عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

بی دلیل نیست که تا دلم می گیرد...

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 30 خرداد 1394-03:11 ب.ظ


بی دلیل نیست که تا دلم می گیرد به سراغ شما می آیم و از شما می نویسم.

شما نه در خانه های مجلل قصرمانند نفس کشیدید و نه با ماشین های میلیاردی آمد و شد کردید و نه در هتل های با قیمت های نجومی خوشگذرانی کردید و نه به سفرهای خارجی پی در پی رفتید

نه دستتان به ظلم و جور بر سر مظلومی بلند شد

و نه در هزار توی دروغ و نیرنگ مخفی شدید

و نه در مسیر رسیدن به پول و پست و شهرت و نام، آلوده هر حرف و هر کاری شدید

شفاف بودید و زلال 

ساده و بی کلک

دست نخورده و دوست داشتنی

عاری از هر گونه رنگ و ریا و ناجوانمردی

شما را صمیمانه دوست می دارم

چون "خودتان بودید" 




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ما را مدار خوار

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 28 خرداد 1394-04:47 ب.ظ

ما را مدار خوار که ما عاشقیم و زار
بیمار و دلفگار و جدا مانده از نگار 
ما را مگوی سرو که ما رنج دیده ایم
از گشت آسمان وز آسیب روزگار
زین صعبتر چه باشد زین بیشتر که هست
بیماری و غریبی و تیمار و هجر یار
رنج دگر مخواه و برین بر فزون مجوی
ما را بسست اینکه برو آمدست کار
بر ما حلال گشت غم و ناله و خروش
چونان که شد حرام می نوش خوشگوار
ما را به نزد هیچ کسی زینهار نیست
خواهیم زینهار به روزی هزار بار



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خیال

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 27 خرداد 1394-02:24 ب.ظ


یه وقت با یکی حرف می زنی دلت خوشه داره گوش می کنه. 

یه وقت این قضیه تکرار میشه و خیال می کنی دیگه این آدم خیلی درکت می کنه.

از اینم بالاتر،

خیال می کنی این یکی، 

از همه بهتر افکار و احساساتتو می فهمه...

اما 

می گذره و می گذره

یه روز می بینی 

انگار اینا همه ش خیال بوده

...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه حس خوب

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 25 خرداد 1394-10:49 ب.ظ


امشب رفتیم برای سیدطه یه چیزی بخریم.

یه سری جنس دیدیم و بالاخره تو یه مغازه تصمیم گرفتیم خرید کنیم.

پسر جوون وقتی خواست لباس رو بده سید طه پرو کنه، با لحن دوستانه ای گفت:

بفرما همکلاسی...

همه چیز یه طرف، این کلمه انگار امشب جادویی بود!

یه انرژی خاصی به همه مون داد

یه شادی

یه حس خوب

...

اینم یه شانس واسه پیدا کردن همکلاسیاتون





نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خرس آن را خورد...

نویسنده :آدینه
تاریخ:دوشنبه 25 خرداد 1394-11:30 ق.ظ


مردی پاهایش را در جنگ از دست داده بود.

سال ها بعد از جنگ، پسرکی از او پرسید:

- پاهایت کو؟

مرد مکثی کرد و گفت:

_ خرس آن را خورد!

مرد این را گفت و در ذهنش صحنه های جنگ تداعی شد و صدای شلیک گلوله ها و ... حتی لحظه هایی پیش از بی هوشی که پزشک گفته بود امید چندانی به زنده ماندن او نیست... همه و همه مثل فیلمی از جلوی چشمانش گذشت...

اما پسرک نمی دانست مرد با خود چه فکر می کند؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ننه عذرا کوزه آب خنک و لیوان ورمی داشت

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 24 خرداد 1394-10:50 ب.ظ


سلام عمه ....خوبی .خانواده خوبند...نگران شدم رفتی آزمایش و اینا.الان بهتریییییییی.هر وقت دلم میگیره میام یه سر به وبت میزنم..خیلی حالمو خوب میکنه.

___________________

سلام محمدرضاجان!
این پیامو این جا آوردم که بگم: سوای این که خاله خوبی هستم تو عمه بودنم کم نمیذارم!

الحمدلله چیز خاصی نبود. ممنونم از احوال پرسی ت عزیزم و خوشحالم که میای این خونه و اینجا حس خوبی بهت میده.


این پست تقدیم به شما و همه اونا که دوسشون دارم:

این فصل سال که می شد، همسایه ها یکی یکی جُل و پلاسشونو ورمی داشتن و میرفتن کلّه پشت بوم.

میگم جل و پلاس به خاطر این که رختخواب تابستون بیشتر همدوخته هایی بود که ننه بزرگا با شکافتن لباسای کهنه و راست و ریس کردن پارچه ها، به هم می دوختن و از اونجا که معمولا پارچه های نرم و نازک برای این کار استفاده می شد، این همدوخته یا جلّه ها واسه گرما چیز خوبی بود که دم دمای صبح که تو کویر یه باد خنکی میاد، مینداختن روی خودشون.

یه همسایه که می رفت پشت بوم، بقیه م هوایی می شدن و با یکی دو شب تفاوت اونام راهی پشت بوم می شدن.

اینا همه مقدمه بود که بگم:

ساعت نه، نه و نیم ننه عذرا کوزه آب خنک و لیوان ور می داشت ینی داریم میریم بالا پشت بوم، وگرنه تو گرما تشنه مون می شد و هر دفه باید کلی پله می اومدیم پایین که یه ذره آب بخوریم.

یهو انقد خونه خالی و سوت و کور می شد که اگه نماز نخونده بودیم یا شام نخورده بودیم، دیگه پایین نمی موندیم و می رفتیم پشت بوم، رختخواب پهن می کردیم که یه ذره هوا بخوره و حرارت آفتاب ازش بیرون بره، تو این فصله نماز و یه لقمه نون و پنیر و دور هم نشستن و حرف زدن.
خیلی از پشت بومای کاهگلی به هم وصل بودند و جایی بین گنبدیا، رختخواب مینداختیم.

بیشتر شبا می نشستیم می گفتیم و می خندیدیم، دراز می کشیدیم و به ماه و آسمون پرستاره نگاه می کردیم و لذت می بردیم، البته بعضیام بودند که رادیو می آوردند و داستان شب گوش می کردند، بعضیا مث ما تو تاریکی داستان جن و پری برای هم می گفتند و وقتی می رفتیم بخوابیم، یه وقتایی انقد قصه ها رو باور کرده بودیم که می ترسیدیم تو جامون تکون بخوریم. اگه دیگه یه گربه ای چیزی می اومد رد بشه و تو تاریک روشن نگامون به سایه ش می خورد، زهره ترک می شدیم و اون شب تا صب کابوس می دیدم ولی از رو نمی رفتیم و شب بعد باز قصه جن و پری...
یه وقتایی ام همین جور که داشتیم حرف می زدیم، یه نورایی از یه طرف آسمون کشیده می شد طرف دیگه و یه لحظه یه حس خوبی بهمون دست می داد چون شنیده بودیم اینا امامزاده ها هستن و میرن دیدن همدیگه...




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گفتم: کاش...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 24 خرداد 1394-03:03 ب.ظ




زنگ زدم  و گفتم:

_ یه خبر خوب! سفری که بهت گفته بودم اصن دوس ندارم برم، کنسل شد! 

گفتی:

خب! الحمدلله. خوشحالم.

گفتم:

_ کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم.

گفتی:

خب! الان بخواه! خدا که تموم نشده...


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آرامشی داشت دیدنی!

نویسنده :آدینه
تاریخ:چهارشنبه 20 خرداد 1394-01:29 ق.ظ





چند روزی به اضطراب و ... گذشت.

مشکلی برایم پیش آمده و لازم بود یک سری عکس و آزمایش انجام شود. 

خیلی دلم گرفته بود و سوار تاکسی شدم.

کمی بعد از ظهر بود. 

داشتم می آمدم خانه که دیدم خانمی حدود شصت ساله، در آفتاب خرداد کویر، کنار یک تیر برق نشسته و داشت سبزی پاک می کرد و گویا منتظر اتوبوس بود! آرامشی داشت دیدنی!!!


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برخی به من می گویند "پیکان مدل 57"

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 19 خرداد 1394-02:17 ب.ظ








کلیک کنید و بخوانید:



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گفت: می خواستم این شعر را...

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 16 خرداد 1394-06:02 ب.ظ



زنگ زد و حال و احوالی و ...گفت: می خواستم این شعر را برایت بخوانم اگر خوب بود (برای اینترنت) بنویسی تا مردم بخوانند، بهتر از این است که در خانه بماند.

کلماتش محبت آمیز است و لحنش دوست داشتنی و به حق "مادرانه".

دلم باز شد سر صبح.

این هم شعری که برای حضرت صاحب زمان(عج) سروده است:

سحرگهان که به دنیا نهاد پا مهدی

طلوع فجر پشیمان که خود نمایان شد

مهی که عرش و سماوات تا رخش دیدند

به وجد خیل ملائک به آسمان ها شد

گلی که عطر جمالش گرفت عالم را

جهان ز مقدم پاکش بهشت طوبی شد

چو شد جمال نکویش عیان به دامن مادر

منوّر از رخ او دامن ملیکا شد

به مدح مهدی زهرا سرود این اشعار

که روشن از قدم او دو چشم زهرا شد

"حاجیه خانم زهرا عصاری آرانی/ مادر معلم شهید احمد معینی"


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2