تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب شهریور 1393
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

سال تحصیلی پر برف مبارک!

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 31 شهریور 1393-10:33 ب.ظ





هادی امسال میره کلاس ششم. دایی سعیدش هی سر به سرش می ذاره و میگه:

_ هادی! دیگه عروسی ملا باقر تموم شد، اول مهر شد و از فردا دیگه باید بری مدرسه...

هادی میگه:

_ من که ناراحت نیسم! اتفاقا خیلی ام خوشحالم، انقد تو خونه موندم، خسته شدم دیگه!

اما رفته یه گوشه نشسته و بدجوری تو خودشه. سرشو که بلند می کنه به خاله ش میگه:

 _خاله! میگن اخبار گفته امسال، سال پر برفیه! راست میگن؟ ینی انقد برف میاد که مدرسه ها تعطیل بشه؟!!!

خاله ش میگه:
_خدا از زبونت بشنوه، حالا نه به خاطر تعطیل شدن مدرسه ها، بیشتر بخاطر این بی آبی که هی تو اخبار میگن وضع آب نمی دونم بحرانیه و چی چیه؟

هادی پا میشه یه دوری تو اتاقا می زنه، برمی گرده میاد کنار خاله ش می شینه و میگه:

_ خاله! شما خبر دارین که امسال، پنج شنبه ها چه جوریه؟ تعطیله؟ تعطیل نیس؟!
...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عشق در دلم ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 31 شهریور 1393-08:11 ب.ظ


سکوت می کنم و عشق در دلم جاری ست

که این بلیغ ترین حس خویشتن داری ست




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سکوت

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 30 شهریور 1393-10:05 ب.ظ


روزی کودکی از مردی که یک پا نداشت، پرسید: 

_ آن یکی پایتان چه شد؟

مرد مانده بود بعد از این سالها که از جنگ گذشته بود، برای کودکی که بعد از جنگ به دنیا آمده بود چه بگوید؟ پس گفت: 

_ یک روز به جنگلی دور رفته بودم، خرسی به من حمله کرد و آن یکی پایم را خورد...

مرد این را گفت و در یک لحظه ذهنش رفت به آن صحنه های درگیری با دشمن و صدای شلیک و دردی که به جانش چنگ زده بود و بیمارستان و اتاق عمل و گفتگوی پزشکان که: دیر شده است و چاره ای جز قطع پا نیست و ...

_____________________________________

بر گرفته از سخنرانی دکتر حسین الهی قمشه ای با عنوان "سکوت"


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک آقای محترم

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 30 شهریور 1393-12:10 ق.ظ




یک آقای محترم نمی رود برای پیکان پوکیده اش

بوق سگی و از این لوله اگزوزهای قلمبه بخرد 

که صدای آر پی جی می دهد!!!






نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سایه آفتاب

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 28 شهریور 1393-11:05 ب.ظ


اینا سوت بلبلیای باقی مونده از اون بیست سوت بلبلی پارساله 

این جوری چیدمشون

یاد کلاس و مدرسه افتادم و ردیف بچه ها سر صف ...


این عکس م همین امشب گرفتم 

به یاد اون روزایی که صبح و عصر مدرسه داشتیم و ظهر که از مدرسه می اومدیم، می دیدیم بابا مسلم از صحرا انار اورده، هر چنتا انار تو دست و بغلمون جا می شد برمی داشتیم و می رفتیم روی پشت بومای کاهگلی می نشستیم، بنا می کردیم انار خوردن و سرگرم تماشای بازی ابر و افتاب می شدیم که نوبتی یه قسمت از پشت بومای کاهگلی تو سایه ی ابرای پاییزی کبود به نظر می اومدند و ابرا که جابجا می شدند، همون گنبدا آفتابی می شدند و در عوض قسمتای دیگه ای سایه و کبود و ما همهش منتظر بودیم گنبدایی که ما روش نشستیم و انار می خوریم بره تو سایه کبود و وقتی هم سایه کبود می شد، دوست داشتیم باز آفتاب بیاد سمت ما...

یه وقتایی انقد این سایه کبود و آفتاب سرگرممون می کرد که ننه عذرا مجبور می شد صدامون بزنه و بگه ساعت داره دو میشه...

و ساعت دو، زنگ مدرسه نوبت عصر می خورد...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هادی! از من به تو نصیحت!

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 25 شهریور 1393-12:07 ب.ظ



ما نمی دانیم همه ی "هادی" ها این جوری هستند؟ یا ما شانسکی اینجوری هایش را دیده ایم؟

تو الان دقیقا سومین " هادی" هستی که ما بچگی اش را می بینیم و هر سه همین جوری آرام و بی سر و صدا! راستش را بخواهی تو روی دست آن دو تای دیگر بلند شده ای! آن دو تا هادی لااقل تا یکی دو ماه وقتی گریه می کردند صدایشان تا چند خانه آنورتر می رفت و بعد آرام می شدند تو که هنوز یک بار هم از آن گریه ها نکرده ای!

یک چیز بگویم ناراحت نشوی! ما تا یکی دو هفته بعد از تولدت اصلا نمی دانستیم دنیا آمده ای! آخر بچه هم انقدر ساکت؟! بعدها از در و فامیل شنیدیم که برایت جشن تولد هم گرفته اند اما جشن تولدت هم مثل خودت آرام و بی سر و صدا بوده! اسمت را هم از همان در و فامیل شنیدیم! آخر پدر و مادرت هم مثل خودت هستند ما از روشن بودن چراغ های خانه تان حدس می زنیم هستید یا نه؟
تازگی یک بار که می رفتیم خانه ی آن در و فامیلمان از توی کوچه شنیدیم که پدرت با هزار آب و تاب صدایت می کرد و می گفت: قربونش برم! هادی! هادی بابا! بابایی! بیا! قربونت برم من!
ما هم رفتیم خانه ی فامیلمان و خوشحال گفتیم: بچه ی همسایه مان هم راه افتاد! گفتند کدام ؟ گفتیم: هادی! 
هادی! جایت خالی بود ببینی چقدر به ما خندیدند که تو چرا انقدر عجله داری؟ هادی هنوز شش ماهش هم نشده است!

اصلا به من چه؟ تقصیر خود توست که انقدر بی سر و صدا هستی! آدم نمی فهمد کی خوابی کی بیدار؟ چه رسد به این که بفهمد کی چند ماهت شده است و وقت راه افتادنت هست یا نه؟

هادی! همین دو روز پیش سید طه داشته می رفته تولد دوستش، دیده در همین پارک کوچک نزدیک خانه یکی روی نیمکت نشسته و یکی کنارش زانو زده و سرش روی نیمکت است و اینها حالت عادی ندارند و وقتی اینها را برای پدرش تعریف کرد قضیه به اعتیاد و این چیزهای بد رسید که طه خوشحال بود به اینها زیاد توجه نکرده و برای خودش سوت زده و از آنجا رد شده است!

هادی! از من به تو نصیحت! انقدر مظلوم و بی سر و صدا نباش! این جوری بخواهی پیش بروی، یک روز یکی از همین پارکی ها درسته قورتت خواهد داد زبانم لال!


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اینجایی؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 24 شهریور 1393-12:22 ق.ظ




بعضی ها هم ظاهرا اینجا هستند، مثل این پسرک شاگرد میوه فروشی... 

_ پس برّه چی شد؟

+ کدوم؟

_ همون کوچیک سیاهه که گذاشته بودیش زیر جعبه میوه ها، بهش کاهو می دادی!

+ آهان! اون مال صاب مغازه بود، عوضش کرد به دو تا مرغ عشق!

_ خب الان برّه کجاس؟

+ خرمشهر! یه اقایی برادرش آشنامونه، برّه رو برد با گلّه بچره تو خرمشهر...

_ دلت براش تنگ شده؟

+ آره خو!

_  فک می کنی اونم دلش واسه تو تنگ میشه؟


+ آره خو ( با اعتماد کامل) اونم دیگه به من عادت کرده بود، ولی صاب مغازه گفت جا نداریم نگهش داریم، می گفت تو انباری که بذاریمش، یه وخ می پره این ور اون ور، سبد میوه ها میخوره تو سرش، می میره...

_ برّه خرمشهر باشه زنده باشه بهتره که اینجا باشه بمیره!

+ آره خو...

_ این دفه که آقاهه میره خرمشهر بگو با موبایلش یه عکس از برّه بگیره برات بیاره، یه ذره ببینی ش دلت واشه.

+ باشه، چشم ( نگاهش می مونه روی جایی که برّه رو نگه می داشت)



+++ امشب که رفتیم از پسرک عکس بگیریم برای این پست، از خستگی لم داده بود روی هندوانه ها

حرف شد 

صاب مغازه با خنده گفت: 

بره خرمشهر نیس، خرم آباده... 

اسم بره که آمد

پسرک 

گل از گلش شکفت!!!

++++ من در میان جمع و 

                                    دلم جای دیگرست...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از کلاس ما...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 23 شهریور 1393-06:51 ب.ظ

حاج علی اکبر احسن زاده/ فرمانده گردان امام محمد باقر (ع)/ یکی از دانش آموزان دبیرستان شهیدان عبداللهی می گوید:


کلاس ما 36 دانش آموز داشت


همه با هم داوطلبانه به جبهه اعزام شدیم


از آن کلاس 36 نفری


26 نفر شهید شدند 


دو نفر قطع نخاع 


چند نفری هم باقی مانده‌ایم


...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به نظر تو من چه کنم...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 23 شهریور 1393-02:49 ب.ظ



یه نفر داریم که با ده تا کارشناس و بزرگ تر صلاج مشورت می کنه، هر چی سره درد میاره و هر چی شارژ موبایله تموم می کنه، ولی وقتی که باید از این مشورتا استفاده کنه، عصبی میشه و هر چی دلش میخواد میگه و هر کاری دلش میخواد انجام میده و همه ی برنامه ها رو که خوب به هم ریخت، حالا زنگ می زنه میگه:

به نظر تو 

               من چه کنم 

                               که زندگی م 

                                                 یه ذره 

                                                          آروم بشه؟!...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از دیوار رفت بالا پرید تو خونه افتاد تو چاه

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 21 شهریور 1393-08:45 ب.ظ





میخوام یه ذره در باره ی انتخاب همسر حرف بزنیم.

یه مدت پیش یکی هی به من زنگ می زد و از پسری می گفت که مدام براش پیغام پسغام می فرستاد و ابراز علاقه و پیشنهاد ازدواج و خلاصه اجازه می خواست بیان برای خواستگاری رسمی.

من با توجه به شناختی که از این دوستمون و خونواده ش داشتم و با توجه به چیزایی که از اون پسر جوون تو گفتگوهامون برام گفته بود بهش گفتم:

ببین! تو الان خیلی چیزا رو راجع به این آقا نمی دونی. نمی دونی چرا پدر و مادرش از هم جدا زندگی می کنن؟ نمی دونی چرا برادرش زن و بچه شو یه ماه یه ماه میذاره میره؟ نمی دونی این آقا تا چه حد تحت تاثیر اراده ی این پدر و مادر و برادره؟ نمی دونی آیا انقد عاقل هست که بتونه تو این آشفته بازار خونواده ش زندگی خودشو جم و جور کنه و خودش و تو رو درگیر هزار غم و غصه و گرفتاری این و اون نکنه؟!


دوستمون یه بار می گفت:

این آقا خیلی پررو و پست تشریف داره که راحت میگه من الان چنتا دوست دختر دارم و از اولم همین جوری بوده م و با توام که ازدواج کنم اینا رو رها نمیکنم!!! 

یه روز دیگه زنگ می زد می گفت:

ببین! انقد آدما هستن که هزار و یه رقم عیب و ایراد دارن و کارای ناجور می کنن ولی رو نمیکنن، این آدم واقعا آقاست که مرد و مردونه میاد میگه من اهل فلان برنامه و فلان برنامه م!!! راستم میگه! اخه همیشه میره دعا و جلسه های این شکلی و همیشه روی صفحه ی گوشی ش عکسای امامراده ها و اینا رو میذاره!

منم گفتم:

اینا اگه با عقل و فکر نباشه، به هیچ دردی نمیخوره، به درد خودشم نمی خوره چه رسه به این که با این چیزا بخواد یه خونواده رو پی ریزی کنه. کسی که خودشو مذهبی جا میزنه ولی راحت میگه من اهل فلان کار و بهمان کارم هستم، این دو تا با عقل جور نمیاد! از اینجا بکیر برو تا آخر...

البته دوستمون ظاهرا تصمیم خودشو گرفته بود و الان نگم چه روزگار تلخی داره...

همون وقتم بهش گفتم:

ببین! بعد از همه ی اون صحبتا و آره نه ها، یه مثال برات می زنم دیگه بقیه ش با خودت! یه سرباز از بچه های شهر خودمون مرخصی بهش خورده بود وقتی رسیده بود خونه، دیر وقت شب بود، بنده خدا دلش نیومد پدر مادرشو از خواب بیدار کنه، از دیوار رفت بالا پرید تو خونه! افتاد تو چاه!!!

خونه ی خودشون بود و این سرباز می دونست باید از کجا بپره که مشکلی پیش نیاد ولی خب چون یه مدت از خونه دور بود خبر نداشت که تو خونه شون پای همین دیوار چاه می کنن! البته هنوز اون قدرا نکنده بودن و قضیه با یه شکستگی پا تموم شد.

حالا شما داری با کلی نقاط کور و کلی سوال بی جواب میری تو خونه ی این آدم، شاید یه روز چشم وا کنی ببینی دور و اطرافت پر از گل و بلبله و یه زندگی حداقل معمولی داری، شایدم نه! یهو ببینی ای دل غافل! افتادی تو یه چاهی که هیچ طنابی بهش نمی رسه...





نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3