تبلیغات
*بچه گنجشک* - مطالب اسفند 1393
بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 29 اسفند 1393
نظرات




قطار دو جور سوت دارد:

سوتی که مسافر دلبندت در آن محو می شود

و دلت از جا کََنَده می شود


و سوتی که مسافر خسته ات با آن به آغوشت برمی گردد

و اشک و بغضی غریب گلویت را می فشرد...

مرتبط با:
برچسب‌ها: سوتی که ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 28 اسفند 1393
نظرات

از صب ساعت ده که زنگ زدم و سید طه گفت رسیدیم سرزمین موج های آبی، نه! از دو سه روز قبل از این که برن مشهد و فهمیدم یه همچین چیزی تو برنامه شون هست، یه چیزی تو دلم تکون خورد.

راضی بودم اصن این سفر کنسل بشه و سید طه نره تو اون آب و گردابی که در باره ش خاطرات ناجوری از بچه های آشنا و فامیل شنیده بودم که: نمی دونم تو موج و گردابش کلّه شون خورده بود به هم یا به دیواره ی استخر و شکستگی و ...

به خاله اعظم نگفتم که سید طه گفته میریم اونجا، دیگه موبایل خاموشه نگران نشین...

تا ساعت دوازده سرگرم مرتب کردن اتاق بودم و چیدن وسایلی که دیروز بیرون ریخته بودیم و اتاقو حسابی تر تمیز کرده بودیم.

ناهارو با فکر و خیال نیمه جویده قورت دادم و ناخودآگاه هی به ساعت نگاه کردم و به صفحه ی گوشی و هی زنگ پشت زنگ، چه به گوشی طه چه دوستانش که همراهش هستن! همه خاموش بودن...

عصر شد، بازم همین آش  و همین کاسه، دیگه داشت شب می شد که متوجه شدم خاله اعظم هم دست کمی از من نداره و از ترس این که من دلشوره م بیشتر بشه، صداش درر نمیاد...

بابای طه ولی هم سعی می کرد آروم باشه، هم منو آروم کنه. هر فکری به ذهنش رسید، گفت. مثلا گفت:
_ میای بریم بازار یه دوری بزنیم؟

 تو این شلوغی شب عید، کی میگه بریم بازار دور بزنیم؟ اونم بابای طه که تو روزای عادی از بازار رفتن طفره میره؟!

بنده خدا خودشم می دونست دل و دماغ ندارم، ولی می خواست یه جوری فضا رو عوض کنه...

تا ساعت پنج و نیم هر جوری بود، سعی کردم فکر بد نکنم ولی پنج دقه بعدش یهو بدترین فکرای ممکن به ذهنم هجوم آورد که: ببین چیه اتفاقی افتاده که جرأت ندارن جواب خونواده ها رو بدن، زده ن همه ی موبایلا رو خاموش کرده ن و...؟!!!


طرفای اذون مغرب بود که بالاخره تونسیم با یکی از معاونای مدرسه تماس بگیریم و بشنویم که:

_ بچه ها تازه اومده ن موبایلشونو از دفتر سرزمین موج ها تحول بگیرن، الحمدلله خیلی به همه خوش گذشته، برای نماز مغرب و عشا میریم حرم و نایب الزیارة ی شمام خواهیم بود...

خاله اعظم که تمام مدت دلش مث سیر و سرکه می جوشید حالا که شنید حال سید طه خوبه، آهی کشید و گفت: 

از عصر تا حالا چقد "الم نشرح..." خوندم، بلکه یکی شون گوشی رو ور داره!

بعدم گفت: 

_همین خود شما، مامان طه! روز اول که رفتی دانشگاه، گم شدی که داستانشو برات گفته م، ولی خدا می دونه ما چی کشیدیم، تا بالاخره فهمیدیم با دوستای خاله طاهره رفتی خوابگاه! اون وقتا ماجرا رو که برای یکی از دوستام گفته بودم، اون بنده ی خدا مونده بود چی بگه؟ در اومده بود و گفته بود:

_حالا دیگه گم شده و کاری نمیشه کرد! ایشالا خدا از یه جای دیگه براتون جبران کنه!!!



مرتبط با: