بلد هستی زبان قطره ها را به من در خواندن باران کمک کن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 29 بهمن 1394
نظرات






تازه اومده بودیم این خونه و سیدطه هنوز کوچک بود و می رفت آمادگی.
یکی دو ماه می شد که شنیده بودم که پیرمرد همسایه مریضه.
یه روز سیدطه سرما خورده بود و نرفته بود آمادگی، ساعت طرفای ده صبح بود که یهو صدای آمبولانس شنیدیم و بعدم شیون بود که از خونه همسایه رفت به آسمون!

من زود شستم خبردار شد که چه اتفاقی افتاده اما طفلکی سیدطه نمی دونست چه خبره و با وحشت گفت:
مامان! چی شده؟ چرا شیون می کنن اینا؟
گفتم نترس، فک کنم بابابزرگ امین حالش بدتر شده! (امین یکی دو سال لز سیدطه بزرگتره و نوه ی اون پیرمرده)

زار و شیون که بیش تر شد، خاله اعظم که به من زنگ زده بود حال و احوالی بپرسه، گفت چی شده؟ گفتم انگار پیرمرد همسایه از دنیا رفته!

تو همین حین، صدای بیل از خونه همسایه بلند شد که باهاش یه چیزی مثل ماسه رو روی هم می ریختند!

سیدطه از تو اشپزخونه دوید تو اتاق و گفت:
                                                    مامانی! بدو بیا! قبرشم همین جا کندند!!!





برچسب‌ها: مامانی! بدو بیا! ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 26 بهمن 1394
نظرات






اون هفته جمعه بابای طه گفت:
_ انقد مردم میرن جمعه بازار، بیا یه بار بریم ببینیم چه خبره؟

گفتم: پول نداریم که! بریم چی بگیم؟
گفت: حالا بریم لااقل یه دوری بزنیم. اصن همین که آدم ببینه مردم میان میرن و خرید میکنن، حال و هواش عوض میشه.
...
رفتیم ولی...
همون اول جمعه بازار تا اومدیم چار تا خرده ریز بخریم، بابای طه گفت:
_ نمی دونم چرا یهو انقد کمرم درد گرفت؟!
گفتم خب! حالا چه کنیم؟
گفت: خوبه بریم یه بار دیگه بیاییم.
گفتم: باشه!

نشون به اون نشونی، تبلیغ جمعه بازارو برای خاله زهرا و خاله اعظم کردم.
گذشت تا این جمعه!
هر چی منتظر موندم که بگه بیا بریم بازار، اگه از دیوار صدا دراومد، از اونم ...

آخر خودم بهش گفتم: قرار نبود بریم جمعه بازار؟
 گفت: الان که چیزی لازم نداریم، بریم اون جا چی بگیم؟! تازه من امروز دوباره کمرم بدتر شده! نمی دونم چرا؟!!!








برچسب‌ها: نمی دونم چرا؟!!! ,