بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : شنبه 30 خرداد 1394
نظرات

بی دلیل نیست که تا دلم می گیرد به سراغ شما می آیم و از شما می نویسم.

شما نه در خانه های مجلل قصرمانند نفس کشیدید و نه با ماشین های میلیاردی آمد و شد کردید و نه در هتل های با قیمت های نجومی خوشگذرانی کردید و نه به سفرهای خارجی پی در پی رفتید

نه دستتان به ظلم و جور بر سر مظلومی بلند شد

و نه در هزار توی دروغ و نیرنگ مخفی شدید

و نه در مسیر رسیدن به پول و پست و شهرت و نام، آلوده هر حرف و هر کاری شدید

شفاف بودید و زلال 

ساده و بی کلک

دست نخورده و دوست داشتنی

عاری از هر گونه رنگ و ریا و ناجوانمردی

شما را صمیمانه دوست می دارم

چون "خودتان بودید" 



مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 28 خرداد 1394
نظرات
ما را مدار خوار که ما عاشقیم و زار
بیمار و دلفگار و جدا مانده از نگار 
ما را مگوی سرو که ما رنج دیده ایم
از گشت آسمان وز آسیب روزگار
زین صعبتر چه باشد زین بیشتر که هست
بیماری و غریبی و تیمار و هجر یار
رنج دگر مخواه و برین بر فزون مجوی
ما را بسست اینکه برو آمدست کار
بر ما حلال گشت غم و ناله و خروش
چونان که شد حرام می نوش خوشگوار
ما را به نزد هیچ کسی زینهار نیست
خواهیم زینهار به روزی هزار بار

برچسب‌ها: ما را مدار خوار ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394
نظرات

یه وقت با یکی حرف می زنی دلت خوشه داره گوش می کنه. 

یه وقت این قضیه تکرار میشه و خیال می کنی دیگه این آدم خیلی درکت می کنه.

از اینم بالاتر،

خیال می کنی این یکی، 

از همه بهتر افکار و احساساتتو می فهمه...

اما 

می گذره و می گذره

یه روز می بینی 

انگار اینا همه ش خیال بوده

...


مرتبط با:
برچسب‌ها: خیال ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 25 خرداد 1394
نظرات

امشب رفتیم برای سیدطه یه چیزی بخریم.

یه سری جنس دیدیم و بالاخره تو یه مغازه تصمیم گرفتیم خرید کنیم.

پسر جوون وقتی خواست لباس رو بده سید طه پرو کنه، با لحن دوستانه ای گفت:

بفرما همکلاسی...

همه چیز یه طرف، این کلمه انگار امشب جادویی بود!

یه انرژی خاصی به همه مون داد

یه شادی

یه حس خوب

...

اینم یه شانس واسه پیدا کردن همکلاسیاتون




مرتبط با:
برچسب‌ها: یه حس خوب , همکلاسی ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 25 خرداد 1394
نظرات


مردی پاهایش را در جنگ از دست داده بود.

سال ها بعد از جنگ، پسرکی از او پرسید:

- پاهایت کو؟

مرد مکثی کرد و گفت:

_ خرس آن را خورد!

مرد این را گفت و در ذهنش صحنه های جنگ تداعی شد و صدای شلیک گلوله ها و ... حتی لحظه هایی پیش از بی هوشی که پزشک گفته بود امید چندانی به زنده ماندن او نیست... همه و همه مثل فیلمی از جلوی چشمانش گذشت...

اما پسرک نمی دانست مرد با خود چه فکر می کند؟

برچسب‌ها: خرس آن را خورد... ,