربطی نداره شما بیاین اینجا حسابتونو تسویه کنین، محضر هر وقت خواستین برین...

القصه! 

من دیروز افتاده بودم و راستش یه مقدار مشکل بود برم بانک ولی گفتم انقد زنگ زدند بریم قال قضیه رو بکنیم...

رفتیم... از برخوردای کریمانه شون!!! که بگذریم، یه فیش دادند دستمون، برو صندوق!

آقا ما بدهکاریم بستانکاریم؟

برو نوبت صندوق بگیر بشین تو نوبت تا بهت بگیم...

بعد از هفت خوان رستم، صندوقدارمیگه:

136000 تومن بدهی دارین...

ینی اینا از خدا از خلق خدا حیا نمی کنن دروغ تو حلق ادم می کنن که پاشو بیا پول اضافی ریختی بگیر؟!!!

دروغگو دشمن خداس...
__________________

بانک مسکن! 

shame on you


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هر 136 تاشونو باز می کنم

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 18 دی 1393-11:09 ق.ظ



نه تولد "بچه گنجشک" ست و نه اتفاقی افتاده اما یه مدته دلم میخواد بیام اینجا بنویسم اون اوایل که اومدم نت و وب نویسی رو شروع کردم، آدمایی بودند که می اومدند زود به زود بهم سر می زدند، کامنت می ذاشتند، اگه نظری نداشتند یا مثلا فرصت نوشتن کامنت نداشتند، هر از گاهی می اومدند یه کامنت خصوصی می ذاشتند و فقط چند کلمه و والسلام.

امروز شاید به ظاهر سرم شلوغ شده باشه و غیر از وبف مشغله های دیگه ای داشته باشم، امروز شاید حتی فرصت نداشته باشم اون جوری که سزاواره جواب همین کامنتایی رو هم بدم که عزیزانی میان و لطف می کنن می نویسن.

اما یه چیزی برای خودم مسلّمه و گفتم نوشتنش بد نیست:

اون اوایل اگه یه کامنت داشتم، با ذوق و شوق بازش می کردم و شاید مدتی بهش فکر می کردم و حتی ممکن بود تو نوشتن پست بعدی ازش ایده و انرژی بگیرم، اما الان مدتیه که یه تعداد از اون دوستان حالا به هر دلیلی دیگه نمیان این وب یا من از نظراتشون محروم شده م. 

اول از همه بگم که دلم برای همه شون تنگ شده چون با هم ارتباط فکری و ذوقی داشتیم و این یه فاکتور مثبت بود.

ثانیا درسته که از وضعیت بعضی شون مستقیم یا غیر مستقیم باخبرم اما همین الانم که می نویسم دوست دارم سر و کله شون پیدا شه و بازم از حضورشون استفاده کنم.

یه مدته تو لینکدونی این وب، پیشنهاد 136 لینک جدید هست ولی دستم نمیره حتی بازشون کنم ببینم اینا چیه و از طرف کیه؟

اما اگه یه درصد احتمال بدم خبری از اون دوستان داره، همین امروز هر 136 تاشونو باز می کنم و می خونم...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بس کنین...+ یک کامنت

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 17 دی 1393-10:08 ق.ظ



آهای آدمایی که کارمند بودید و باز نشست شدید!


شما رو به هر کی می پرستید قسم!


دیگه نرین سراغ یه شغل دیگه باز دو باره مشغول کار بشین!

بابا! شما که یه حقوق به هر حال دارین


اجازه بدین یه جوون بیاد سر کار!

یا میرین توشغل دولتی نمی دونم قراردادی و چی کار می کنین...


یا حتی بدتر از اون، چار تا شغل آزادم که می شد چار تا جوون بی کار برن مشغول شن و به هر حال یه امیدی برای تشکیل خونواده داشته باشن و بتونن سرشونو بالا بگیرن، اونم شما اشغال می کنین...

خداوکیلی! از وقتی چند شغله شدین، خیلی زندگی تون تکون خورده؟!!!!

تو رو خدا! بس کنین...

________________________________________________________________________________


+یک کامنت

سلام 
...................
روزی که (باز نشسته )بشید درد و رنج 

یه باز نشسته را خواهید فهمید .

شما که فتوای میدهید اونا دیگه به دنبال شغل دیگه نرن 

می دونید اونا چی می کشن .

وگر نه بعد از 50یا 60سالگی نه توان دارن کار کنن نه حوصله .

وشما چه می دانی بی پولی و چندر غاز حقوق تقاعد یعنی چه .

در این سن وسال معمولا بچه بزرگ و به سن ازدواج رسیده اند 

اگر دختر باشند که علاوه بر مخارج دانشگاه 
باید جهیزیه های ان چنانی 

وپسران بالاخره خرج عروسی و هزینه مسکن برا ی او 

اصلا برای روشن شدن مسئله 

مثالی میزنم .

.....................

دوستی دارم معلم باز نشسته با 58سال

سن یعنی ورود به سن کهولت و رفتن چند سال دیگه به منزل اخرت محمد هلال

یه عروس داره و یه داماد و یک نوه 

و پسری دیگر در سن ازدواج 

کل حقوق باز نشستگی ایشن یک میلیون و دویست 

با این پول چه کند .

مخارج خانواده با این هزینه ها 

ایا بچه هاش به خونه ش نمیان 

حد اقل هفته ای یه شام ونهار 

ایا با این سن یه پراید برای ایاب و ذهاب نمیخواد
 
مسافرت بخوره تو تخم چشماش 

خونه تعمیرات نمی خواد 

بیماری هزینه نداره و...

ایشون برای پر کردن این چاله چوله
 
دوباره رفته معلمی بعد از سی و چند سال

ماهی 700هزار تو من بهش میدن 

60هزار تومنش را کرایه میده 

والله اگه شغل سومی هم باشه برای حفظ ابرو میره .

شما فکر می کنم خانم و اقا کار مند باشید و به قول ما معلم ها دو موتوره
 
حتما بچه دانشگاه ازادی و نزدیک به ازدواج هم ندارید
 
پس از دور هم دستی بر اتش ندارید .

نمیتوانیدوضع ما را درک کنید .

به مسئو لین بفر مایید که به این 

مفلو کین بیشتر برسید تا مجبور نباشند در این اخرین روز های عمرشان دو باره کار کنند و جای جوان ها را 

بگیرند .

به خدا هوسمان نیست خسته هستیم 

مجبوریم دو باره کار کنیم برای حفظ ابرو .

جانا نسوختی که بدانی چه می کشم احساس سو ختن به تما شا نمی شود.


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خیارم بخر...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 15 دی 1393-08:49 ب.ظ


رفتم سبزی فروشی، گفتم یه ذره خیارم وردارم. 

یه آقا اومد که یه پسر سه چهار ساله م دنبالش بود. 

_آقا! سیب زمینی ریزا کیلویی چنده؟

+ 1000

_اگه خیلی ریزاشو وردارم، کمتر حساب می کنی؟

+ باشه، بیار ببینم چه میشه کرد؟

پسرک: بابا! خیارم بخر...


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آشنایی

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 15 دی 1393-04:05 ب.ظ



تو هر ساعت که بیایی

آسمونم گل می باره

مثل تو ستاره ای

آسمون به خود ندیده


تو مثل خنده هات

بهار بی پاییزی

تو همه ی دارایی من هستی

تو برام عزیزی


صدات مثل قهقهه ی کبک کوهه 

و شیرینه

صدات هر چه غمه از میان دلم بر می چینه





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2