بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 30 بهمن 1393
نظرات

سال ها می گذرد اما چیزی که هرگز رنگ نمی بازد و کهنه نمی شود، نگاه پر مهر توست که همیشه در زندگی احساسش می کنم

و دست نوازشگر توست که بی دریغ بر سر من است و لحظه ای از من دور نمی شود.

نمی دانم چقدر فرصت دارم اما دوست دارم در لحظه، تو را دوست بدارم و این دوست داشتن را در عمل نشان دهم.

دوست دارم بار دیگر به آغوش تو پناهنده شوم تا خیالم از بابت همه چیز راحت باشد.

و می دانم این خواسته ی من بی جواب نیست...

نشانه اش این همه لطف بی دریغ توست که در گوشه گوشه ی زندگی ام به چشم می آید و احساس می شود.

نشانه اش مادری است که پاکی و صداقتش زبانزد است

و پدری که بار زندگی را بی غل، و غش و بی رنگ و ریا بر دوش کشید...

و خانواده و دوستان ووووو...




مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 30 بهمن 1393
نظرات



حاج شیخ جواد در جمع طوری برنامه ریزی می کرد که همه ی برنامه و صحبت دست خودش نباشد، بلکه هر یک از افراد  بخشی از کار را اداره کند. 

مثلا  یک روز فردی را به خانه ی ما و جمع بچه ها دعوت کرد. 

من به دلیلی بیرون جلسه بودم، اما دیدم بچه ها را طوری کنار هم چیده است و هماهنگ کرده که مشخص است هر یک از افراد بخشی از صحبت ها را پیش می برد، خود حاجی هم یک روزنامه برداشته بود و وانمود می کرد مشغول مطالعه است، یعنی طوری جمع را اداره می کرد که یک نفر به جمع اضافه شود، نه این که فردی از جمع طرد یا جدا شود.
_____________________

بخشی دیگر از مصاحبه ی آقای علی اکبر سیفی زاده/ برادر شهیدان علی محمد و حسین سیفی زاده/ آموزگار



نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 28 بهمن 1393
نظرات


بابامسلم دو تا کرسی می گذاشت: 

   یکی برای اتاق نشیمن، یکی برای قالی باف خانه. این دومی مخصوص خودش بود که بچپد زیرش و برای ننه عذرا که مشغول قالی بافی است از ایران بگیرد و از تیران در برود. از هم دشتی های صحرایش حرف بزند و از چاه صحرا که هی موتورش می سوخت و پول می خواست. 

من از بچگی پای حرف های این دو نفر که می نشستم احساس می کردم همه ی دنیا همین اتاق است و همین کرسی و دار قالی. بابا مسلم شب های بلند زمستان را با داستان های حضرت خضر نبی و رفتن حضرت موسی به میقات کوتاه می کرد.

بابا طوری از حضور خضر نبی در دشت ها حرف می زد و از کمک کردن او به آدم های پاک می گفت که من خیالم راحت بود که اگر یک وقت بابا هم احتیاج به کمک داشته باشد، خضر نبی به دادش می رسد، یعنی خاطرم جمع بود او راحت می تواند خضر نبی را ببیند.

اتاقی که ننه عذرا در آن قالی می بافت، در ذهن کودکانه ی من اصلا یک اتاق مثل دیگر اتاق ها نبود. اینجا من روی دار قالی بارها و بارها لالایی های دلنشین ننه عذرا و خواهران را شنیده بودم. اینجا جای گپ و گفت زن های فامیل و همسایه بود که هر کدام شاید بیش از ده دقیقه طول نمی کشید اما انگار همین که می آمدند پای دار قالی و با ننه عذرا حرف می زدند، دلشان قناعت می گرفت و آرام می شدند.  یکی از این زن ها مادر شهیدی بود که هر وقت دلش تنگ می شد، حتی وقتی بود که ناهارش را نیمه آماده خاموش می کرد و می آمد اینجا کمی حرف می زد و وقتی آرام می شد به خانه می رفت.

من در عالم بچگی خیال می کردم همه ی دنیا همین اتاق قالی بافی است و این یک تکه گلیم و این گپ و گفت های ساده. 

ادامه دارد...

مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 27 بهمن 1393
نظرات
امروز یکی از پست های این وبلاگ در سایت خبری تحلیلی جهان نیوز باز نشر شد:


مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 24 بهمن 1393
نظرات

همین یک پنجره ی گردالو 

امشب در دل من غوغایی به پا کرده

که شب از نیمه گذشته

اما چنان هیاهویی در درونم بر پاست

که خواب به چشمم نمی آید

بگذار از حال و هوای خودم و خواهر و برادرم

در چنین شب هایی برایت بگویم که کم کم صدای پای عید به گوش می رسد

بابامسلم به بازار رفته و با همان نخی که کف پایمان را اندازه گرفته، برایمان کفش عید خریده است

برادرم همین پای این رف تازه سفید کرده می خوابد

امشب او از عشق کفش های عید

خوابش نمی برد

کفش های سیاهش را با جعبه ی مقوایی اش 

آورده پای این رف 

جلوی در پستو 

بالای سرش گذاشته

از سر شب تا به حال

چند بار از رختخواب بیرون آمده

بی صدا کفش های عیدش را پوشیده

هی از چپ و راست براندازش کرده و دوباره با وسواس تمام

ان را در جعبه گذاشته و در رختخوابش خزیده است

من اما

از کفش های عید امسالم

غصه ای در دلم نشسته است

کفش های من دو رنگ است: زرد و سفید

و من از سر شب تا به حال

حتی یک بار بلند نشده ام آن را بپوشم و در اتاق چرخی بزنم

ننه عذرا امشب زود خوابش برده

امروز تخمه هندوانه های همه ی تابستان را جوشانده و نمک کرده

روی یک پارچه ی تمیز پهن کرده

تا کمی خشک شود و فردا پس فردا

آن ها را برای عید

بو بدهد

من همه ی غصه ام این کفش های زرد و سفید است

 و همه ی امیدم به این تخمه هاست که تا فردا

به حدی خشک خواهد شد که چپ و راست

به آن ناخنک بزنم و مشتی در جیب بریزم و بزنم به کوچه برای بازی لی لی و هفت سنگ و زاغ...

این پنجره ی گردالو

برای من جادو می کند و خواب به چشمم می آورد...


مرتبط با: