امروز:

زیر درخت انار...

» نوع مطلب :



خاله زهرا یه نمک پاش کهنه بهم داد و با خنده گفت: با خودت خواهی گفت این عتیقه کجا بوده؟ بعد هم با خنده گفت: 

توی این نمک پاش چند جور تخم گل ریختم ببری تو باغچه تون بکاری... سعی کن چاله هایی که می کنی خیلی عمیق نباشه، تو هر چاله چهار پنج تا تخم گل بریز، اگرم دوست داری باغچه تون قشنگ تر بشه، چاله ها رو با فاصله های مساوی بکن...

همه ی سفارشای خاله زهرا رو گوش کردم و باغچه مون سرسبز و آباد شد! بوته های گل انقد به این ور اون ور سرک کشیدند که با کلی نخ و خرده خیاطی بستمشون به درخت انار و دیوار روبرو و ... بوته ها حسابی زیاد شده بودند و هر دفعه برای مرتب کردنشون نقشه ای می کشیدم که چه جوری تنطیمشون کنم و ببندمشون قشنگ تر میشن؟

اما امروز سر صبح رفتم سراغ بوته های گل که ببینم در چه حالند؟ از دیدن منظره ی باغچه، شدم عین بچه ای که با هزار آرزو بادبادک دست سازشو میفرسته هوا و نخشو محکم تو مشتش میگیره و احساس می کنه دنیا مال اونه ولی تو یه لحظه به خودش میاد و میبینه نخ پاره شده و بادبادک رفته نزدیک ابرا و تنها چیزی که براش مونده یه قرقره ست و یه تکه ته مونده ی نخ! 

از تمام بوته هایی که انقد دوسشون داشتم فقط مونده بود چند تکه نخ و یه مشت برگ سوخته...

ظرف آب پرنده ها رو ورداشتم، پاکیزه شستمش و پر از آب تازه کردم. گذاشتمش کنج باغچه که کمتر آفتاب می گیره، 

زیر درخت انار...





نوشته شده در : دوشنبه 9 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بادبادک/ قرقره/ نخ/ باغچه/ گل/ خاله زهرا ، درخت انار ،

اشارت





... یعقوب فرزندان را گفت"اخاف ان یاکله الذئب  و انتم عنه غافلون" ایشان را به غفلت عیب کرده بود همان غفلت عذر ایشان شد تا از غفلت خویش به این عبارت تعبیر کرده اند که " یا ابانا انّا ذهبنا نستبق و ترکنا یوسف عند متاعنا"

اینجا ارباب اشارت چنین گفته اند که یعقوب فرزندان را پیش از وقوع واقعه تلقین عذر می فرماید و به جهت شفقت پدری عذرشان می آموزد تا در وقت اعتذار تشبّث به ذیل غفلت نموده آن را عذر خود سازند.


نظیر این آنست که  الله تعالی با بندگان عاصی جانی همین معامله فرماید و در بازخواست، تلقین عذر مینماید که" یا ایّها الانسان ما غرّک بربّک الکریم"

ای آدمی ترا به پروردگار کریمت چه چیز مغرور کرد تا چنانچه فرزندان یعقوب را هم غفلت، عذر ایشان شد ما را نیز هم کَرَم او عذر خواه ما باشد تا جواب گوییم که الهی ما را پروردگار کریم مغرور کرد.

گر چه پس مانده ایم اخر کار

  فضل او پیشگاه ما باشد  
______________
واقعه به صحرا بردن
تفسیر حدائق الحقائق
ملا مسکین هروی


نوشته شده در : یکشنبه 8 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

نجمه! من چه بگویم به تو؟ (استقبال ماه خدا/ قسمت دوم)




به فرزندان من هم علاقه ی بسیار داشتند، مخصوصا به پسر بزرگم ،حسن... بعد از شهادت حسن پدرم به تهران آمدند ولی من نمی دانستم چطور با ایشان برخورد کنم که ناراحت نشوند و اتفاقا ایشان همئ این فکر را در مورد من داشتند.

وقتی آمدند، پرسیدند: نجمه! من چه بگویم به تو؟ 

گفتم: هیچی، شکر خدا.

گفتند: شکر خدا که خداوند اگر بچه ای به تو داده، خوبش را داده است...


نوشته شده در : جمعه 6 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: نجمه طباطبایی/ مرزبان وحی و خرد/ پسرم حسن/ شهید ،

تقدیم برای عرض تبریک (استقبال از ماه خدا) قسمت اول





...حتی در این سال های آخر که بیمار بودند، مراجعات را رد نمی کردند. یک بار که به قم رفته بودم، به من گفتند:

     صبح تا  به حال 24 بار به در خانه رفته ام و مراجعات مردم را جواب داده ام.

رفتارشان با مادرم بسیار احترام آمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار می کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند.

 در خانه اصلا مایل نبودند کارهای شخصی شان را کس دیگری انجام دهد.

وقتی مادرم مریض می شد اصلا اجازه نمی دادند از بستر بلند شود و کاری انجام دهد.

مادرم پیش از فوت حدود 27 روز در بستر بیماری بود، در این مدت پدرم تمام کارهایش را تعطیل کردند و به مراقبت از او پرداختند.

 بسیار عاطفی و وفادار بودند، تا سه چهار سال پس از فوت مادرم هر روز سر قبر او می رفتند و بعد از ان هم که فرصت کمتری داشتند، به طور مرتب دو روز در هفته یعنی دوشنبه ها و پنج شنبه ها بر سر مزار مادرم می رفتند و ممکن نبود این برنامه را ترک کنند.

***
راوی: نجمه طباطبایی فرزند علامه طباطبایی

مرزبان وحی و خرد



نوشته شده در : جمعه 6 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: مادر/ پدر/ علامه طباطبایی/ وفادار ،

" و اذا الوُحوشُ حُشِرَت"...

» نوع مطلب :



همکارم یه مجله دستش بود و با یه ذوق و شوقی داشت اونو ورق می زد. تا نگاهش به من افتاد یه صفحه از مجله رو نشونم داد که به نظرش خیلی جالب بود.

تو اون صفحه نویسنده می خواست یه جشن تولد مختلط رو توصیف کنه و بگه همچین برنامه هایی اشتباهه، این جوری شروع کرده بود:

_جمعشون جمع بود! " و اذا الوُحوشُ حُشِرَت"... 

ینی اینا که دور هم جمع شده بودند وحوش بودند!

جالبه مفسری مث مرحوم علامه سید محمد حسین طباطبایی تفسیر المیزان می نویسه که در واقع تفسیر آیات قرآن به کمک آیات دیگر قرآنه و ایشون در تفسیر چند آیه سکوت کرده چون آیه ای که بیانگر منظور و مقصود این آیات باشه تو قرآن نیست، از جمله همین آیه:

" و اذا الوُحوشُ حُشِرَت"...



نوشته شده در : چهارشنبه 4 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: علامه طباطبایی/ قرآن/ سکوت ،

من نصف نون می خوام...

» نوع مطلب :




یه وقتایی می اومد نونوایی سنگکی محله یه نگاه به صف می کرد و با تعجب می گفت:

_وا! همه تون با هم گشنه تون شده؟

 یه روز اومد تو نونوایی، رفت اول صف وایساد و گفت:

_شاطر آقا! من نصف نون میخوام.

چند دقیقه که موند گفت:

_ دیگه نون نمیخوام، سیر شدم! 

همین جوری راه افتاد سمت خونه ش. 

یه وقتایی ام نون می گرفت می برد تو راه و نیمه راه کنار کوچه می ذاشت!

پسرش هر روز یه شیشه شیر و یه تیکه نون تازه براش می آورد خونه ش ولی پیش ش نمی موند تا این نون و شیرو بخوره، اینا رو می ذاشت تو یخچال می رفت دنبال کار و زندگیش، اونم گرفتاری داشت بنده خدا.

دیگه یه وقت من می رفتم بهش سر می زدم. می گفتم همسایه ست، پیره، گناه داره! می آوردمش خونه مون. تو حیاط می نشست کنار دیوار، با بچه هام سر گرمش می کردیم می آوردیمش تو ساختمون، حریفش نمی شدم یه چیزی براش بیارم بخوره، یه ذره آب میوه ای چیزی دهنش می ذاشتم به زور می خورد.

این آخریا خیلی بدتر شده، لاغر عین نی قلم! هیچی ام نمی خوره! حواسش م اصلن دیگه به جا نیست، چند روز پیش شمردم شش بار از این ور خیابون رفت اون ور و باز دوباره برگشت! هر دفعه گفتم الانه که یه ماشینی چیزی بزنه بهش!

رفتم به پسرش گفتم این جور اومده این جور رفته، گفت باشه یه فکری به حالش می کنم.

امروز روز چهارمه که دیگه ندیدمش، نه نونوایی اومده نه تو کوچه پیداش شده. میرم در خونه ش در می زنم، جواب نمی ده، بازم در زنمّ اخساس می کنم پشت در خونه نشسته، فقط صدای نفس ش می اومد...

