بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
 ...
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 29 آبان 1393
نظرات


امروز رفتم سبزی فروشی.

شاگرد مغازه یه پسر چهارده پونزده ساله ست. 

رفتار سبزی فروش با این نوجوون آزارم میده. هر دفه توبه می کنم دیگه ازش خرید نکنم باز یه وقت ناچار میشم برم.

امروز پسره نمی دونم نایلون دیر اورده بود برای دم دست مشتری؟ چی بود؟ ولی سبزی فروش داشت غر می زد سرش و با یه حالتی می گفت:

خدا سلامتی شو ازش بگیره این بچه رو...

اولین بار بود یه همچین چیزی در باره ی سلامت آدما شنیدم...

تمام مدتی که سبزی پاک کردم تو فکر اون نوجوون بودم و یه گاهی ام مادرشو تو ذهنم تصور میی کردم که اگه مثلا امروز اونجا بود چه حسی داشت؟





مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 28 آبان 1393
نظرات

مادرم!
       امروز خیلی دلتنگت شدم
                                       برات فال حافظ گرفتم:

سر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مَه و مهرنهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهدکه چون شکنج ورق‌های غنچهٔ توبرتوست
نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بسبسا سرا که در این کارخانهٔ سنگ و سبوست
مگر تو شانه زدی زلف عَنبرافشان راکه باد غالیه‌سا گشت و خاک عنبربوست
نثار روی تو هر برگ گل که در چمن استفدای قد تو هر سَروبُن که بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالان استچه جای کِلکِ بریده‌زبانِ بیهُده گوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافتچرا که حال نکو در قفای فال نکوست
نه این زمان دل حافظ در آتش هوس استکه داغدار ازل همچو لالهٔ خودروست

دلم میخواد ببینمت

نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 26 آبان 1393
نظرات


دو سه روزه یه چیزی تو ذهنم دور می زنه و ولم نمی کنه.

خونه ی قدیمی که می نشستیم، یه حموم عمومی نزدیکمون بود. مادر من یه روحیه ای داشت که خیلیا می اومدند براش درد دل می کردند. 

یه خانوم از یه محله ی دیگه می اومد این حموم. یه قدری ام زودتر از خونه در می اومد که سر راه بیاد پیش مادرم بشینه و براش حرف بزنه...

 



مرتبط با:
برچسب‌ها: درد دل ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 25 آبان 1393
نظرات


امشب دلم میخواد فقط با تو حرف بزنم...

مرتبط با:
برچسب‌ها: فقط تو ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 25 آبان 1393
نظرات


این اخریا که خونه ی قدیمی مشکل پیدا کرد و تو سرما اسیر و دربدر شدیم، بابا مسلم مجبور شد خونه و آب و صحرا رو بفروشه و پولشو بذاره بانک تا یه مدت بعد تازه بتونیم روش وام بگیریم و یه فکری به حال خودمون بکنیم.

حالا بابا که سر زمستون آواره شده و دار و ندارشو فروخته واسه سه شاهی صنار پول که سرمایه ی یه خونه کنه و فکر و خیال ولش نمی کنه، اومده موقتی تو یه خونه نشسته.

 وقت و بی وقت از مدرسه که برمی گردم، می بینم آروم آروم اشک می ریزه ولی تا می بینه نزدیکه قضایا لو بره، زود اشکاشو پاک می کنه و با رندی بنا می کنه با استکان و نعلبکی دم دستش آهنگ زدن و خودش م "دل ای دل! دل ای دل!" گفتن که ینی من خیلی ام حالم خوبه، اصنم دلم عین سیر و سرکه نمی جوشه و اصنم پیش پاتون اشکامو پاک نکرده م!

بابام تو همچین شرایطی میزبان یکی شد که اومد نشست، خوب زندگی مونو برانداز کرد. بابا یه چایی تازه دم داد دستش، اونم چایی رو خورد و شد نمک روی زخم:

_ بله آقا! کار حساب داره! بعضیا رو خدا انقد بهشون خونه و باغ و زندگی داده که هم خودشون کیف دنیا رو میکنن و از زندگی لذت میبرن، هم چار نفر دیگه از بغلشون می خورن! خدا می دونسته اینا لیاقتشو دارن که بهشون داده! 
 بعضیام هر چی دویدند، سر جای اولشونن! خدا از روز اول می دونسته اینا لیاقت ندارن، چیزی تو کاسه شون نذاشته! میخوام بگم بحث لیاقته آقا...


حالا نزدیک بیست سال از اون روزا می گذره. 

اگه شما تو این سالها از باغ و مال و زندگی این آدم بهره ای بردین، این آدمم برده... 

نمیگم بابام نفرین ش کرد، میگم این خاصیت دل سوزوندنه...


مرتبط با: