عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

بلند شو بچه تو وردار ببر...

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 30 مهر 1393-02:46 ب.ظ



نوزاد دنیا اومده، شب گریه می کنه

+ خانوم! بلند شو بچه تو وردار ببر خونه ی مامانت، هر وقت ساکت شد بیارش خونه، من میخوام بخوابم، صب باید برم سر کار...

++ ...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محرم نزدیکه...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 28 مهر 1393-10:26 ب.ظ



سید طه رفته یه جایی سخنرانی

بماند که موضوع سخنرانی چی بوده؟ 

اومده میگه:

_ هر چی من اعتماد به نفس ندارم، این مجریه داشت

سخنران نیومده بود این داشت مجلسو گرم می کرد

اولش  یه شعر بلند بالا خوند که هی آخرش می گفت صلوات  و ما صلوات می فرستادیم، فک کن ده دقه این جوری گذشت!(ببین چی به سر صلوات آورد این بنده خدا!؟)

بعدم یه دکلمه خوند که مثلن خیلی حالت عرفانی داشت، وسطش خواست بگه "از فرط..." گفت " از فِرت ..." عاقا جمعیت پوکید از خنده...

بعدم که گفت بلبل آوردیم براتون بخونه، طرف که اومد انقد این میکروفونو نزدیک دهنش گذاشت که وقتی می خوند، پرده ی دیافراگممون بالا و پایین می رفت... 

سخنران که اومد یه نفرم از شانس من اومد  کنارم نشست که در آنِ واحد هم تسبیح مینداخت، هم می خندید، هم سخنرانی گوش می کرد، هم گریه می کرد یه جاهایی، هم جیک ثانیه بعدش می خندید!!! ینی من هر چی فک می کنم نمی فهمم چه جوری تمرکز می کرد رو این همه حالتای مختلف!!! خنده ش راست بود یا گریه ش؟ فک کن من الان فقط اگه بخوام هم تسبیح بندازم، هم بخندم می بینم نمیتونم... 

الانم هم گشنمه هم سرم درد میکنه...
____________________

خداجون! محرم نزدیکه، معرفت عطا کن...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو یه جاده ی سوت و کور...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 28 مهر 1393-10:09 ب.ظ



یه مدته تو وب نویسی احساس می کنم تو یه جاده ی سوت و کور و دور و دراز افتاده م و دارم همین جوری واسه خودم میرم، گاهی شاد، گاهی غمگین، گاهی غمگین، گاهی ...

سالی به ماهی یکی از دور یه دستی تکون میده، یکی به اشاره یه سلامی میده و بعد...

بازم سکوت...

جاده

اگه آدما نباشن، یتیمه...

جاده که سهله

اصن دنیا 

...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حال و احوال

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 28 مهر 1393-10:02 ب.ظ




+ بهتری؟

++ چی بگم؟

+ بگو نه الحمد لله.

++ وا! ینی چی؟

+ نه، ینی بهتر نیستم، الحمدلله ینی شکر و حمد خدا جای خود داره.

++ آهان! حالا خودت خوبی؟

+ نه الحمد لله...


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه مثقال دلانه

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 28 مهر 1393-09:55 ب.ظ



بالاخره زندگی تلخ و شیرین داره 

اگه دو روزم تلخ شد، نباید ناامید بشیم

همیشه که اینجور نمی مونه 

نوبت شیرینی ام میشه

اگه این دفه، ما زمین خوردیم

دفه ی دیگه زمینشون می زنیم

نوبت ما هم میشه

حالا ببین

آخرشم ما پیروزیم

اینو یادمون نره...





نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پاییز بهونه ست...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 28 مهر 1393-03:37 ب.ظ

پاییز


بهونه ست

و گر نه

خیلیا

پاییز نیومده

دلشون گرفته بود

...


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خوشا به حال اون روزا! لااقل یه مسلمونیی بود!

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 27 مهر 1393-09:48 ب.ظ



عزیزاله فرمانیان/ سابقه ی حضور در جبهه های غرب و جنوب  حدود 78 ماه

تو یکی از خاطراتش از کسی حرف می زنه که به نظرش یه جوون اومده که تو وضعیتی که منطقه ای رو نمی شناخته و هفتاد نفر نیرو تحویلش داده ن و قرار بوده بیان منطقه رو براش توجیه کنن ولی ساعت ده شب هنوز کسی نرسیده و این مرد بنا می کنه گریه کردن که:

_ خدایا! من با یه مشت نیروی بچه سال تو این منطقه چه کنم؟ من الان نمی دونم برای نگهبانی کجا نیرو بذارم؟ نمی دونم سنگر نگهبانی کجاست؟ نمی دونم سنگر مهمات کجاست؟ تو این وضعیت چکار کنم؟ 

... و جوونی به دیدش میاد و ازش می پرسه چته داری گریه می کنی؟ و او مشکلشو مطرح می کنه.
جوون بهش میگه دنبالم بیا، من خودم همه جا رو نشونت میدم.
و بنا می کنه منطقه رو توجیه کردن:

_اینجا سنگر نگهبانیه، اینجا دو تا نیرو بذار!

بعد از یه شیبی  میرن پایین و جوون بهش میگه:

_ اینجا روبروی عراقیاست، اینجا حتمن دو تا نیرو بذار! اونجام سنگر مهماته...

اینا رو که میگه، عزیزاله نگاه می کنه می بینه اون جوون پیداش نیست...

این خاطره ش از گیلان غربه، یه خاطره ی دیگه م از عملیات بیت المقدس میگه و از شبی که با شهید احمد خرمی ( برای خودشون یه سنگر دو پا و نصفی می کنند و خیلی هم سردشونه و همسنگرش لاغره و طاقت سرما نداره و اینو به عزیزاله میگه و این بنده خدا بهش میگه منم سردمه، دیگه باید طاقت بیاریم ولی خودش گریه ش میگیره و گریه می کنه...

و تو این وضعیت خانمی به دیدش میاد و راهنمایی ش می کنه که فلان جا گونی هست آوردیم برای سنگر، اینا رو استفاده کنین تا صبح تدارکات پتو بیاره... 

این خانم هم اینا رو که میگه ناپدید میشه...

عزیزاله فرمانیان بغض می کنه و میگه:

_ این معجزه ها رو میخوام بگم! اینا که تو سختیا به دردمون می خوردند! یه وقتایی اینا رو که تعریف می کنم میگم خوشا به حال اون روزا! لااقل یه مسلمونیی بود! یه حرفی می زدی یکی گوش می داد! این جنگ نعمت بزرگی بود، ما کوچک شمردیمش، جنگ که تموم شد، همه چیز را با خودش برد...

_______________________________

برگرفته از متن مصاحبه ی آقای عزیزاله فرمانیان / تدارکات گردان امام محمد باقر(ع)

  روی دستهای این مرد، آثار سلاح شیمیایی است...


 از من بگریزید که مِی خورده ام امشب

        با من منشینید که دیوانه ام امشب



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نامه ی دهم

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 27 مهر 1393-02:42 ب.ظ


می توانم برایت بگویم از همه ی آن چیزها که نمی توانم تغییرشان بدهم. می توانم برایت بنویسم از تمام  آن کسانی که نمی توانم دردهایشان را حتی تقلیل دهم.

این است آنچه که می توانم.

و این است آنچه که نمی توانم.
___________________________

     خواب یکی از دانش آموزان خوبم را دیدم. شاگرد اول کلاسم بود، یک دختر لاغر سبزه، اما خیلی شیرین زبان و مودب...

عکس و متن این پست از کتاب "مکان های عمومی" است

از نادر ابراهیمی





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هر که با ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 27 مهر 1393-08:20 ق.ظ




هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

و نه حتی ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 26 مهر 1393-01:37 ب.ظ




امروز نه تولد سید طه ست 

نه عید غدیر است 

نه جایی دعوتیم

و نه میهمان داریم


که بگویم جای خالی ات در جمع

دلم را هوایی کرده است

و نه حتی روز مادر است

که من 

این طور ...





نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3