از همسایه ها سراغ احوال گرفتم، گفتند:

 پسرش در خونه رو قفل کرده که یه وقت نیاد بیرون ماشین بهش بزنه...
________________________________
پ.ن: این قضیه رو خاله زهرا از زبون خانم همسایه برام تعریف کرد.


نوشته شده در : چهارشنبه 4 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: نونوایی/ شیر/شاطر/ ماشین ،

به کسی بدهکار نیستید

توجه: استفاده از کلیه مقالات و مطالب سایت مردمان در مجلات، روزنامه ها، سایتها و برنامه های تلویزیونی با ذکر منبع آزاد است.



شما در این 15 مورد، هیچ توضیحی به کسی بدهکار نیستید

خیلی از انتخاب‌های ما در زندگی، از کاری که می‌خواهیم انجام دهیم گرفته تا آدمهایی که با آنها رفت‌وآمد می‌کنیم، نظرات متفاوتی را در اطرافیانمان ایجاد می‌کند. به نظر می‌رسد که اعضای خانواده، دوستان  و حتی آنهایی که کاملاً با ما غریبه هستند، درمورد همه کارهایی که انجام می‌دهیم، چه کوچک و چه بزرگ، نظر می‌دهند.

گاهی اوقات تا جایی پیش می‌روند که از شما برای تصمیماتی که گرفته‌اید یا انتخاب‌هایی که داشته‌اید توضیح می‌خواهند. ممکن است احساس کنید که باید به آنها پاسخ دهید اما واقعیت این است که خیلی چیزهای مربوط به شما به دیگران هیچ ارتباطی ندارد و شما درمورد 15 مسئله زیر، هیچ توضیحی به کسی بدهکار نیستید؛ هرچند خودتان فکر می‌کنید که هستید:

...

دوستان عزیزم!

ادامه ی مطلب را در لینک زیر مطالعه کنید:

http://www.mardoman.net/life/owe12/



نوشته شده در : سه شنبه 3 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: توضیح/ بدهکار/انتخاب/ خانواده ،

گوساله م خوب شد...

» نوع مطلب :




گوساله ی کوچولو بیشتر برای من حکم آهو داشت با اون رنگ قهوه ای کم رنگ و اون چشمان درشت و سیاه.


وقتی مریض شد و انقد بی رمق شد که نمی تونست روی پاهاش وایسه و از پستون مادرش شیر بخوره، دلم گرفت. وقتی که دیدم بابام سعی می کنه کمکش کنه از جاش یلند شه دلم سوخت هم برای بابام هم برای حیوون بیچاره...

اینجا بود که بابا به فکر دوا درمون افتاد و قرصای درشتی براش گرفت که رنگ خاک بود. یکیشو مینداخت تو قوری لعابی سرمه ای که دیگه کهنه شده بود و توش چایی دم نمی کردیم. بعد یه مقدار آب گرم می ریخت تو قوری تا قرص توی آب حل بشه.

بعد با یه دستش سر گوساله رو می گرفت تو سینه ش و دهنشو وامی کرد و با دست دیگه ش  از لوله ی قوری دارو می ریخت تو حلقش.

اون روز قرار بود یه نفر از تهران بیاد حسینیه ی محله سخنرانی کنه. همه می گفتند آدم مهمیه. مادرم و خواهرام همه رفته بودند سخنرانی و فقط من مونده بودم که ببینم گوساله چی میشه؟

وقتی بابا شیر ریخت توی قوری و همین جور که گوساله خوابیده بود شیر رو دهنش گذاشت، یه لحظه دیدم گوساله همین جوری سر جاش یه تکونی به خودش داد و به زحمت از جاش پا شد!

من انقد از دیدن این صحنه خوشحال شده بودم که تا خود حسینیه دویدم و مستقیم رفتم قسمت زنونه و میون جمعیت تا نگام به مادرم و خواهرام افتاد بلند گفتم:

_گوساله م خوب شد! همین الان پا شد وایساد!...

_______________________________________________

عکس از: بزم ایلیا


نوشته شده در : دوشنبه 2 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: گوساله/ سخنرانی ،
دنبالک ها: بزم ایلیا ،

خیلی وقته...

چند سال است که گفته اند دیگر نمی آید

ولی من باز هم منتظر هستم...



ای ملامتگر!

قلب داناتر است به درد خود و شایسته تر است از تو به این چشم اشکبارش!



قسم به دوست و به حُسن و درخشش او!

قسم به ان کس که دوستش دارم! 

ای ملامتگر!

من تو را در راه عشق نافرمانی خواهم کرد...*


http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910719001181

__________________

* ترجمه ی شعری از المتنبّی/ شاعر عرب



نوشته شده در : دوشنبه 2 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: خبر/ ، شهید ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic