امروز:

دیدم تمام فصل ها

» نوع مطلب :



می خواستم بگویم:

  این فصل سال که می شود

             عجیب بی قرار می شوم و 
                 
                 دلم برایتان تنگ می شود 

                                      
                           دیدم تمام فصل ها 

                              دلتنگ و بی قرارتان هستم...
                                            
                                             






نوشته شده در : پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: دیدم تمام فصل ها ،

به تماشای جهان آمده ایم

» نوع مطلب :




یادش بخیر ربابه خانم _مادر دوستم سوسن_ که می گفت:

                                
                                        به تماشای جهان آمده ایم


نوشته شده در : سه شنبه 29 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: به تماشای جهان آمده ایم ،

آرزوی من این است

» نوع مطلب :



گلدان شمعدانی ام را که رو به نور گل کرده بود، 

چرخاندم تا روی گل به آفتاب نباشد

شمعدانی ام کم کم برگشت و رو به نور نشست

شاخه اش کمی کج شد اما

 گل ها 

 به روی نور خندیدند

...

آرزوی من این است 

که گل شمعدانی ات باشم 


نوشته شده در : دوشنبه 28 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: آرزوی من این است ،

امامزاده داوود





پاری وقت ها خیلی دلم می گیرد

یک داداش بزرگه ای هم نیست 

که ما را بردارد ببرد امامزاده داوود...



"رضا امیرخانی"/ سرلوحه ها


نوشته شده در : یکشنبه 27 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: امامزاده داوود ،

آغاز




باغچه ی کوچکم

به اندازه ی یک باغ

شور و آواز دارد


وقتی بچه گنجشکی 

پرواز خود را 

آغاز می کند...


نوشته شده در : یکشنبه 27 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: آغاز ،

خدایا!

» نوع مطلب :




خدایا!

حضرت محمد صلوات الله علیه و آله را به رسالت برگزیدی

ما را به فهم و معرفت این رسالت عظیم

برگزین...


نوشته شده در : شنبه 26 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

زیر " بُلُن"

» نوع مطلب :




نمی شد اردیبهشت بیاد و ما بچه گنجشک تو خونه نداشته باشیم.

یا یه بچه گنجشک از لونه می افتاد که بعضی از بچه ها می ترسیدن اونو بگیرن تو دستشون چون هنوز پر نداشت و به قول ما "گوشتی" بود. اما اگه پر داشت اما هنوز خوب پر نمی کشید، می دیدی یکی شون وقت پریدن به جای این که بره روی دیوار یا پشت بوم، یهو فرمون گرفت، اومد تو ایوون یا تو اتاق!

حالا ما دو تا راه بیشتر نداشتیم:

یا این که ولش کنیم به حال خودش که در این صورت چون پدر و مادرش نمی اومدن سمت اتاق و زندگی مون، باید دلشو می داشتیم که گربه بیاد بچه گنجشکو بگیره و جلوی چشمامون بخوردش...

یا این که بریم اونو بگیریم، تو اتاق نگهش داریم و تو یه فرصت بهتر بذاریم بره پیش مامان باباش.

این جور وقتا ننه عذرا یا یه آبکش بزرگ می داد که وارونه ش کنیم و بچه گنجشکو بذاریم زیرش که هم خاطر جمعی باشه گربه نمیاد سراغش هم دیگه همه جای اتاق نمی پرید و کثیف کاری کنه.

اما اگه قرار بود یه ذره بیش تر اونو پیش خودمون نگه داریم، می بردیمش زیر " بُلُن" می ذاشتیم.



بلن نسبت به آبکش خیلی سنگین تر بود و گربه نمیتونست بلندش کنه. یه ظرف کوچیک آب و یکی دو تا دونه توت م براش می ذاشتیم و یواشکی از سوراخای بلن نگاه می کردیم ببینینم بچه گنجشکه چه جوری اینا رو می خوره؟


__________________________________________________________________

 پ.ن 1: بچه گنجشک سه ساله شد!

              پ.ن 2: " بُلُن": وسیله ی سفالی به شکل گنبد که روی تنه ش سوراخای زیادی به شکل برگ و دایره بود و برای نگه داری پنیر و ... از دست گربه و حرارت و گرما استفاده می شد چون علاوه بر جنس سفالی، از سوراخا یه فضای خوبی اون زیر درست می کرد و به اصطلاح تهویه می شد(وسیله ی سفالی گنبدی شکل که در مرکز تصویر نمونه اش را می بینید)



نوشته شده در : پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

به بهانه ی نمایشگاه بین المللی کتاب








نوشته شده در : سه شنبه 22 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: به بهانه ی نمایشگاه بین المللی کتاب ،

یادت هست؟

» نوع مطلب :



یادت هست گفتی بیا خانه ی ما، که با هم دوست باشیم؟

گفتم: نشانی خانه ی شما را نمی دانم...

گفتی: همان جاست که اگر شب برسی، چراغش روشن است...

و گفتی:

اصلا توی حیاط منتظرت می مانم که هر وقت رسیدی، خودم در را برایت باز کنم...

یادت هست؟

...

می دانی از آن سال تا به حال، هر جا چراغی روشن می بینم، به یاد تو می افتم؟!


نوشته شده در : دوشنبه 21 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: یادت هست؟ ،

یه عروس خدا

» نوع مطلب :



این فصل سال که می شد، بساط بازی ما عجیب رونق می گرفت. دار و درخت و علف که جون می گرفت، باقلا و شوید و نعناع که دست می اومد، ما بچه ها مجبور بودیم یه ذره از بازیای کوچه و حیاط بزنیم و بشینیم پای بساط باقلاچینی و شوید و نعناع پاک کردن.

این کار شاید تا پنج دقیقه ده دقیقه مزه داشت اما خیلی زود دلمون هوایی می شد که بریم بازی کنیم:

بازی زاغ(وسطی)

هفت سنگ

سرگذاشتنی(قایم باشک)

و ...

اما وسط باقلا پاک کردن نمی شد باب این جور بازیا رو وا کرد.

به خاطر همین ناخودآگاه می رفتیم سراغ تفریحای دیگه:

از تو باقلا و شوید و نعناهای تازه از صحرا رسیده، بالاخره یه عروس خدا*، یه شتر خدا** یا یه حلزونی چیزی پیدا می شد که باهاش سرگرم بشیم.

یه عروس خدا تو یه قوطی کبریت خالی، راحت تو جیبمون جا می شد و می تونستیم هم سالم نگهش داریم هم بعد از کار باقلا و شوید، صبر کنیم عصر بشه و بریم تو کوچه، عروس خدایی رو که پیداش کردیم، نشون دوستامون بدیم.

شتر خدا ولی انقد همه کس پسند نبود، به خاطر این که وقتی پشت و رو می افتاد، اگه با انگشت می خواستی برش گردونی، با دست و پای ارّه ای ش انگشتتو نگه می داشت و خیلی از بچه ها چندششون می شد و یه هوا ازش می ترسیدند.
البته همین ترسیدنم یه جور خوشی بود و حداقل یه بعد از ظهر می تونستیم با یه شتر خدا سر به سر بچه هایی بذاریم که از شترخدا می ترسیدند. 
این ترسوندن گاهی باج باخودش می آورد و با گرفتن تمر هندی یا آدامس و پفک دور یکی دو تا از بچه ها رو حلقه می رفتیم و با خوردن خوراکی هایی که باج گرفته بودیم، از ترسوندن اونا صرف نظر می کردیم!


حلزونم به خاطر لزج بودن و اون حالت آبکی بدنش خیلی مشتری نداشت، خصوصا که تا انگشتمونو می آوردیم نزدیکش، تندی می رفت تو خونه ش و دو سه بار که این کارو تکرار می کردیم، کلا دیگه از خونه ش در نمی اومد و همه می گفتن مرده...
___________________________________

* عروس خدا: کفشدوزک

**شتر خدا: حشره ی سر خرطومی


نوشته شده در : یکشنبه 20 اردیبهشت 1394  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: یه عروس خدا ، شتر خدا ،
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic