بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 31 تیر 1393
نظرات


دوستی ما آن قدر تازه ست که روزها و شب هایش را به راحتی می شود شمرد اما مهرت در دلم نشسته و فکر می کنم دیگر وقت آن است که اعتراف کنم: 

به تو دل بسته ام! 

حالا روزهای من به شوق شب های زیبایت به سر می آید و شب هایم سرشار از خیال توست! 

با تو نفس می کشم و هر لحظه نو می شوم. با تو می نشینم و آرام می گیرم، با تو حرف می زنم و دل می دهم به عطر عبورت.

به تو اعتماد کردم و با تو آرام شدم. 

باور کردم اندوه رنگ به رنگم می تواند با تو به شادی بدل شود. 

یقینم شد در این هیاهوی بی اعتمادی تکیه گاه محکمی یافته ام...



"خانوم گم جشکه" این پست رو ادامه داده ن و تکمیل کردند:




مرتبط با:
لینک های مرتبط: خانوم گم جشکه ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 30 تیر 1393
نظرات


اون خواهرم که تو کارای بیمارستانی وارد بود و بیش از همه مون پیش بابا بود و تو مریضی ش کاراشو می کرد می گفت:

تو سی سی یو اون آخرا به من گفت:

یادت میاد من چقد اون قیچی قندشکنُ دوست داشتم؟

گفتم آره.

گفت: 
دیگه دوسش ندارم.

گفت: یادت میاد من چقد اون وسایل کار صحرامُ دوست داشتم؟

_دیگه هیچ کدومشونو دوست ندارم!

تو دلم گفتم ینی بابا حالش بدتر شده و هذیون میگه؟

بهم خیره شد و پرسید:

اصن یادت میاد من چقد چایی دوست داشتم؟

زود گفتم آره که ببینم چی می خواد بگه؟

گفت: دیگه اصن دلم چایی نمی خواد، ینی دیگه هیچی دوست ندارم، فقط موندی تو!

تو هم اگه بری کنار و ازم دل بِکنی، من رفته م...

من نمی دونستم چی بگم که به بالای اتاق نگاه کرد، چشماشو ریز کرد و گفت:

_می بینی؟ تمام در و دیوارُ پرچم ابالفضل زده ن! 

من دیگه بغض کرده بودم، جدی تر نگام کرد و گفت: 

_تو مث این که باور نمی کنی! 
اگه باور نمی کنی برو بیرون ببین تو حسینیه چه خبره؟! 
هیات ابالفضل داره میاد...

____________________

پ.ن1: تقدیم به بابا مسلم که ابالفضلی بود و مث این روزایی از پیشمون رفت.

پ ن2: یه یادگاری از بابات دارم: یه کیف چرمی قدیمی که تهش پاره شده و بابا خدش اونو دوخته، یه سمبه، یه سوزن لحاف دوزی و یه جوالدوز که نخشو  خودش گره زده و من همین شکلی نگهش داشته م...





مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 30 تیر 1393
نظرات



تو زیباتر از بهار می شوی آن زمان که به روی بابا لبخند می زنی و با عطر حضورت، بر کویر دلم دانه ی محبت می کاری

ای عزیز دلم ، بدان که با تمام وجودم تلاش می کنم، بهترین ها را برایت مهیا سازم تا مبادا دلت در حسرت چیزی بماند. 

ای فرزند دلبند بابا!

تو شالی زاری معطر هستی سرسبز و بابرکت، آرام و پویا. 

تو همچو شعله های خورشیدی بر قلبم، آن هنگام که شاهد رستن تو در گذر ایام هستم. 

تو خیال کودکی من هستی آن زمان که باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان، می خورد بر بام خانه را

با خود زمزمه می کردم در مسیر خانه. 

گره های عمرت را با زحمت و تلاش فراوان بر دار دلم می زنم تا نقشی ماندگار از تو بسازم، 

نقشی سراسر زیبایی و نجابت وتازگی ای ناز دار بابا 

روشن شده تنم از روشنایی تو ، ای تکیه گاه پدر در وقت بی کسی! 

سر بلندی ونیک نامی و خوشبختی تو را در همه حال از خدا می خواهم ای دردانه ی بابا. 

بدان که با حضور تو اسیر هیچ خستگی و غم نمی شوم

و شادی از لحظه های دلم پر نمی کشد

چرا که تو هدیه ای با ارزش از سوی خدایی

پس باید تلاش کرد برای به ثمر رسیدن تو ...
****
خواننده: ایرج داوند/کردی
_______________
*باز پست*


برچسب‌ها: بابا مسلم , یادگاری ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 30 تیر 1393
نظرات



مرد چوپون از شدت شادی ندونست به چه زبونی از خدا تشکر کنه، گفت:

الهی! من از دار دنیا همین چند تا گوسفندو دارم، تو اگه گوسفند نداری، بیا من نصف گوسفندامو بهت بدم، اگرم گوسفند داری، بیار من مجانی برات نگهشون دارم!

موسی از این حرفا ناراحت شد و سر چوپون داد زد! ندا اومد که ای موسی! چرا سرش داد می زنی؟ هر کس شوق ما به دلش بیفته، این جوری ذوق زده میشه! بهش بگو خدای تعالی میگه تو و گوسفندات همه ملک من هستین، این که گفتی بیا نصف گوسفندامو بهت بدم، قبول کردم و در عوض این حرف زکاتت رو بخشیدم و این که گفتی گوسفنداتو بفرست من بچرونم، برات عبادت هفتاد ساله در نظر گرفتم!

موسی تعجب کرد و گفت خدایا! یه چوپون سیاه چطور این همه مقام و درجه گرفت؟ 

خطاب اومد ای موسی! به سیاهی رنگش نگاه نکن به نور دلش نگاه کن که به عزت و جلالم قسم که اگه نور دلشو ظاهر کنم، قاف تا قاف عالمو روشن می کنه...
_____________________________________

پ.ن 1: این دو پست برداشتی بود از تفسیر ادبی و عرفانی حدائق الحقائق/ ملا مسکین هروی

پ.ن 2: عنوان متن، مصرعی است از مرحوم قیصر امین پور






نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 30 تیر 1393
نظرات
هر کدوم از ما تو شبای قدر با خدا حرف زدیم و لابد دوست داریم بدونیم خدا جواب حرفای بنده هاشو چه جوری میده؟

این دو پست برداشتی است از کتاب " حدائق الحقائق" 

تقدیم به همه ی خدا دوستان


میگن تو بنی اسرائیل یه مرد گوساله پرست بود. یه روز که می خواست به گوساله سجده کنه هوا ابری شد و رعد و برق اومد. گوساله از صدای رعد ترسید و پا به فرار گذاشت! 
مرد گوساله پرست فهمید چه کار اشتباه و زشتی انجام می داده، رو به آسمون کرد و گفت:

" ای خدای ابر! من تو رو می پرستم! از کارای ناپسندیده م شرمنده م و به درگاه تو رو کردم. ایمان منو قبول کن و گناهانمو بیامرز و منو از دوستان خودت قرار بده و بعد از این نذار گناه کنم!"

به موسی وحی رسید که ای موسی! به این بیچاره بگو ان چه گفتی، شنیدم! بلی خداوند تو و خداوند همه چیز منم. گفتی توبه مو قبول کن و منو بیامرز و جزو دوستانت قرار بده، اینها رو قبول کردم اما این که گفتی منو از گناه نگه دار، قبول نمی کنم چونکه من خزائن رحمت بسیار دارم و اگه این خواسته تو قبول کنم، از این همه خزائن رحمت محروم می مونی و دوست اونه که دوستش رو از نعمتها محروم نکنه.

موسی پیغام  رو رسوند. اون مرد از شدت شادی ندونست به چه زبونی از خدا تشکر کنه؟ گفت:
...

ادامه دارد!