عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

غریبه این ورا...

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 31 مرداد 1393-03:24 ب.ظ




ما این دور و برا دنبال اصل و نسبمون نمی گردیم 
آخه خودمون می دونیم فایده نداره!

دلیلشم اینه که:

زود از خنده ریسه میریم

زود غصه مون میشه

زود عاشق میشیم

زود دلمون از دست میره

زود بغض می کنیم

زود اشکمون در میاد

زود دلمون می سوزه

زود دلمون می شکنه

زود دلمون تنگ میشه

زود دلمون هوایی میشه

اما

زود دلمون
به دست نمیاد

زود دلمون
وا نمیشه

زود دلمون
گرم نمیشه

زود دلمون
آروم نمیشه

اصن  دلمون
غریبه این ورا...

__________________________



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سر و صداست توی دلم...

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 28 مرداد 1393-11:44 ب.ظ


من زنگ زدم که حال تو را بپرسم و تو بعد از سلام و احوالپرسی ذوق زده می گویی:

_حتمن اسم نوشتی بری کربلا، زنگ زدی خداحافظی کنی! آره!؟!

و بعد خودت جواب خودت را می دهی که:

_ اون جا که جنگه، اوضاع خوب نیست! نه! کربلا نمیری! پس لابد میری مکّه ای جایی؟!

می خندم و می گویم:

_ نه والّا! ازین خبرا نیست! 

و تو مثل دفعه ی قبل و قبل تر و قبل تر تر، قربان صدقه ام می روی و می گویی: 

_ غصه نخور ننه! من دعات می کنم ایشالّا اسم بنویسی یه زیارتی جایی بری، ننه! قربونت برم که هیچ جا نرفتی تا حالا...

و انقدر حرف را عوض کردی که معلوم نشد من زنگ زده بودم حال تو را بپرسم...

حالا می خواهم بخوابم، نمی شود، سر و صداست توی دلم، یکی من می گویم یکی تو، یکی یکی دیگر... همه با هم و در هم حرف می زنیم... من چطور بخوابم؟!


...

چرا 

هر وقت

زنگ می زنم

حالت را 

بپرسم

می پرسی کربلایی شده ام

یا نه؟!

...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 28 مرداد 1393-03:52 ب.ظ


 


بچه که بودم یه بار با پسر عموم رفتم که از بوته های گَوَن، کتیرا بدزدم. 

کتیرا رو با سنگ له می کردیم و بعد می ریختیم توی آب، حل که می شد می مالیدیم به موهای سرمان. جای ژل سرهای امروزی.

تابستون بود از مدرسه تعطیل شده بودیم و موها بلند شده بود.

وقتی کتیرا زدم به سرم، مامان ازم پرسید که مگرعاشق شده ام؟

بچه بودم. نمی دانستم اول باید عاشق شد و بعد موها رو این طوری حالت داد...

دیگه نرفتم سراغ کتیرا.

رفتم که عاشق بشم...

بعد اون روز هنوز تابستونم نیومده.
...

  نه هر که آینه سازد سکندری داند

http://mojam-69.blogfa.com/post/160




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برام پیش اومده...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 27 مرداد 1393-09:05 ب.ظ



من برام پیش اومده تو شرایط سختی از نظر روحی قرار گرفته م خواسته م با یکی از دوستام صحبت کنم نشده.

یکی گفته بچه م مریضه و فکرم بد جوری در گیره

یکی دیگه گوشی ورنداشته

اون یکی رفته بوده مسافرت، نخواسته م تو سفر فکرشو درگیر کنم

اون یکی اصن در دسترس نبوده که بخواد بگه دستم بنده ووو...

من مونده م و همه ی اون حرفا که دلم میخواست بشینم و با یه دوست در میون بذارم.

با خودم گفته م اصن بذار هیشکی نباشه که باهاش حرف بزنم

اصن شاید یه وقتایی لازمه آدم تنها بمونه،

تنها درد بکشه

تنهایی و درموندگی رو با همه ی وجودش لمس کنه و تو تنهایی ناله کنه...

 ناراضی نبوده م،

گفته م شاید خدا داره امتحانم می کنه...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تر و خشک با هم می سوزند؟ (مبهم بود، مبهم تر شد!)

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 26 مرداد 1393-10:12 ق.ظ


بزودی عکس این تر و خشک ها را اینجا می گذارم! 

( عکس ناامید کننده ای میشد، بی خیال شین)

ما نفهمیدیم این که می گویند "تر و خشک با هم می سوزند" یا تر و خشک پا هم می سوزند" واقعیت دارد یا فقط یک ضرب المثل همین جوری است؟ آخر ما امروز شاخه های شوریده گوریده ی یاس و شاخه های خشک و نیمه خشک درخت انارمان را که حالت بی نظمی داشت، با قیچی باغبانی چیدیم، یک گوشه گرد کردیم، دو بسته کبریت هم دانه دانه آتش زدیم تا تمام شد، چند جای دست و بالمان را هم زخمی کردیم و سوزاندیم، اما بیش از نیمی از این شاخه های تر و خشک، نسوخت که نسوخت!

لابد آن ضرب المثل معروف باید شرایطش آماده باشد که نبوده! (مثلا باید تر و خشکش هر دو از جنس آدم باشند...)

ببخشید یک سوال دیگر هم داشتیم: ما پدرمان در آمد و حریف این چند شاخه ی ریز قلی نشدیم که آتش بزنیم، چطوری است که یک روز از خواب بلند می شویم و تلویزیون می گوید پنج هکتار جنگل فلان منطقه در اتش سوخت؟ 

لابد این هم برای خودش قواعدی دارد که ما نمی دانیم!( شما هم اگر می دانید خواهش می کنم پیش خودتان باشد و چیزی نگویید، چون بد آموزی دارد!)

این ماجرای امروز ما بود که به قول دوست عزیزی:

" یک چیزهایی برایمان مبهم بود، مبهم تر شد"!


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چیزجون! قربون قدت...(بچه گربه ای زیر ماشین) (2)

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 25 مرداد 1393-03:44 ب.ظ



فرخنده خانم رفت تو، در را گرفت که ببندد، بعد کف دست هایش را به هم نزدیک کرد:

_ این قده بود. قد یه کف دست. حنایی بود. من که چشمم درست نمیبینه. این بچه ها خدا عمرشون بده اگه یه نیگاهی...

فرخنده خانتم رفت تو و در را بست. ما رفتیم خانه. شام را خوردیم و جاها را انداختیم. چراغ ها را که پایین کشیدیم مادرم رفت دم پنجره، خم شد نگاه کرد، بعد گفت:

_لا اله الا الله. این زنیکه خودش که خُله هیچی، آخرش ما رو هم خل میکنه.

چادر را انداخت سرش و از اتاق رفت بیرون. صدای پایش را در پله ها شنیدم.

رفتم طرف پنجره و خم شدم و بیرون را نگاه کردم.

فرخنده خانم چراغ فانوسی به دست، دولّا دولّا دور ماشین می گشت و پیش پیش می کرد.
________________________

ایستگاه آبشار
پرویز دوایی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چیزجون! قربون قدت...(بچه گربه ای زیر ماشین) (1)

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 25 مرداد 1393-02:34 ب.ظ


ظهری که می رفتم فرخنده خانم روی پله ی دم در نشسته بود. مرا که دید گفت:
_ مادر! این ماشین نمی دونی مال کدوم خونه س؟ ...
کفتم:
_ نمی دونم، فرخنده خانم"
گفت:
_در بزنیم بپرسیم مال کدوم خونه س؟
گفتم:
_ در کدوم خونه رو بزنیم؟ شاید اصلا مال کوچه های اون وریه.
گفت:
خدا رو خوش نمیاد، حیوون میره زیر ماشین. گفتم آدم شوفرشو خبر کنه بگه راه که میخواد بندازه مواظب باشه.
...تا عصری ما هر دفعه که رفتیم و اومدیم...
_ چیز جون! قربون قدت دو لا شو یه نیگاهی بکن ببین این حیوون رفته یا هنوز زیر ماشینه؟
_ فرخنده خانم! من که صبح نگاه کردم!
_ فدات بشم یه دفعه ی دیگه هم نیگاه کن.
تازه فرخنده خانم چشم هایش خوب نمی دید. آدم ها را عوضی می گرفت. بچه گربه ی قد یه کف دست... به مادرم گفتم فرخنده خانم دنبال بچه گربه می گردد. گفت:
_ برو براش بگرد مادر!
گفتم:
_ گشتم نبود
گفت:
_ می دونم بیخودی بگرد نگو نمی تونم یه نیگاهی بیخودی بکن.
گفتن:
_ نبود هیچی. هر کی رد شده تا حالا صد دفعه گشته.
_ عیب نداره برو یه دفه دیگه ام بگرد.
...
ادامه دارد...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنوزم میگم خونه مون!

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 25 مرداد 1393-12:23 ب.ظ



خوبه یه روز بریم محله ی قدیمی و از خونه مون یه چنتا عکس بگیریم!

می بینی؟ هنوزم میگم خونه مون!

چند ساله که اونجا رو فروختیم و اصن آدمای دیگه ای اونجا زندگی می کنن، ولی ما با اون فضا یه عالم خاطره داریم و یه جورایی 

باهاش زندگی می کنیم.

البته یه روز همین اواخر رفتیم، صابخونه جدیده خیلی تحویلمون گرفت ولی چون دم غروب بود و نور کافی نبود، گفتیم عکس گرفتن 

باشه برای یه روز دیگه.

اومدنی رفتم خونه ی خاله زهرا و ماجرا رو گفتم که صابخونه جدیده گفته ما اینجا رو فروختیم و دو هفته ی دیگه بیشتر اینجا 

نیستیم، اگه میخواین عکسی بگیرین تا خودمون هستیم بیاین که راحت باشین.

خاله زهرا خیلی ذوق زده شد و گفت:

آره خیلی خوبه! منم دلم برای خونه ی قدیمی تنگ شده، هر وقت خواستین برین، بی زحمت منو خبر کنین...

اما تا گفتیم فردا قراره بریم، خاله زهرا یه جوری شد! مکثی کرد و گفت:

پس یه کاری بکنیم! ما تو ماشین میشینیم، تو برو هر چنتا عکس که خواستی بگیر و بیا!

با تعجب نگاهش می کردم که گفت:

نه! اینجوری خوب نیست! تو همون تو ماشین بشین، من میرم عکس میگیرم میام، می ترسم تو بری شب فکر و خیال ورت داره و 

خوابت نبره!
...

خاله زهرا مهلت نمی داد که من چیزی بگم! این دفعه یه چیز دیگه گفت:

اصن نه من میرم تو خونه، نه تو! ما دو تا همون تو ماشین میشینیم، همسرت بره یه چنتا عکس بگیره بیاد!

***
و همین قدر بگم که اون شب من و خاله زهرا حکایت داشتیم:

هیچ کدوم نتونستیم راحت بخوابیم و به اون خونه و آدماش فک نکنیم.

الانم بعد از چند ماه هیچ کدوم لام تا کام حرفی از اون خونه نزدیم...


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگه یه زمانی بینمون جدایی افتاد

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 24 مرداد 1393-11:59 ب.ظ


یه روزم گفت:

دوستیامون باید طوری باشه که اگه یه زمانی بینمون جدایی افتاد 

و دیگه نتونستیم هیچ کاری 

واسه همدیگه انجام بدیم

حداقل یه وقتایی حال و احوالی بپرسیم 

و برا همدیگه دعا کنیم...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خوشحالم

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 22 مرداد 1393-12:34 ق.ظ




شام نخورده و به خونواده شام نداده، خوابم برد.

 خواب مادرو دیدم. 

خوشحالم.

مدتی بود ندیده بودمش. 

عالی بود. 

مث همیشه لبخند روی لباش بود وقتی باهام حرف می زد.



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4