عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

...

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 29 آبان 1393-12:37 ب.ظ



امروز رفتم سبزی فروشی.

شاگرد مغازه یه پسر چهارده پونزده ساله ست. 

رفتار سبزی فروش با این نوجوون آزارم میده. هر دفه توبه می کنم دیگه ازش خرید نکنم باز یه وقت ناچار میشم برم.

امروز پسره نمی دونم نایلون دیر اورده بود برای دم دست مشتری؟ چی بود؟ ولی سبزی فروش داشت غر می زد سرش و با یه حالتی می گفت:

خدا سلامتی شو ازش بگیره این بچه رو...

اولین بار بود یه همچین چیزی در باره ی سلامت آدما شنیدم...

تمام مدتی که سبزی پاک کردم تو فکر اون نوجوون بودم و یه گاهی ام مادرشو تو ذهنم تصور میی کردم که اگه مثلا امروز اونجا بود چه حسی داشت؟






نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلم برات تنگ شده

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 28 آبان 1393-07:21 ب.ظ


مادرم!
       امروز خیلی دلتنگت شدم
                                       برات فال حافظ گرفتم:

سر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مَه و مهرنهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهدکه چون شکنج ورق‌های غنچهٔ توبرتوست
نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بسبسا سرا که در این کارخانهٔ سنگ و سبوست
مگر تو شانه زدی زلف عَنبرافشان راکه باد غالیه‌سا گشت و خاک عنبربوست
نثار روی تو هر برگ گل که در چمن استفدای قد تو هر سَروبُن که بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالان استچه جای کِلکِ بریده‌زبانِ بیهُده گوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافتچرا که حال نکو در قفای فال نکوست
نه این زمان دل حافظ در آتش هوس استکه داغدار ازل همچو لالهٔ خودروست

دلم میخواد ببینمت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

درد دل

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 26 آبان 1393-11:03 ب.ظ



دو سه روزه یه چیزی تو ذهنم دور می زنه و ولم نمی کنه.

خونه ی قدیمی که می نشستیم، یه حموم عمومی نزدیکمون بود. مادر من یه روحیه ای داشت که خیلیا می اومدند براش درد دل می کردند. 

یه خانوم از یه محله ی دیگه می اومد این حموم. یه قدری ام زودتر از خونه در می اومد که سر راه بیاد پیش مادرم بشینه و براش حرف بزنه...

 




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فقط با تو

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 25 آبان 1393-09:31 ب.ظ



امشب دلم میخواد فقط با تو حرف بزنم...


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لیاقت

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 25 آبان 1393-09:08 ق.ظ



این اخریا که خونه ی قدیمی مشکل پیدا کرد و تو سرما اسیر و دربدر شدیم، بابا مسلم مجبور شد خونه و آب و صحرا رو بفروشه و پولشو بذاره بانک تا یه مدت بعد تازه بتونیم روش وام بگیریم و یه فکری به حال خودمون بکنیم.

حالا بابا که سر زمستون آواره شده و دار و ندارشو فروخته واسه سه شاهی صنار پول که سرمایه ی یه خونه کنه و فکر و خیال ولش نمی کنه، اومده موقتی تو یه خونه نشسته.

 وقت و بی وقت از مدرسه که برمی گردم، می بینم آروم آروم اشک می ریزه ولی تا می بینه نزدیکه قضایا لو بره، زود اشکاشو پاک می کنه و با رندی بنا می کنه با استکان و نعلبکی دم دستش آهنگ زدن و خودش م "دل ای دل! دل ای دل!" گفتن که ینی من خیلی ام حالم خوبه، اصنم دلم عین سیر و سرکه نمی جوشه و اصنم پیش پاتون اشکامو پاک نکرده م!

بابام تو همچین شرایطی میزبان یکی شد که اومد نشست، خوب زندگی مونو برانداز کرد. بابا یه چایی تازه دم داد دستش، اونم چایی رو خورد و شد نمک روی زخم:

_ بله آقا! کار حساب داره! بعضیا رو خدا انقد بهشون خونه و باغ و زندگی داده که هم خودشون کیف دنیا رو میکنن و از زندگی لذت میبرن، هم چار نفر دیگه از بغلشون می خورن! خدا می دونسته اینا لیاقتشو دارن که بهشون داده! 
 بعضیام هر چی دویدند، سر جای اولشونن! خدا از روز اول می دونسته اینا لیاقت ندارن، چیزی تو کاسه شون نذاشته! میخوام بگم بحث لیاقته آقا...


