بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 30 بهمن 1393
نظرات

سال ها می گذرد اما چیزی که هرگز رنگ نمی بازد و کهنه نمی شود، نگاه پر مهر توست که همیشه در زندگی احساسش می کنم

و دست نوازشگر توست که بی دریغ بر سر من است و لحظه ای از من دور نمی شود.

نمی دانم چقدر فرصت دارم اما دوست دارم در لحظه، تو را دوست بدارم و این دوست داشتن را در عمل نشان دهم.

دوست دارم بار دیگر به آغوش تو پناهنده شوم تا خیالم از بابت همه چیز راحت باشد.

و می دانم این خواسته ی من بی جواب نیست...

نشانه اش این همه لطف بی دریغ توست که در گوشه گوشه ی زندگی ام به چشم می آید و احساس می شود.

نشانه اش مادری است که پاکی و صداقتش زبانزد است

و پدری که بار زندگی را بی غل، و غش و بی رنگ و ریا بر دوش کشید...

و خانواده و دوستان ووووو...




مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 30 بهمن 1393
نظرات



حاج شیخ جواد در جمع طوری برنامه ریزی می کرد که همه ی برنامه و صحبت دست خودش نباشد، بلکه هر یک از افراد  بخشی از کار را اداره کند. 

مثلا  یک روز فردی را به خانه ی ما و جمع بچه ها دعوت کرد. 

من به دلیلی بیرون جلسه بودم، اما دیدم بچه ها را طوری کنار هم چیده است و هماهنگ کرده که مشخص است هر یک از افراد بخشی از صحبت ها را پیش می برد، خود حاجی هم یک روزنامه برداشته بود و وانمود می کرد مشغول مطالعه است، یعنی طوری جمع را اداره می کرد که یک نفر به جمع اضافه شود، نه این که فردی از جمع طرد یا جدا شود.
_____________________

بخشی دیگر از مصاحبه ی آقای علی اکبر سیفی زاده/ برادر شهیدان علی محمد و حسین سیفی زاده/ آموزگار