عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

مادرم صدای خوبی داشت

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 30 آذر 1393-11:35 ب.ظ



مادرم صدای خوبی داشت.

بچه را که روی پاهایش می خواباند، برایش لالایی می خواند.

من لالایی های مادرم را دوست داشتم

و همین انگیزه ی من (در انتخاب شغلم) شد...

"مرحوم مرتضی احمدی"




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

و تو می دانی...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 30 آذر 1393-02:57 ب.ظ


...

و این صفحه های مجازی هرگز نتوانست و نمی تواند بار حتی یکی از غصه هایمان را بر دوش کشد و یا حتی قدری بار دلمان را سبک کند.

اینجا چگونه می تواند غمخوار ما باشد که خود محرم نیست و نامحرمان هم در آن سرک می کشند...

من و تو خوب می فهمیم شب هایی را که از نیمه گذشت و اشک و بغض تنها همدم ما بود. 

ما می فهمیم این را که دوستی در دل شب وقتی سرگشته و دردمند به این صفحه و آن صفحه سر می زند، پی مرهمی می گردد و مأمنی که قدری هر چند اندک از آتش درونش بکاهد، آتشی که گاه به تمام زوایای وجودش شعله کشیده است.

من و تو مفهوم سوختن و بلعیدن تلخ ترین لحظه ها را خوب می فهمیم. 

ما دوشادوش یکدیگر در جاده های غربت و تلخی سفر کردیم. 

از کنار بسیاری از بی غمان گذشتیم و درد را فروخوردیم و دم نزدیم.

ما وارثان غم های نگفتنی و دردهای فرو خورده ایم که شاید هرگز محرم دردی برای بیانش نیابیم.

در عین حال گریزی نیست و در این معرکه ی نابرابر باید بمانیم، نفس بکشیم و لحظه ای نشکنیم و از پا نیفتیم.

گریه های بی امان تو و اشک های بی صدای من هارمونی این روزها است

و تو خوب می دانی که روز و شب را صاحبی است لطیف و خبیر و البته قدیر...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امیدوارم دوباره ببینمت...

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 29 آذر 1393-09:24 ب.ظ




امشب تو فروشگاه داشتم مشخصات یه مایع لباسشویی رو نگاه می کردم که احساس کردم یکی کنارمه.

همون لحظه خم شدی آروم اومدی تو صورتم و با خوشحالی گفتی:

_ دوباره دیدمت...

بعدم یه حال و احوال و هر کدوم رفتیم دنبال خرید.

همین که دوباره همدیگه رو دیدیم، خوشحالم و برام غنیمته.

و همین که روزای با هم بودنمون طوری نبوده که الان از همدیگه خاتطرات بدی داشته باشیم و با دلخوری یا حتی بی خیال از کنار هم رد بشیم، خدا رو شکر می کنم.

امیدوارم دوباره ببینمت...

_____________________

دوستان عزیز! 
شهادت رسول خدا(صلوات الله علیه و آله)، مرد پاکی و رحمت را صمیمانه حضورتان تسلیت عرض می کنم.


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حلوا شکری عبدالعلی

نویسنده :آدینه
تاریخ:جمعه 28 آذر 1393-03:14 ب.ظ



این فصل سال که می شد، بابا مسلم می رفت حلوا شکری می خرید. 

از همونا که حالت قالب مکعبی داشت و تو مغازه ی عبدالعلی تو یه سینی بود و یه کارد هم بغلش بود که وقتی حلوا رو باهاش برش می داد، دهنمون آب می افتاد.

بابا تو خرید و خورد و خوراک چیزی کم نمی ذاشت، ولی یه جوری ام رفتار نمی کرد که همه چی دم دست باشه و ریخت و پاش کنیم و قدر چیزی رو ندونیم. 

مثلا حلوا شکری که می خرید، صب قبل از مدرسه یه تیکه شو می ذاشت سر سفره و دیگه بعد از صبحانه کسی حلوا نمی دید تا هر وقت که حسابی همه هوس کنیم و باز یه صبح دیگه نون و حلوا بخوریم.

تو این فاصله من و برادرم که بچه های آخر بودیم،؛ تمام سوراخ سمبه های خونه رو می گشتیم و قشنگ که ناامید می شدیم از بابا می پرسیدیم: 

_ حلوا کجاست؟

با خنده می گفت: 

_ تو مغازه ی صاحبش "عبدالعلی"

و ما تو دنیای بچگی با شنیدن این حرف قانع می شدیم و می رفتیم پی بازی...


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خنده های ما

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 26 آذر 1393-01:05 ب.ظ



دستت را در دستم گذار

تا به باغ گل برویم

آن جا

میان خرمن گل

بنشینیم و تا سحر

 آن قدر بگوییمو بخندیم

که صدای خنده هایمان

به گوش دشمنان برسد...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مثلا سمیرا

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 25 آذر 1393-08:56 ق.ظ


سر صب مانا اس داده که ما داریم میریم زایشگاه، نی نی ریحانه خانم داره دنیا میاد.

بالاخره دخترک به دنیا اومد.

مدتیه که سر انتخاب اسم هر کسی یه چیزی میگه.

یکی گفته شما باید یه اسمی بردارین که به اسم مامان(ریحانه) و باباش(حامد) بیاد، 

مثلا سمیرا





نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حُسن ش این است

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 24 آذر 1393-08:26 ق.ظ



من در این دیار

هیچ آشنایی ندارم

حُسن ش این است که هر چه در روزگار جدایی اشک بریزم

کسی نمی پرسد برای چه می گریی؟

عیب ش این است که نمی دانم بروم از که بپرسم

تو چرا این قدر بی وفایی؟!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گمان

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 23 آذر 1393-10:59 ب.ظ



با مرداب از دریا گفتم، 
گمان کرد یاوه گویی دروغ پرداز هستم

با دریا از مرداب گفتم، 
پنداشت بدبینی بدزبان هستم.

ج.خ.ج
جبران خلیل جبران
نویسنده، شاعر و نقاش عرب



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آشنایی های پرمعنا...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 23 آذر 1393-04:11 ب.ظ



خدای مهربانم!  
خداوند زیبایم!

برای شانه های خسته قدری عشق...
برای گامهای مانده در تردید قدری عزم...
برای زخمها مرهم...
برای اخمها لبخند...

برای پرسش چشمان ما پاسخ...
برای خواهش دستان ما باران...
برای واژه ها گرما...
برای خوابها رؤیا...
برای این همه سرگشتگی ایمان...
برای این همه بیگانگی الفت...
برای بستگی آغاز...

برای ظلمت جان، روشناییهای پی در پی...
برای حیرت دل،آشنایی های پرمعنا...
برای عشقهای خسته قدری روح...
برای عزمهای مانده قدری راه...
عطا کن!
_____________________




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 22 آذر 1393-01:43 ب.ظ


وقتی می بینی اسم "حسین"  بر پیشانی تقدیر بسیاری از شهدا حک شده است، و با خودت می گویی راستی! می شود این همه همین طور بی دلیل رخ داده باشد، چه دلنشین می شود دیوان حافظ باز کنی و این غزل خودنمایی کند و بگوید "بی چیزی نیست!"






نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3