حالا نزدیک بیست سال از اون روزا می گذره. 

اگه شما تو این سالها از باغ و مال و زندگی این آدم بهره ای بردین، این آدمم برده... 

نمیگم بابام نفرین ش کرد، میگم این خاصیت دل سوزوندنه...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اشک

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 22 آبان 1393-12:58 ب.ظ




دیشب خواب دیدم دبیر کلاس اول شده م. 

یه کلاس شلوغ و پر جمعیت نصیبم شده بود  با بچه هایی شیطون و پر سرو صدا.

خیلی باهاشون راه می اومدم ولی دیگه شورشو در اورده بودند:

وسط تدریس یکی تشنه ش شده بود، یکی دستشویی داشت و اجازه می خواست اضطراری ببپره بیرون از کلاس، دو نفر با هم حرف می زدند، یکی به دوستاش اعتراض می کرد که چرا امروز این جوری شدین؟

چند بار که حرفم قطع شد، مکثی کردم، تو چهره هاشون نگاه کردم و گفتم:

بچه ها! می دونین چرا خیلی از همکارام که تجربه شون مث منه، معمولا کلاس اولا رو قبول نمی کنن؟

بخاطر این که میگن کلاس اولیا هنوز بچه ن...

ولی من خودم کلاس اول بر می دارم دقیقا بخاطر همین حس بچگی که تو شماها هست، بچگی به معنی بی شیله بودن، به این معنی که شماها هنوز پاک هستین...

به اینجا که رسیدم، بغض گلومو گرفت... 

نگاه کردم، بعضی از بچه ها اشکشون در اومده بود...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شده؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 18 آبان 1393-04:30 ب.ظ


شده یه کسی رو دوسش داشته باشین و این دوستی برای دیگران بی معنی یا حتی یه جورایی مسخره باشه؟

یه کسی رو این جوری دوست داشتین که اگه دیگران هم دم از دوستی ش بزنن، شما تو دلتون بگین اصن اینا هیچ کدوم دوستی شون عین من نیست و من یه جور دیگه، یه جور خیلی بهتر و بالاتر دوسش دارم...؟!


من الان دقیقا تو همچین موقعیتی هستم.

...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه منظره، یه رنگ...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 18 آبان 1393-11:24 ق.ظ



تو این دنیا اگه دلت سمت و سویی پیدا نکنه و تو رو با خودش به هزار توی خیال و عشق و تصویر و حس نبره، ول معطلی...

نه! نمی تونم در باره ی تو و نباید در باره ی تو به همین راحتی قضاوت کنم، ولی خودمو می گم:

صب که هنوز یه چشمم بازه یکی ش بسته، اول از همه علاقه هام، دوست داشته ها و دوست داشتنی هام میان سراغم.

بعضی شون منو وادار می کنن برم سر وقت یه آهنگ سوزناک قدیمی، یا یه شعری چیزی سر زبونم میاد که حسابی دلمو هوایی می کنه... یه وقت با دو خط شعر از صب تا شب، ده بار میرم مشد برمی گردم، میرم حرم، اصن قدم به قدم یادم میاره بابامسلم کجای این مسیر چیزای خنده دار برامون تعریف کرد؟  کجای این راه طول و دراز برامون شیر گرم خرید و خوردیم؟ یهو می بینی میرم ببیینم شیر تو یخچال داریم بردارم، گرم کنم بزنم جاده ی مشد؟

یه وقتایی می زنم بیرون از خونه و کوچه، یهو خیال برم می داره این دور و اطراف خبرای تازه ای هست، یه کشف، یه منظره، یه رنگ... یه حسی که امروز صب چشمام بخاطر اون وا شد...





نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سهم من چیست؟

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 18 آبان 1393-07:50 ق.ظ


مامانه زیر این عکس نوشته بود نی نی کلاه پوشکی من 

گابریل مارکز میگه: 

اگه دنیا رو کمی بهتر از اون که تحویل گرفتیدف تحویل بدید، ادم موفقی بودید

مثلا با تربیت یه فرزند خوب

یا درست کردن یه باغچه ی سرسبز

یا کاری کنید یکی رتحت تر نفس بکشه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فردا

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 16 آبان 1393-03:33 ب.ظ



فردا که پیشگاه حقبقت شود پدید  بیچاره رهروی که عمل بر مجاز کرد





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2