تبلیغات
*بچه گنجشک* - مطالب فروردین 1394
بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 31 فروردین 1394
نظرات



سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چها کرد...

نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 29 فروردین 1394
نظرات


گفتی:

_ شاید اصلا مصلحت بود که اول تو زنگ بزنی و کمی حرف بزنیم تا بعد یکی زنگ بزند  و آن خبر را به من بدهد.

راستش اصلا تشخیص نمی دادم تغییر صدایت به خاطر گریه ی پشت تلفن است یا از شنیدن چیزی این قدر هیجان زده شده ای؟! آخر من تا امروز ندیده بودم چیزی این قدر بی تابت کند که پشت تلفن بغضت بترکد و ...

گفتی: خیلی سخت است دوستی را از دست بدهی که از فامیل و آشنا به تو نزدیک تر بوده!

و کم کم قصه دستم آمد:

صبح بعد از تلفن من زنگت زدند و گفتند:

_ مریم رفت!

و تو حالا میان گریه  و اشک می گویی:

خواهرش مهران گفت:

_ دیشب دو ساعت برایش اشک ریختم... 
 
 خوابم برد.
 
مریم را دیدم، بسیار مودب و مثل همیشه دوست داشتنی...

 برگه هایی مثل پرینت روی پاهایش ریخته!

و برگه ها آن قدر زیاد بود که تا زانوی مریم رسیده بود...

پرسیدم:

_ مریم جان! این ها چیست؟

در کمال ادب گفـت:

_ مهران جان! من مورد مغفرت خداوند قرار گرفتم...

...


و تو پشت تلفن بی امان ناله می کنی که:

مریم لایق مغفرت خداوند شده بود... 

خداوند او را به هر شکلی امتحان کرد، الله اکبر! این بچه یک کلام ناشکری نکرد... 

...

و گفتی:

_ دوستانش دست به دست هم داده اند تا جسم دردکشیده و نحیفش را از انگلستان به ایران بیاورند تا مریم توسلی، اینجا آرام بگیرد که زمین و زمان شاهد ادبش بوده اند...

 آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

برچسب‌ها: مریم توسلی , رخ ساقی ,

 
 
لحظه هایی از زندگی


آیت الله جوادی آملی:

ظاهرِ مردم

باطنِ مسئولین جمهوری اسلامی است.

...........................



آدینه