بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : جمعه 31 مرداد 1393
نظرات



ما این دور و برا دنبال اصل و نسبمون نمی گردیم 
آخه خودمون می دونیم فایده نداره!

دلیلشم اینه که:

زود از خنده ریسه میریم

زود غصه مون میشه

زود عاشق میشیم

زود دلمون از دست میره

زود بغض می کنیم

زود اشکمون در میاد

زود دلمون می سوزه

زود دلمون می شکنه

زود دلمون تنگ میشه

زود دلمون هوایی میشه

اما

زود دلمون
به دست نمیاد

زود دلمون
وا نمیشه

زود دلمون
گرم نمیشه

زود دلمون
آروم نمیشه

اصن  دلمون
غریبه این ورا...

__________________________


مرتبط با:
برچسب‌ها: سنگ , لقا , غریبه , دل , هوایی ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 28 مرداد 1393
نظرات

من زنگ زدم که حال تو را بپرسم و تو بعد از سلام و احوالپرسی ذوق زده می گویی:

_حتمن اسم نوشتی بری کربلا، زنگ زدی خداحافظی کنی! آره!؟!

و بعد خودت جواب خودت را می دهی که:

_ اون جا که جنگه، اوضاع خوب نیست! نه! کربلا نمیری! پس لابد میری مکّه ای جایی؟!

می خندم و می گویم:

_ نه والّا! ازین خبرا نیست! 

و تو مثل دفعه ی قبل و قبل تر و قبل تر تر، قربان صدقه ام می روی و می گویی: 

_ غصه نخور ننه! من دعات می کنم ایشالّا اسم بنویسی یه زیارتی جایی بری، ننه! قربونت برم که هیچ جا نرفتی تا حالا...

و انقدر حرف را عوض کردی که معلوم نشد من زنگ زده بودم حال تو را بپرسم...

حالا می خواهم بخوابم، نمی شود، سر و صداست توی دلم، یکی من می گویم یکی تو، یکی یکی دیگر... همه با هم و در هم حرف می زنیم... من چطور بخوابم؟!


...

چرا 

هر وقت

زنگ می زنم

حالت را 

بپرسم

می پرسی کربلایی شده ام

یا نه؟!

...


مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 28 مرداد 1393
نظرات

 


بچه که بودم یه بار با پسر عموم رفتم که از بوته های گَوَن، کتیرا بدزدم. 

کتیرا رو با سنگ له می کردیم و بعد می ریختیم توی آب، حل که می شد می مالیدیم به موهای سرمان. جای ژل سرهای امروزی.

تابستون بود از مدرسه تعطیل شده بودیم و موها بلند شده بود.

وقتی کتیرا زدم به سرم، مامان ازم پرسید که مگرعاشق شده ام؟

بچه بودم. نمی دانستم اول باید عاشق شد و بعد موها رو این طوری حالت داد...

دیگه نرفتم سراغ کتیرا.

رفتم که عاشق بشم...

بعد اون روز هنوز تابستونم نیومده.
...

  نه هر که آینه سازد سکندری داند

http://mojam-69.blogfa.com/post/160


نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 27 مرداد 1393
نظرات


من برام پیش اومده تو شرایط سختی از نظر روحی قرار گرفته م خواسته م با یکی از دوستام صحبت کنم نشده.

یکی گفته بچه م مریضه و فکرم بد جوری در گیره

یکی دیگه گوشی ورنداشته

اون یکی رفته بوده مسافرت، نخواسته م تو سفر فکرشو درگیر کنم

اون یکی اصن در دسترس نبوده که بخواد بگه دستم بنده ووو...

من مونده م و همه ی اون حرفا که دلم میخواست بشینم و با یه دوست در میون بذارم.

با خودم گفته م اصن بذار هیشکی نباشه که باهاش حرف بزنم

اصن شاید یه وقتایی لازمه آدم تنها بمونه،

تنها درد بکشه

تنهایی و درموندگی رو با همه ی وجودش لمس کنه و تو تنهایی ناله کنه...

 ناراضی نبوده م،

گفته م شاید خدا داره امتحانم می کنه...


مرتبط با:
برچسب‌ها: دوست , درد , تنهایی , خدا ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 26 مرداد 1393
نظرات

بزودی عکس این تر و خشک ها را اینجا می گذارم! 

( عکس ناامید کننده ای میشد، بی خیال شین)

ما نفهمیدیم این که می گویند "تر و خشک با هم می سوزند" یا تر و خشک پا هم می سوزند" واقعیت دارد یا فقط یک ضرب المثل همین جوری است؟ آخر ما امروز شاخه های شوریده گوریده ی یاس و شاخه های خشک و نیمه خشک درخت انارمان را که حالت بی نظمی داشت، با قیچی باغبانی چیدیم، یک گوشه گرد کردیم، دو بسته کبریت هم دانه دانه آتش زدیم تا تمام شد، چند جای دست و بالمان را هم زخمی کردیم و سوزاندیم، اما بیش از نیمی از این شاخه های تر و خشک، نسوخت که نسوخت!

لابد آن ضرب المثل معروف باید شرایطش آماده باشد که نبوده! (مثلا باید تر و خشکش هر دو از جنس آدم باشند...)

ببخشید یک سوال دیگر هم داشتیم: ما پدرمان در آمد و حریف این چند شاخه ی ریز قلی نشدیم که آتش بزنیم، چطوری است که یک روز از خواب بلند می شویم و تلویزیون می گوید پنج هکتار جنگل فلان منطقه در اتش سوخت؟ 

لابد این هم برای خودش قواعدی دارد که ما نمی دانیم!( شما هم اگر می دانید خواهش می کنم پیش خودتان باشد و چیزی نگویید، چون بد آموزی دارد!)

این ماجرای امروز ما بود که به قول دوست عزیزی:

" یک چیزهایی برایمان مبهم بود، مبهم تر شد"!

مرتبط با: